<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935</id><updated>2011-07-08T05:37:38.425+04:30</updated><title type='text'>Sattarkhan</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>26</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-6859042715376974024</id><published>2010-10-02T11:43:00.001+03:30</published><updated>2010-10-02T12:03:07.779+03:30</updated><title type='text'>« بررسی و نقد کوتاه کتاب تبریز مه آلود»</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;در میان نشریات، شاعران، مورخان و نویسندگان انقلاب مشروطیت به ترتیب  ملانصرالدین، میرزا علی اکبر صابر، سید احمد کسروی تبریزی و محمد سعید  اردوبادی جایگاه ویژه و والایی دارند.محمد سعید اردوبادی در رمان « تبریزمه  آلود» مقاومت یازده ماهه مردم تبریز را در انقلاب مشروطیت ایران، در برابر  نیروهای دولتی محمد علی شاه قاجار به نحو دلنشین و به طرز شیوا البته از  دیدگاه خاص سوسیال دموکرات ها بررسی و رمان تاریخی خود را بازسازی و به  رشته تحریر در آورده است.&lt;br /&gt;اردوبادی از آزادیخواهانی است که بهترین  سالهای جوانی خود را در مبارزات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی گذرانده و حاصل  تجربیات خود را به صورت کتاب های گرانسنگ و ماندگار به یادگار گذاشته است.  خلاصه زندگینامه محمد سعیداردوبادی به نقل از دایرة المعارف آذربایجان به  شرح زیر می باشد:« محمد سعید اردوبادی، فرزند حاجی آقا، در 24 مارس 1872 در  شهر اردوباد به دنیا آمد. اولین مجموعه شعر او به نام غفلت در 1906 چاپ شد  و از اولین شماره روزنامه ملانصرالدین با او همکاری داشت و سالها با آن  ادامه داد. در سال 1906 به جلفا رفت و به جمعیتی که به انقلاب مشروطه ایران  کمک می کرد پیوست.از آن روز پا به پای مبارزان راه آزادی ایران، در راه  پیروزی انقلاب تلاش می کرد... در ژانویه 1914 به خاطر فعالیتهای انقلابی ،  از طرف تزار روسیه به شهر « سارتین»(1) ( ولگاگراد) تبعید شد.&lt;br /&gt;در 1918  بعد از پیروزی انقلاب اکتبر به ارتش سرخ پیوست. در مه 1920 در باکو اقامت  گزید و به فعالیت های سیاسی و اجتماعی و ادبی پرداخت. اردوبادی آثار زیادی  از جمله تبریز مه آلود، سالهای خونین، زنان مسلمان، شمشیر و قلم، شهر  رزمنده، دنیا دگرگون می شود، فروشنده دوره گرد دهات، فجایع تهران یا  باغشاه، باکوی پنهانکار و سایر نوشته است. محمد سعید اردوبادی در اول ماه  مه 1950 در شهر باکو در گذشت.»(2) &lt;br /&gt;اردوبادی هر چند خودش در اردوباد به  دنیا آمده بود ولی مادرش قره داغی الاصل بوده و هم ولایتی ستارخان به حساب  می آمد:&lt;br /&gt;« یا ووزآخوندوف یکی از سببهای علاقمندی اردوبادی به موضوع  ایران را قره داغی الاصل بودن مادرش و آمد و رفت های مکرر او در دوران  کودکی و نوجوانی به روستای زیبای اوشتبین زادگاه نباتی شاعر می داند.» (3)&lt;br /&gt;طبق  نوشته دایره المعارف آذربایجان اردوبادی در سال 1906جهت کمک به انقلاب  مشروطه ایران و مجاهدین تحت امر ستارخان به جلفا مهاجرت کرده است. رحیم  رئیس نیا در پیشگفتار جلد اول تبریز مه آلود، مهاجرت اردوبادی به جلفا را  حدود سالهای 08-1907 نوشته است.&lt;br /&gt;به هر حال اردوبادی در جلفا به همراه  سایرهمرزمان خود کمک های مالی و تسهیلاتی و تبلیغاتی « کمیته یاری» تفلیس  را به مجاهدین تبریز می رسانده است. قاسم جمال بیگوف راجع به کمیته یاری که  به مبارزین زیر پرچم ستارخان کمک های همه جانبه می کردند، می نویسد: «برای  کمک رساندن به انقلاب آذربایجان یک کمیته یاری در تفلیس تشکیل گردیده بود.  نریمان نریمانوف، میرباقر حیدرزاده، علی بایراموف، اشرف یوزباشی یوف، علی  تقی زاده، یوسف آخوندوف و دیگران در این کمیته شرکت داشتند. کمیته انقلاب  تبریز به واسطه این کمیته، از قفقاز کمک می گرفت. وسایلی که توسط کمیته  یاری فرستاده می شد توسط شیخوف، که در جلفا زندگی و فعالیت می کرد، به  تبریز فرستاده می شد، محمد سعید اردوبادی، علی قلی غمگسار، عبدالله و  کربلایی تقی یوسفوف نیز دستیاران شیخوف بودند.»(4) &lt;br /&gt;محمد سعید اردوبادی  طی مدت زمانی که در جلفا اقامت داشت گزارش ها و اخبار مربوط به رویدادهای  انقلاب مشروطیت را تحت عناوینی چون « حوادث ایران»، «ناله ایران»،«اخبار  ایران»، و سایر در مجله ملانصرالدین و سایر مطبوعات مهم آن روز به چاپ می  رسانید. اردوبادی در طی مدت حدود شش الی هفت سال اقامت خود در جلفا با  حکومتهای دیکتاتوری و ضد مردمی روسیه تزاری و محمد علی شاه، مبارزه همه  جانبه کرده و با همه توان خویش در راه آگاه کردن ساکنین هر دو سوی ارس به  حقوق انسانی خود و کمک رسانی گسترده به انقلابیون زیر پرچم ستارخان تلاش می  نمود. سرانجام در اوایل جنگ جهانی اول اردوبادی به علت افکار مترقی و  انسان دوستانه و آزادیخواهانه اش به همراه روشنفکران و مبارزین همرزم خویش  توسط نیروهای امنیتی روسیه در جلفا دستگیر و به ساریتسین تبعید گردید. وی  راجع به بازداشت خویش و سایر همفکرانش خطاب به خاندان تزار روسیه قطعه زیر  را سروده بود:&lt;br /&gt;«وور هر قدر ایستر اوره گین فیکریمه ضربه&lt;br /&gt;چک محبسه  اینسان لاری، سور مقتل حربه&lt;br /&gt;لاکین اونوبیل، هر نه کی بیداد ائده جکسن&lt;br /&gt;بیرگون  گله جک سن دخی فریاد ائده جکسن»(5)&lt;br /&gt;بعد از مدتی پیش گویی اردوبادی و  خونهای به ناحق ریخته شده و نفرین آزادیخواهان و مجاهدین مظلوم تبریز  مستجاب شد و حکومت تزار در اثر انقلاب اکتبر سرنگون گردید. لازم به ذکر است  موقعی که روس ها سربازان متجاوز خود را وارد تبریز نموده بودند و مردم  مظلوم و قهرمان تبریز در اثر وحشی گری های سربازان روس مجبور به دفاع از  شهر خود شدند که در تاریخ به جنگ های چهار روزه معروف است، طبق نوشته  اردوبادی در آن زمان به نمایندگی از طرف دولت استعمارگر روسیه تزاری،  داشکوف تلگراف های ضد بشری زیر را در جهت تنبیه و مجازات هر چه بیشتر مردم  آزاده تبریز، خطاب به مسئولین سیاسی و نظامی روسیه که در تبریز اقامت  داشتند مخابره کرده بود. در یکی از آن تلگراف ها آمده بود: &lt;br /&gt;« به  شورشیان تبریز، هرگز ترحم نکنید.»(6) &lt;br /&gt;لازم به ذکر است که دستور تلگراف  بالا مستقیماً از طرف تزار نیکلای دوم صادر شده بود. در تلگراف دیگری هم که  اندک زمانی بعد از تلگراف اول مخابره شده بود خطاب به فرماندهان د د منش  روس آمده بود:&lt;br /&gt;« در سرزمینی که قدم می گذارید جز اشک مردم، چیز دیگری بر  جای نگذارید.» (7) &lt;br /&gt;همانطور که اشاره کردیم «آه و ناله آزادی خواهان و  مجاهدین مظلوم و بی گناه تبریز که طبق فرمان تزار در شهر خودشان به جرم  آزادی خواهی اعدام و شکنجه می شدند، طولی نکشید که دامن امپراطور روس را  گرفت و بعد از انقلاب کمونیستی به دستور لنین امپراطور تزار نیکلای دوم به  مرگ محکوم شد و کسانی که به فرمان وی در تبریز مانند گوشت قربانی شقه -شقه  شده بودند، عاقبت آه و ناله شان دامن وی را گرفت و خودش هم تکه تکه  شد...»(8) &lt;br /&gt;زمانی که انقلاب مشروطیت و قیام آذربایجان و ستارخان بعد از  تقدیم هزاران شهید از بهترین فرزندان این خاک و بوم می رفت تا آخرین  سنگرهای استعمار را درهم بشکند و به پیروزی نهایی دست یابد، متأسفانه در  اثر دسایس دولتهای استعمارگر روس و انگلیس و ایادی مزدور داخلی آنها با نا  کامی روبرو شد. «واقعیت امر این است که امواج سهمگین و توفنده خط اصیل  انقلاب مشروطیت ایران با رهبریت سازش ناپذیر آن، مناطق نفت خیز جنوب روسیه و  مستمرات زرخیز انگلیس درهندوستان را مورد تهدید قرار داده بود و خفتگان  منطقه در اثرغرش آتشفشان انقلابیون تبریز و رعد و برق ناشی از آن کم کم از  خواب غفلت بیدار می شدند و با آگاهی و بیداری ملت های ستمدیده منافع  نامشروع استعمارگران خارجی واستثمارگران داخلی به خطر می افتاد. همزمان با  جوش و خروش ملت ایران برای رهایی از سلطه استثمارگران داخلی و خارجی،  دولتهای امپریالیستی  روس و انگلیس در جهت عکس خواسته های ملت ایران توطئه  چینی و برنامه ریزی می کردند.» (9)&lt;br /&gt;به علت حقانیت، صداقت، پاکی و  مظلومیت ستارخان سردار ملی و مجاهدین تحت امر او که یازده ماه در مقابل  انبوه نیروهای دولتی محمدعلی شاه ایستادگی و جانفشانی نمودند هرچه گفته یا  نوشته شود چنان که شاید و باید حق مطلب ادا نمی شود. احمد زیرک زاده می  نویسد: « خدای من! اگر این جنبش در هر گوشه دیگر دنیای متمدن روی داده بود،  نه تنها من بلکه هر بچه ایرانی به مجردی که حرف زدن یاد می گرفت با اسم  ستارخان و باقرخان آشنا می شد... و مبارزات و اقدامات رجال و سرداران  مشروطیت سر لوحه تمام کتابهای مدارس بود .»(10) &lt;br /&gt;طبق نوشته مورخین و  محققین تاریخ مشروطه، ستارخان جز اولین کسانی بود که در ردیف آزادیخواهان  تبریز جای گرفت و از همان ساعت اول « در اندیشه هیچ چیز، جز پیروزی مشروطه  نبود. درعشق به آزادی محو شده بود خودش مال خودش نبود. »(11)&lt;br /&gt;وی در  خطرناک ترین لحظات انقلاب سینه خود را در راه حفظ و نگهداری آن سپر نمود و  انقلاب را از خطر حتمی نجات داد.&lt;br /&gt;محمد سعید اردوبادی در جای جای تبریز  مه آلود در تقدیر از زحمات و صفات پسندیده سردار آزادی و در افشای سیاست  های مزوّرانه و ضد انسانی و امپریالیستی دولتهای روس و انگلیس انصافاً حق  مطلب را ادا نموده است که به عنوان نمونه بخش هایی از زیبایی های کتاب وی  را که نشان دهنده تجزیه و تحلیل درست او از شرایط خاص زمان انقلاب است  بررسی می کنیم. اردوبادی می نویسد: زمانی که « تفنگداران قره داغ سراسر شهر  تبریز را اشغال کرده و ضد انقلاب محله دوه چی نیز، خانه قهرمان را محاصره  کرده بود، تا آن روز، لحظه ای چنین بحرانی و خطرناک و مایوس کننده پیش  نیامده بود. همه ما می گفتیم کار تمام است، همه راه های نجات این مهلکه به  روی ستارخان بسته بود و تصور می کردیم او، برای اینکه به دست دشمن نیفتد،  حتماً خودکشی خواهد کرد. بعد از ساعتها تیراندازی، خیلی خونسرد و بی اعتنا  آمد، تفنگش را به گوشه دیوار تکیه داد، به یکی از مجاهدین گفت: میرزا محمد،  قلیان بیاور! چند پک به قلیان زد و شروع به صحبت کرد: من ستارخان چنین  روزهایی هستم، روزهای سخت و خطرناک، در روزهای عادی و بی خطر،هزاران  ستارخان می توان یافت.»(12) &lt;br /&gt;مردم تبریز و مجاهدین زیرپرچم ستارخان وقتی  آن اخلاص و فداکاری و از جان گذشتگی سردار خود را مشاهده می کردند با جان و  دل در راه پیروزی انقلاب جانفشانی می کردند از طرف دیگر دولت های روس و  انگلیس هم رفته رفته خطر را جدی تلقی کردند به خاطر آن بود که چون روس ها «  روزهای اول باور نمی کردند که انقلاب پیروز بشود، ولی اکنون از تصمیمی که  درباره اشغال تبریز گرفته اند به روشنی پیداست که انقلاب تا چه اندازه ای  عظیم و پرشکوه است و تزار روسیه تا چه حدی آن را جدی می شمارد. مسلم است که  دولت روسیه راضی نخواهد شد در تبریز، که آنرا مستملکه خود می پندارد  انقلاب به مرحله نهایی برسد.» (13)&lt;br /&gt;به خاطر آن بود که کنسول روس در  تبریز گفته بود: « قیام ستارخان اخلاق و روحیات مردم تبریز را عوض کرده  است، افکاری در آنها پیدا شده که نباید مردم مستعمرات داشته باشند.»(14) &lt;br /&gt;چنانکه  ملاحظه می شود کنسول روس علناً نیت پلید دولت متبوع خود را بدون پرده پوشی  اظهار می دارد و از طرف دیگر « سیاستمداران دولت تزار در سراسر جهان، چنین  وانمود می کنند که ملت ایران شایستگی زندگی آزاد و مستقل را ندارد.» (15)&lt;br /&gt;میللر  کنسول حیله گر و دد منش روس، موقعی که می خواست آب را گل آلود کرده و برای  ورود سربازان متجاوز روس به تبریز بهانه تراشی کند، مردم شریف و با فرهنگ و  متمدن تبریز را قیاس به نفس نموده و اسم وحشی خود و دولت متبوع خود را به  تبریزی ها نسبت می داد و چنین گزارش کرده بود که گویا « تبریزی های وحشی و  دور از فرهنگ و تمدن خود را برای قتل عام اروپاییهای متمدن مقیم آن شهر  آماده می کنند.»(16) &lt;br /&gt;در آن زمان بین دولت متجاوز روس و دولت حیله گر  انگلیس در سرکوب انقلاب مشروطیت هماهنگی کامل وجود داشت و طبق نوشته  اردوبادی «امروزه برای خفه کردن انقلاب تبریز بین دولت تزار و انگلستان به  طور قطعی و یقین سازش شده است.»(17) &lt;br /&gt;به خاطر آن است که اردوبادی سیاست  استعمارگرانه انگلیس را بدترین استعمار می داند.«بدترین و بی رحمانه ترین  سیاست استعماری در دنیا سیاست استعماری انگلیس است.»(18)&lt;br /&gt;وقتی که با  چراغ سبز دولت انگلیس، سربازان متجاوز روس وارد تبریز شدند و انجمن ایالتی و  ستارخان از نیت شوم مهمانان ناخوانده باخبر شدند سردار آزادی خطاب به  همرزمان و مجاهدین تحت امر خود گفت:« تا دیروز جان می دادیم برای اینکه  آزادی داشته باشیم و حالا باید آزادی بدهیم تا استقلال داشته باشیم.»(19) &lt;br /&gt;چنان  که قبلا اشاره شد طبق سناریوی از پیش تعیین شده برای جلوگیری از دست یابی  انقلابیون واقعی و مجاهدین تحت رهبری ستارخان به مسند قدرت، با راهنمایی  دولتهای روس و انگلیس تهران توسط انقلابیون قلابی و ساختگی فتح شد و  ستارخان و باقرخان بعد از مدتی علی رغم میل باطنی در اثر فشار دولتهای  استعمارگر مذکور و ایادی خائن و فراماسونرآنها به تهران تبعید شدند.&lt;br /&gt;پس  از سکونت سردار و سالار در تهران توطئه گران طبق نقشه از پیش تعیین شده  درصدد برآمدند تا این دو قهرمان آزادی را از بین ببرند تا به راحتی و بدون  دردسر و مانعی برنامه های استعمارگرانه و استثمارگرانه خود را یکی پس از  دیگر عملی نمایند، در این راستا فاجعه شوم پارک اتابک را در تهران به وجود  آوردند: « در فاجعه پارک اتابک اولین قدم عملی وعلنی جهت منحرف کردن انقلاب  مشروطه ایران از مسیر اصلی و مردمی خود که به همت دلیر مردان آذربایجان به  ثمر رسیده بود برداشته شد و کسانی که تا آن تاریخ دستی از دور هم در آتش  انقلاب نداشتند و بر عکس، حتی مقابل انقلابیون صف آرایی کرده بودند به میوه  چینی انقلاب پرداختند.»(20)&lt;br /&gt;بدین ترتیب بعد از تقدیم هزاران شهید و  معلول و یازده ماه جنگ و خونریزی و مقاومت مردم تبریز به رهبری انجمن  ایالتی و مرکز غیبی و به فرماندهی ستارخان سردار ملی زمام امور ایران  دوباره به دست کهنه درباریان و فراماسونرهای وابسته به انگلیس افتاد.  اردوبادی در آن موقع  مردم ایران را علیه حکومت به ظاهر مشروطه تحت سیطره  فراماسونرهای طرفدار انگلیس به انقلاب رهایی بخش دعوت می کرد.&lt;br /&gt;« مظلوم  عجم یانار اوره گیم غملی حالینا&lt;br /&gt;من آغلارام، سن آغلاماییرسان زوالینا&lt;br /&gt;بیر  انگلیس اسیری سن ای اسکی مملکت&lt;br /&gt;غملی سکوتونا ده گوروم وارمی بیر جهت؟&lt;br /&gt;ایرانلی  لار، قالیرساگر اسگی صفا تینیز&lt;br /&gt;بیر انقلاب الینده قطعی  نجاتینیز...»(21) &lt;br /&gt;متأسفانه در آن شرایط خاص زمانی راه حل پیشنهادی  اردوبادی جهت نجات کشورعملی نبود زیرا با چراغ سبز دولت انگلیس، دولت روسیه  تزاری نهضت مقاومت مردم تبریز را سرکوب و مجاهدین جان برکف آن را قتل عام  کرده بود.&lt;br /&gt;از طرف دیگر رهبران سازش ناپذیر، نهضت مقاومت تبریز با همکاری  دولت روس و انگلیس و دولت وقت فراماسونری ایران بعد از تبعید به تهران، طی  یک جنگ ساختگی به نام جنگ پارک اتابک خانه نشین شده بودند. برای اطلاع  بیشتر از این موضوع و نقش دولتهای استعمار گر روس و انگلیس و فراماسونرهای  وابسته داخلی در انحراف انقلاب مشروطیت از مسیر اصلی و مردمی خود و هدایت  آن در جهت خواسته های امپریالیست ها به «تحقیقی پیرامون عاملین فاجعه شوم  پارک اتابک و تراژدی ستارخان » تألیف راقم این سطور مراجعه فرمایید. از  موضوع اصلی دور نشویم، محمد سعیدی اردوبادی نویسنده، شاعر و محقق پر کاری  بود. بنابه روایتی در طول عمر 78 ساله خود « به ادعایی بیش از شش هزار  عنوان اثر بزرگ و کوچک از زیر قلمش در آمد.»(22) &lt;br /&gt;در میان آثار قلمی  اردوبادی رمان های او شهرت جهانی دارند و در بین رمانهای او هم تبریز مه  آلود جایگاه ویژه و ممتازی دارد. &lt;br /&gt;مهدی حسین می نویسد: « کتاب تبریز مه  آلود، در ادبیات جدید آذربایجان مقام درجه اول را دارد.»(23) &lt;br /&gt;عباس  زمانوف نوشته است: « ما درباره انقلاب سالهای 11-1906 آذربایجان ایران از  رمان تبریز مه آلود خیلی بیشتر از آنچه که از کتابهای نویسندگان تاریخ همین  دوره آموخته ایم، فرا گرفته ایم.» (24) &lt;br /&gt;رمان یعنی داستانی که به نثر  نوشته شود و شامل حوادث ناشی از تخیّل نویسنده باشد. رمان تاریخی هم  داستانی که اساس آن مبتنی بر وقایع تاریخی باشد. رحیم رئیس نیا در تعریف  رمان تاریخی و جایگاه آن می نویسد:« رمان تاریخی را نوعی از داستان بلند که  به خدمت بازسازی تاریخ و باز آفرینی تخیل آمیز آن گرفته شده باشد دانسته  اند. چنین اثری دارای دووجه تاریخی و داستانی و به عبارت دیگر تخیلی است.  بنابراین برای آنکه یک نویسنده، رمان تاریخی در کار خود موفق باشد. یعنی  تاریخ دوره ای را که می خواهد آن را در قالب رمان باسازی و باز آفرینی کند  به قدر کافی پژوهیده باشد.» (25)&lt;br /&gt;فریده وزیر اوف راجع به ارتباط  اردوبادی با مجاهدین و آزادیخواهان تبریز می نویسد: « ادیب که به مانند یک  وابسته تشکیلات سوسیال دموکرات همت وعضو فعال سازمان یاری به انقلاب ایران  فعالیت داشت، بارها به آذربایجان ایران عزیمت و در اقدامات انقلابی شرکت می  کرد.»(26) &lt;br /&gt;رحیم رئیس نیا جایگاه ویژه تبریز مه آلود و نکات قوت آن را  چنین شرح می دهد:&lt;br /&gt;«آرشیو و یادداشت های باقی مانده او حاکی از آن است که  وی گذشته از آشنایی بی واسطه با تبریز زمان انقلاب مشروطه و شرکت مستقیم  در دست کم بعضی از حوادث آن و حتی به ادعایی آشنایی و ارتباط شخصی با  ستارخان و بسیاری از همرزمان او و بهره مندی از خاطرات بسیاری از دست  اندرکاران جنبش مشروطه ایران، با مراجعه به اکثرمطبوعات دوران انقلاب و  کتابهایی چون بلوای تبریز یادداشت های روزانه حاجی میرزا محمد باقر ویجویه  از جنگ های تبریز در فاصله رمضان تا ذی حجه 1326 ، که بالافاصله پس از  نگارش به انضمام نقشه جالبی از تبریز آن زمان چاپ و منتشر شده، از مکاتبات و  اسناد سیاسی فراوانی نیز استفاده کرده است.»(27)&lt;br /&gt;سعید منیری نکات  برجسته تبریز مه آلود را چنین جمع بندی کرده است:«فروپاشی تزاریسم و پایان  حاکمیت خاندان رومانف ها، فرصتی به اردوبادی می دهد که به آرشیو محرمانه  وزارت خارجه تزار و جانشین امپراطوری در قفقاز به راحتی دست یابد. زیرا او  یکی از افراد موثر در حاکمیت جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی بود.  اردوبادی اسناد و مدارک و مکاتبات مربوط به ایران را که اغلب آن ها حتی در  کتاب نارنجی و کتاب آبی نیامده است دست چین می کند و از آنها برای پر بار  کردن اثر خویش استفاده های شایان می کند و از این رهگذر بر اعتبار کتاب  خویش می افزاید.» (28)&lt;br /&gt;سعید منیری بعد از بر شمردن امتیازات « تبریز مه  آلود» راجع به اعتبار تاریخی آن می نویسد: « تردیدی نیست که قصد و هدف  اولیه اردوبادی از خلق این اثر تاریخ نویسی به معنای اعم یا اخص آن نبوده  است. چون در سده های نوزده و بیست میلادی، به موازات تکامل و سایل چاپ،  انتشار داستانهای بلند تاریخی و قهرمانی از سرگذشت ملتها، در مقیاس جهانی  با استقبال عظیمی روبرو شده بود واردوبادی نیز که یک نویسنده حرفه ای به  شمار می رفت، خواسته در این راستا طبع آزمایی کند و خمیرمایه داستان بلند  خود را رویدادهای انقلاب مشروطه ایران قرار دهد که عملاً در آن شرکت داشته و  از نزدیک شاهد و ناظر ماجراهای آن بوده است. البته ناگفته نماند که در چند  مورد، در چگونگی روایت رویدادهای تاریخی داستان، با آنچه عملاً اتفاق  افتاده، مغایرت هایی دیده می شود که شاید به خاطر انسجام داستان، نویسنده  ناگزیر به بیان آن بوده است و جا دارد که صاحبنظران نکته سنج به این نقیصه  ها، زیاد خرده نگیرند.»(29)&lt;br /&gt;رحیم رئیس نیا بعد از بر شمردن امتیازات  تبریز مه آلود، کاستی های آنرا چنین یاد آوری کرده است:« با این همه مواردی  هم هستند که نویسنده یا به سند لازم دسترسی نداشته و یا ناگزیر از استفاده  از منابع نه چندان معتبر شده که مترجم حتی الامکان به رفع عوارضی ناشی از  آن کوشیده است.» (30)&lt;br /&gt;چنانکه هر دو مترجم دانشمند و صاحب نظر تبریز مه  آلود اشاره کرده اند، محمد سعید اردوبادی در روایت معدودی از رویدادهای  تاریخی، با آنچه که عملاً اتفاق افتاده است و درکتابهای مستند تاریخ مشروطه  به ثبت رسیده است و مغایرت هایی به چشم می خورد.&lt;br /&gt;اردوبادی نویسنده  زبردست و آزادیخواه آذربایجان به عنوان یک انقلابی مبارز از طرف سوسیال  دموکرات های قفقاز جهت کمک به انقلابیون تبریز، در جلفا اقامت گزیده و در  راستای کمیته یاری به مبارزین زیر پرچم ستارخان کمک رسانی می کرد و طبق  نوشته محققین وی دست کم در بعضی از حوادث و رویدادهای تبریز شرکت مستقیم  داشت. اردوبادی در رمان تبریز مه آلود علاوه بر یادداشت های شخصی خود، از  مطالب روزنامه های محلی تبریز و نشریات آن سوی ارس و در مورد جنگ های چهار  ماهه تبریز از یادداشت های حاجی محمد باقر ویجویه و از یادداشت های روزانه و  خاطرات سایر مبارزین راه آزادی استفاده کرده است و همچنین وی بعد از  متلاشی شدن دولت تزار از آرشیو محرمانه دولت روسیه نیز استفاده کرده است. &lt;br /&gt;طبق  نوشته اردوبادی، راوی داستان تبریز مه آلود یعنی « ابوالحسن بیگ، در اصل  نصرت حسینوف نام داشت که از اهالی تبریز بود و اردوبادی از دفتر خاطرات و  یادداشتهای روزانه او نیز استفاده نموده است. اما اگر اردوبادی به فرض  اینکه، نام نصرت حسینوف را هم به خاطر انسجام داستان به کار برده باشد، به  نظر می رسد که وی در مدت زمانی که با مبارزین تبریز در تماس بوده است از  مطالب و یادداشت های امثال نصرت حسینوف ها که از طرف سوسیال دموکرات های  قفقاز به کمک مجاهدین تبریز آمده بود استفاده کرده و با تغییراتی که بعداً  به عمل آورده و یا مطالبی که از سایر منابع و اسناد تاریخی اضافه نموده  تاریخ انقلاب آذربایجان  و ستارخان رابه صورت رمان تبریز مه آلود بازسازی و  خلق نموده است.&lt;br /&gt;توفیق رستموف می نویسد: « می توان گفت که وی درباره هر  روز انقلاب ایران اطلاعات مفصلی به خوانندگان داده است.»(31) &lt;br /&gt;همچنان که  رستموف اشاره کرده است اردوبادی بعضی از جزییات حوادث و حقایق تاریخی،  مانند ترور نقی خان رشید الملک را به صورت کامل و مو به مو توضیح داده است.  در صورتی که در آن زمان وی در تبریز حضور نداشت. اردوبادی جریان چگونگی  کشته شدن نقی خان (رشید الملک) را که با دستور کمیته دموکرات تبریز بود به  طور مشروح توضیح داده است که رشید الملک چرا و چگونه و به دست چه کسی اعدام  انقلابی شده است. در صورتی که احمد کسروی در این مورد به طور خلاصه نوشته  است که « نقی خان آهنگ تهران کرد ولی به آنجا نرسیده و در زنجان با تیر یکی  از مجاهدین کشته گردید.&lt;br /&gt;ما از چگونگی این کشتن آگاه نشده ایم و این را  می دانیم که با دستور کمیته دموکرات تبریز و به گفته جعفر قلی خان سالار که  از آزادیخوانان آذربایجان و در این هنگام در زنجان رئیس شهربانی بود انجام  گرفته.»(32)&lt;br /&gt;بنابراین بعضی از مطالب کتاب علاوه بر اینکه ارزش دو  چندانی به رمان وی داده است، این موضوع را هم تأیید می کند که اردوبادی  علاوه بر اطلاعات خود، از منابع و خاطرات سایر همرزمان انقلابی خود که آن  زمان در تبریز حضور داشتند استفاده شایان نموده است. اردوبادی در کتاب  «آذربایجان سئوت تاریخی رمانی» راجع به تماس خود با انقلابیون تبریز و  منابع رمان تبریز مه آلود چنین اشاره کرده است: « در سالهای 09-1907 بیشتر  اوقاتم در ایران می گذشت. من در اینجا از نزدیک با انقلابیون ایران آشنا  شده در جدی ترین امور شرکت و در عین حال مواد و مطالب لازم برای رمان خود «  تبریز مه آلود» را گرد آوری می کردم.... من در آن ایام پیاپی به تبریز می  رفتم و با انقلابیون ایران تماس می گرفتم و ارتباط برقرار می کردم. انقلاب  تبریز سال1909 می توانم بگویم که سراسر در برابر چشمانم جریان دارد. »(33) &lt;br /&gt;چنان  که از یادداشتها و خاطرات خود اردوبادی هم استنباط می شود، نویسنده از  جلفا پیاپی به تبریز رفت و آمد می کرد و با انقلابیون تبریز تماس دائمی  داشت ولی اقامتگاه دائمی او جلفا بود نه تبریز.&lt;br /&gt;صورت مسئله این است که  عده ای از اصحاب قلم در نوشته های خود راوی کتاب تبریز مه آلود یعنی «  ابوالحسن بیگ» را با هویت حقیقی محمد سعید اردوبادی یکی دانسته و تمام  مندرجات کتاب تبریز مه آلود را با استناد به اینکه اردوبادی در تمام  رویدادهای نهضت مشروطه خواهی تبریز شخصاً حضور و شرکت  مستقیم داشته است  مستند دانسته و در نوشته های خود بدون چون و چرا و بدون کوچکترین شک و  تردید و با اعتماد کامل به مطالب آن استناد کرده و رمان مذکور را ناخواسته  در ردیف کتابهای مستند، تحقیقی و حقیقی تاریخ مشروطیت به حساب می آورند.&lt;br /&gt;اولاً  طبق نوشته خود اردوبادی، وی در زمان انقلاب مشروطیت به تبریز رفت و آمد  زیاد می کرد ولی دائما در تبریز اقامت نداشت و پایگاه اصلی او جلفا بود.  دوماً چنانکه می دانیم در زمان جنگ های یازده ماهه تبریز راه جلفا به تبریز  اکثراً از طرف سران ضد انقلاب و سرداران دولتی ضد مشروطه نظیر شجاع نظام  مرندی و رحیم خان چلبیانلو و سایرین بسته می شد و رفت وآمد به تبریز را  شدیداً کنترل می کردند، طبیعی است کسی که در جلفا اقامت داشت به علت ناامنی  و کنترل شدید راهها که اکثراً به بسته شدن کامل راههای ارتباطی می  انجامید، نمی توانست هر وقت دلش خواست به تبریز رفت و آمد کند، زیرا تبریز  در محاصره کامل قرار داشت. سوماً اگر اردوبادی در تبریز حضور دائم داشت و  ناظر و شاهد بر تمامی حوادث و رویدادهای آن زمان بود بعضی از حقایق و  رویدادهای واضح تاریخی نظیر دیدار ستارخان با پاخیتانوف را دیدار ستارخان  با میلر قلمداد نمی کرد، و حرف آخر اینکه تبریز مه آلود در یک رمان تاریخی  است نه کتاب تاریخ.&lt;br /&gt;بنابراین در استناد به مطالب کتاب مذکور به غیر از  رویدادها و مواردی که در کتابهای معتبر و مستند تاریخ &lt;br /&gt;و سایر اسناد  رسمی آمده و یا حداقل اشاره کوتاهی به آنها شده، نمی شود در مورد درستی و  یا حتی نادرستی تمامی موضوعات مطرح شده در تبریز مه آلود با اعتماد کامل  حکم قطعی صادر نمود. محمد سعید اردوبادی در بعضی از رویدادهای نهضت مشروطه  خواهی تبریز نقش مستقیم داشت ولی مابقی مطالب کتاب خود را با استفاده از  نقل و قول ها و نوشته ها و خاطرات سایر دوستان خود به رشته تحریر در آورده  است. به طوری که اشاره کرده ایم اردوبادی در آخرین صفحه رمان تبریز مه آلود  توضیح داده است که رمان خود را از روی دفتر خاطرات یکی از انقلابیون و  مبارزین راه آزادی به نام نصرت حسینوف نوشته است که راوی داستان یعنی «  ابوالحسن بیگ» در حقیقت نام مستعار وی بوده است: &lt;br /&gt;« او در اصل از اهالی  تبریز بود که مدتی در باکو، در معادن رامانا شغل مکانیکی داشت و نام واقعیش  نصرت حسینوف است.»(34)&lt;br /&gt;طبق نوشته اردوبادی « ابوالحسن بیگ» و یا راوی  کتاب تبریز مه آلود از شروع حمله رحیم خان به تبریز و محاصره آن تا انقلاب  اکتبر 1918 روسیه دوش به دوش انقلابیون و مجاهدین تبریزی علیه استبداد  داخلی و استعمار خارجی مبارزه کرده و نهایتاً بعد از سرکوب قیام شیخ محمد  خیابانی در تبریز، « بدست مخبر السلطنه در سال 1921 ( 1300 شمسی) به اعدام  محکوم می شود.» (35)&lt;br /&gt;اگر خلاصه کنیم از محتوای رمان تبریز مه آلود  خواننده کتاب چندین برداشت می کند که راوی داستان یعنی ابوالحسن بیگ از  موقع ورود به تبریز تا قیام شیخ خیابانی به طور مستمر ودائم در میان  مبارزین تبریز حضور داشته است، ولی زندگی نامه حقیقی اردوبادی در دایرة  المعارف آذربایجان موید آن نیست. اردوبادی در سال 1914 به خاطر فعالیتهای  انقلابی به ساریتسین یعنی ولگاگراد تبعید می شود یعنی حداقل 7 سال قبل از  قیام خیابانی با انقلابیون تبریز ارتباط مستقیم نداشت. از طرف دیگر در هیچ  یک از کتابهای مستند تاریخ انقلاب مشروطیت ایران از جمله تاریخ مشروطه  ایران و تاریخ هیجده ساله آذربایجان و تاریخ انقلاب آذربایجان و بلوای  تبریز و قیام آذربایجان و ستارخان و سایر، نامی از راوی کتاب تبریز مه آلود  یعنی ابوالحسن بیگ و یا شخصیت حقیقی او یعنی نصرت حسینوف و حتی نام محمد  سعید اردوبادی هم برده نشده است. سعید منیری مترجم تبریز مه آلود هم در  پیشگفتار کتاب به این مسئله چنین اشاره کرده است: « در نوشتارها و کتبی که  درباره جنبش مردم آذربایجان در انقلاب مشروطیت به رشته تحریر در آمده، اسمی  از راوی ( ابوالحسن بیگ) و نینا برده نشده است و همان طور که خود نویسنده  کتاب خاطر نشان ساخته فعالیتهای سیاسی و مبارزات راوی ( ابوالحسن بیگ) با  اسامی مستعار بوده، و آنچه مسلم است اردوبادی شخصاً همدوش با سایر رزمندگان  در انقلاب و جنبش مردم آذربایجان، از نزدیک شرکت داشته است.» (36)&lt;br /&gt;رمان  تاریخی تبریز مه آلود همچنان که مترجمین گرانقدر و دانشمند آن هم اشاره  کرده اند و ما هم قسمتی از زیبایی های آن کتاب را در صفحات قبل بررسی و  منعکس کردیم، علی رغم نکات قوت منحصر به فرد خود، همانند اغلب کتاب ها بعضی  کاستی ها و نکات ضعف نیز دارد. به قول رحیم رئیس نیا: «اثری که ضمن داشتن  هنرهایی، بی گمان از کاستی هایی نیز عاری نیست و در هر حال ترجمه آزادش پیش  روی خواننده است و قضاوت نهایی با او، یکی از ایرادهای وارد بر آن، عمده  کردن نقش مجاهدین قفقازی در جنبش تبریز است.»(37)&lt;br /&gt;برای روشن شدن بهتر  موضوع بخشی از مطالبی که به صورت غیر واقعی و مغایر با حقایق تاریخی و گاهی  به صورت ضد و نقیض در رمان تاریخی « تبریز مه آلود» ترجمه سعید منیری آمده  به طور خلاصه وار مرور می کنیم. لازم به ذکر است که مترجم گرانقدر و محترم  کتاب نیز، بعضی از موضوعات غیر واقعی مطرح شده در متن کتاب را در زیرنویس  صفحات مربوطه تصحیح نموده است.&lt;br /&gt;- جریان پیشنهاد پرچم سفید و یا بیرق  تسلیم از طرف کنسول روس به ستارخان نقطه عطف تاریخ انقلاب مشروطیت ایران و  قیام آذربایجان و ستارخان به شمار می رود. زیرا اگر ستارخان آن روز همچون  سایر همرزمان خود پیشنهاد کنسول روس را می پذیرفت. علاوه بر اینکه فاتحه  مشروطه ایران خوانده می شد درعین حال به موجب قرار داد 1907 که بین روس و  انگلیس منعقد شده بود استقلال و تمامیت ارضی ایران نیز با خطر جدی روبرو  بود. نام کنسول وقت روس را که به ستارخان پیشنهاد آتش بس و تسلیم در برابر  نیروهای دولتی را داده بود به غیر از مرحوم حاج محمد باقر ویجویه که در  کتاب ارزشمند « تاریخ انقلاب آذربایجان  و بلوای تبریز » نام کنسول روس را  مشخص نکرده و به ملاقات کنسول روس با ستارخان اکتفا نموده است تمامی مورخین  و در تمام کتابهای معتبر تاریخ انقلاب مشروطه ایران از جمله « تاریخ  مشروطه ایران» و « قیام آذربایجان و ستارخان» و سایر اسناد رسمی دولتها،  نام کنسول وقت روس « پاخیتانوف »یا «پاخیتونوف» نوشته شده است.&lt;br /&gt;مرحوم  اسماعیل امیرخیزی که در جنگ های یازده ماهه تبریز سمت منشی گری ستارخان  سردار ملی را به عهده داشت و خود حاضر و ناظر و شاهد زنده صحنه دیدار کنسول  روس با ستارخان بود می نویسد، ستارخان در جواب کنسول روس چنین گفت:« جناب  کنسول من می خواهم هفت دولت زیر سایه بیرق امیرالمومنین باشند. شما می  خواهید من زیر بیرق روس بروم!؟&lt;br /&gt;هرگز چنین کاری نخواهد شد. پاخیتانوف چون  این حرف را از ستارخان شنید سخت بر افروخت و دیگر چیزی نگفت، برخاست و  رفت.» (38)&lt;br /&gt;احمد کسروی دیدار ستارخان و پاخیتانوف را چنین توضیح داده  است:&lt;br /&gt;«گویا در این روز یا فردایش بود که پاخیتانوف آگاهی داد که به امیر  خیز خواهد آمد. ستارخان بسیج پذیرایی کرده کسانی را از سردستگان نیز برای  بودن و گفتگو کردن خواند.&lt;br /&gt;کنسول چون در آمد پس از نشستن و حال پرسیدن  چنین سخن راند: امروز به خیابان رفتم و به دوه چی رفتم و اکنون نیز به  اینجا آمدم که از شما پیمان گیرم که به جنگ پیش دستی نکنید تا پیشامد با  گفتگو پایان پذیرد. ستارخان پاسخی ساده داده گفت: ما هیچگاه به جنگ پیش  دستی نمی کنیم و همیشه از آن سوی به ما می تازند و ما جلوشان را می گیریم.  کنسول به ستارخان پیشنهاد کرد که بیرق از کنسول خانه فرستاده شود و او به  در خانه خود زده و در زینهار دولت روس باشد، و نوید می داد که سر قره  سواران آذربایجان از دولت ایران برای او بگیرد. ستارخان چنین گفت:جنرال  کنسول، من می خواهم هفت دولت به زیر بیرق اسلام بیاید، من زیر بیرق بیگانه  نروم. کنسول که این پاسخ را نه بیوسیده بود خیره ماند.»(39) &lt;br /&gt;مرحوم حاج  باقر ویجویه تنها کسی است که نام کنسول روس را مشخص نکرده و جریان دیدار  ستارخان و پاخیتانوف را چنین روایت کرده است: « من در زیر بیرق جناب  ابوالفضل العباس (ع) و بیرق ایرانم، بیرق شما به من لازم نیست و من ابداً  تابع ظلم و استبداد نخواهم شد و امروز به فضل خداوند بیرق اسلام و ابوالفضل  العباس (ع) در دست گرفته و همه بیرق هایی که مستبدین در شهر زده اند قلم  خواهم کرد.»(40) &lt;br /&gt;محمد سعید اردوبادی بر خلاف منابع مذکور در کتاب تبریز  مه آلود نام کنسول وقت روس را که به ستارخان پیشنهاد بیرق تسلیم نمود میلر  نوشته است و جریان ملاقات ستارخان با کنسول روس را در کتاب خود چنین نوشته  است: «هنوز نزد ستارخان بودم که خبر دادند میلر کنسول روس به ملاقات  ستارخان می آید. به سردار گفتم که ژنرال کنسول  برای مذاکره درباره بیرق  تسلیم می آید....&lt;br /&gt;بعد از رفتن کنسول شنیدم که او بیرق تسلیم را با خود  آورده ولی ستارخان رد کرده است.»(41) &lt;br /&gt;چنان که می دانیم بعد از  پاخیتانوف، میلر ( میللر) مدیریت سرکنسولگری روس در تبریز را عهده دار شده  بود و در جنگ های چهار روزه و در اعدام انقلابیون مظلوم تبریز نقش درجه اول  را بازی می کرد و دستور دستگیری و کشتار آزادیخواهان تبریز از جمله ثقه  الاسلام و سایر مبارزین و مجاهدین معروف را میلر شخصاً صادر می کرد.&lt;br /&gt;-  موقعی که ثقه الاسلام را با حیله و نیرنگ دستگیر و به کنسولگری روس بردند.  کنسول روس ( میلر) برخلاف گذشته که احترام او را نگه می داشت با عصبانیت و  پرخاش گفت:« شما مردم را بر ضد بزرگترین امپرطوری جهان تحریک کردید و جمعی  از سربازان امپراطوری را به کشتن دادید. شما می توانستید از مجاهدین  جلوگیری کنید و مانع جنگی که پیش آمد بشوید... ثقه الاسلام با کمال متانت و  بردباری بدون آنکه زبونی از خود نشان دهد جواب داد: من مداخله قشون اجنبی  را در امور ایران هرگز تصدیق نداشته و ندارم و این امری است طبیعی که وقتی  جماعتی برخلاف حق حاکمیت و استقلال یک ملتی قشون وارد مملکتی می کنند و به  کارهایی دست میزنند که وظیفه آنان نیست طبعاً مردم عصبانی می شوند و به  اقداماتی دست می زنند که جلوگیری از آن از عهده من و دیگری بیرون است.»  (42)&lt;br /&gt;نصرت الله فتحی به نقل از جلیل زاده نوشته است: « روسها عملاً  آذربایجان را تصرف کرده بودند و رسماً و قانوناً نیز می خواستند مدرک به  دست آورند و در مقابل اعتراض دول اروپا نشان دهنده در نظر داشتند استشهاد  نامه ای تنظیم کرده و به امضای عده ای از رجال و شخصیت های ذی نفوذ  آذربایجان برسانند بدین مفهوم که عده ای از اهالی، از عدم لیاقت دولت مرکزی  تهران به ستوه آمده و از تزار درخواست می نمایند که او آذربایجان را به  قفقاز ملحق کند، و در درجه اول نظرشان به ثقه الاسلام بوده است چه آن که او  را ممتاز ترین رجل آذربایجان می شناختند.»(43)&lt;br /&gt;شادروان فتحی در ادامه  می نویسد: « ضمناً باید دانست که چون روس های تزاری در دنیا شهرت داده  بودند که ملت آذربایجان با توقف آنها در خاک خود مخالفت ندارد ولی بعد از  جنگ چهار روزه دولتهای دیگر فشار آورده و می پرسیدند که اگر مردم موافق  بوده اند پس این جنگ برای چه بوده ؟ در جواب آنها بود که مجبور گردیده  بودند سند سازی نمایند بدین معنی که قبلاً مدارکی تهیه دیده و حتی به امضای  طرفداران خود رسانیده بودند و می خواستند آن نوشته را با امضا و مهر ثقه  الاسلام تکمیل نمایند.» (44)&lt;br /&gt;متن جمله ای که میلر، کنسول روس می خواست  ثقه الاسلام امضا کند و شهید نیکنام ثقه الاسلام تبریزی از امضا أن خودداری  نمود به شرح زیر می باشد: &lt;br /&gt;« اول مجاهدین به طرف قشون امپراطوری  تیراندازی کردند و قشون امپراطوری برای دفاع خود وارد جنگ و زد و خورد  شدند.»(45)&lt;br /&gt;ثقه الاسلام تبریزی در جواب کنسول روس بدون لحظه ای تردید  بلافاصله گفته بود:« من از چیزی که اطلاع ندارم نمی توانم شهادت بدهم ولی  آنچه شنیده ام اول روس ها به طرف تبریزی ها تیراندازی کرده و دو نفر را  کشتند. کنسول دوباره بنای تطمیع و تهدید را گذاشت و تلاش زیاد نمود که ثقه  الاسلام را وادار به امضای نوشته مذکور نماید. ولی شهید نیکنام درجواب  کنسول روس دوباره با متانت فرمود: « من مسلمانم و مسلمان شهادت دروغ نمی  دهد.» (46)&lt;br /&gt;مرحوم نصرت الله فتحی در ادامه می نویسد: میلر چون از  ایستادگی و مقاومت ثقه الاسلام سخت عصبانی شده بود دستور داد شبانه او را  با چند سالدات با کمال بی احترامی به باغ شمال پیش فرمانده نظامی بردند.  چنین گویند فرمانده نظامی روس از ثقه الاسلام بار دیگر امضا و مهر کردن آن  نوشته را خواسته بود، آن مرد دلیر با این که  میان مرگ و زندگی بود پاسخ  داده بود: « من مرگ حتمی خود را با امضا این نامه چندی به عقب نمی اندازم  تا وطنم را فدای آن چند روز زندگی ننگین بکنم.»(47) &lt;br /&gt;تمامی مورخین  ومحققین انقلاب مشروطیت ایران، بر این عقیده متفق القول هستند که ثقه  الاسلام در جواب تقاضای کنسول روس مبنی بر امضا سند مذکور بدون لحظه ای فکر  و اندیشه جواب قاطع و رد داده بود. اما بر خلاف نظر اجماع مورخین و محققین  تاریخ مشروطه، محمد سعید اردوبادی جریان بعد از دستگیری ثقه الاسلام و  گفتگوی ما بین وی و کنسول روس را چنین نوشته است: &lt;br /&gt;« از ثقه الاسلام  دعوت شده بود تا به کنسولگری بیاید. در آنجا به او پیشنهاد شد سندی را امضا  کند که در آن قید شده بود، جنگ را اول انقلابیون شروع کرده اند و نظامیان  تزار هم، در اثر جنگ سختی موفق شده اند تبریز را به تصرف خویش در آورند.&lt;br /&gt;ثقه  الاسلام از امضای سند خودداری کرده و در جواب آنها گفته است: در این باره  باید فکر کنم.»(48)&lt;br /&gt;اردوبادی با این نوشته خود ارزش کار بزرگ ثقه  الاسلام را ناخودآگاه کم رنگ نموده است. زیرا چنان که ذکر شد تمامی مورخین  انقلاب مشروطیت به صراحت و قاطعیت جواب ثقه الاسلام اشاره و تأکید کرده اند  که ثقه الاسلام با آگاهی و با علم و یقین به اینکه با جواب نه به تقاضای  کنسول روس به اعدام محکوم خواهد شد، آگاهانه مرگ شرافتمندانه را پذیرفت.  دکتر ملک زاده، در طبقه بندی شهدای راه آزادی می نویسد: «همه شهدای راه  آزادی در یک مرتبه و مقام نیستند و بعضی بر بعضی فضل و برتری دارند و علت  برتری آنها بر دیگران این است که بعضی از آنها حاکم بر مرگ و حیات خود  بودند و مرگ شان در اختیار خودشان بود ولی برای حفظ شرافت و حیثیت خود و  وطن خود و ملت خود مرگ را انتخاب کردند و با سربلندی و افتخار جان سپردند.  به طوری که خواهیم نوشت ثقه الاسلام از کسانی بود که تا شب آخر با این که  به کشته شدن خود یقین داشت و خطر را درک کرده بود.&lt;br /&gt;اختیار مرگ و حیاتش  در دست خویش بود و با نوشتن یک جمله می توانست جان خودش را از مرگ نجات  بدهد ولی او مرگ با شرافت را بر زندگی ننگین ترجیح داد و با سربلندی و  مردانگی به پای دار رفت.»(49)&lt;br /&gt;احمد کسروی بعد از سرزنش وطن فروشان و روس  پرستان می نویسد: &lt;br /&gt;« می بایست اینان درس مردانگی از ثقه الاسلام یاد  بگیرند که یک نوشته را که روسیان از او می خواستند مهر نکرد و مردانه با  مرگ روبرو گردید، از ستارخان یاد بگیرند که چون کنسول روس بیرق برایش برد  نپذیرفت و از جنگ دست برنداشت.» (50)&lt;br /&gt;اردوبادی در تبریز مه آلود چنین  وانمود کرده است که گویا بین ستارخان و ثقه الاسلام اختلاف سلیقه وعقیده  موجود بود و به عنوان نمونه از قول ستارخان راجع به ثقه الاسلام می  نویسد:«او( ثقه الاسلام) هیچ وقت حرفهایی که به درد ما به خورد نمی زند،  اصلاً هم بلد نیست بزند!... او می خواهد فعالیتهای من و باقرخان را در  چهارجوب سلیقه وعقیده خود محدود کند واختیار کارها را به دست خود بگیرد، نه  من و نه باقرخان هیچکدام نمی توانیم به این کار رضایت بدهیم.»(51) &lt;br /&gt;معلوم  است که اردوبادی در این مورد نیز تحلیل درستی از رابطه بین ستارخان و ثقه  الاسلام به عمل نیاورده است زیرا ستارخان طبق نوشته تمامی مورخین شخصی  معتقد و متدین بود اسماعیل امیر خیزی که از نزدیک با روحیات وی آشنایی کامل  داشت در مورد صفات پسندیده و خصال ستوده ستارخان می نویسد:« بر دین اسلام و  مذهب تشیع و ائمه اطهار (ع) فوق العاده عقیده داشت و مخصوصاً حضرت امیر را  با ایمان راسخ مقدر احوال جهانیان می دانست و اغلب به حضرت ابوالفضل سوگند  یاد می کرد و در مجلس عزاداری حضرت سید الشهدا حاضر می شد و خودش نیز مجلس  عزاداری بر پا می کرد.» (52)&lt;br /&gt;علاوه بر مطالب مذکور چنان که معلوم است  ثقه الاسلام و ستارخان هر دوشیخی بودند و از این نظر هم ستارخان خود را  مقلد و پیرو او می دانست و حتی طبق نوشته برخی از مورخان و محققان از جمله  نصرت اله فتحی، قبل از سرنگونی بیرق های سفید ستارخان با ثقه الاسلام مشورت  کرده و بعد از گرفتن فتوای ایشان با دل و جرأت بی نظیری آن شاهکار جنگی  خود را انجام داده و مشروطیت از دست رفته را دوباره به ایران بازگردانیده  بود. ناگفته نماند که به علت حفظ تمامیت ارضی ایران و احیا مشروطه از دست  رفته و خنثی کردن قرارداد ننگین 1907 بین امپریالیست های روس و انگلیس که  ناقض تمامیت ارضی ایران بود تمامی اقوام و ملل ایران مدیون زحمات و خدمات  فوق تصور این دو ابر مرد شیخی و ترک زبان آذربایجانی است که نام مقدس هر دو  تا ابد زینت بخش صفحات تاریخ پر افتخار این مرز و بوم خواهد بود.&lt;br /&gt;«  ستارخان و ثقه الاسلام مجسمه های طلایی تاریخ ملت ما هستند.»(53) &lt;br /&gt;و  صفات پسندیده و خصال ستوده و کارنامه درخشان این دو مرد با شخصیت و قهرمان،  بدون شک بهترین الگو و معیار برای وطن پرستی و وطن دوستی تمامی ایرانیان و  حتی تمامی ملل آزاده جهان است.&lt;br /&gt;اردوبادی در مورد اعدام یک برادر و دو  برادر زاده ستارخان توسط روس ها می نویسد: « وقتی موضوع حبس و اعدام اشخاص  مطرح شد، صمد خان گفت: به جناب کنسول (میللر) بگویید که من اعدام حاجی عظیم  خان برادر ستارخان را با دو فرزندش مصلحت نمیدانم. خانه هایشان را ویران  کردیم . داروندارشان را گرفتیم، حالا بهتر است آزادشان کنیم. کنسول با این  حرفها قانع نشد و... »(54) &lt;br /&gt;اولاً بر عکس نوشته اردوبادی روس ها حاج  عظیم خان را نگرفته بودند، بلکه مشهدی غفارخان را گرفته بودند . زیرا بعد  از جنگ های چهار روزه حاج عظیم خان به همراه یدالله خان فرزند ستارخان  سردار ملی از تبریز خارج شد و خود را به تهران رسانید.  &lt;br /&gt;دوماً محمد خان  امیرتومان و کریم خان طبق نوشته اسماعیل امیر خیزی فرزندان برادر بزرگ  ستارخان یعنی اسماعیل خان بودن نه حاج عظیم خان.&lt;br /&gt;اردوبادی می نویسد:  سندی که روسی ها به ثقه الاسلام داده بودند تا امضا کند و از امضا آن  امتناع نمود به امان الله میرزا ( ضیاء الدوله) هم امضا آن را پیشنهاد  کردند ولی او امضا نکرده است « برای اینکه او را از زیارتگاه سید حمزه خارج  و دستگیرش کنند، یک اسکادران قزاق فرستادند، اما او مثل یک مرد جنگی رفتار  کرد، تسلیم نشد و مردانه خود را کشت.»(55)  &lt;br /&gt;اولاً امان الله میرزا در  کنسولگری انگلیس تحصن کرد، و بعد از مدتی در کنسولگری انگلیس هم خودکشی کرد  فقط جنازه او را در سید حمزه به خاک سپردند. دوماً علت اعدام او تنها  امتناع وی از امضا سند پیشنهادی روسها نبود. زیرا کنسول انگلیس می خواست به  تحصن وی پایان دهد و او برای اینکه به دست روسها نیفتد خودکشی کرد. سوماً  خودکشی او همزمان با ثقه الاسلام و هفت تن دیگر از آزادیخواهان تبریز در  روز دهم دی ماه 1330 هجری قمری به دارآویخته شدند مقارن نبود، شادروان امان  الله میرزا در شب سه شنبه شانزدهم بهمن ماه 1330 یعنی یک ماه و اندی بعد  از ثقه الاسلام خودکشی کرد.  &lt;br /&gt;محمد سعید اردوبادی نام حسین خان باغبان و  تقی زاده را جزو متحصّنین کنسولگری عثمانی در تبریز قلمداد کرده است: «  باقرخان و ستارخان، تقی زاده، حسین باغبان هم در کنسولگری عثمانی  هستند.»(56)&lt;br /&gt;اولاً در زمانی که ستارخان و باقرخان بنا به مصلحت انجمن  ایالتی آذربایجان و علی رغم میل باطنی خود در کنسولگری و یا شهبندرخانه  عثمانی اقامت گزیدند، حسین خان باغبان در حال حیات نبود و ماه ها قبل از آن  یعنی در آخرین روزهای جنگ های چهار ماهه و یا به عبارت دیگر در پایان  مرحله اول جنگ های یازده ماهه تبریز به شهادت رسیده بود.&lt;br /&gt;دوماً تقی زاده  هم در زمان اقامت سردار و سالار در کنسولگری عثمانی حضور نداشت. علاوه بر  موارد فوق اردوبادی در تبریز مه آلود نقش مرحوم کوزه کتانی را کاملاً منفی  قلمداد کرده که خلاف واقعیت است و همچنین به نقش بارز شیخ محمد خیابانی در  انقلاب مشروطیت و به مخالفت او در برابر اولتیاماتوم روسیه که منجر به جنگ  های چهار روزه گردید و همچنین به قیام آزادیستان وی هم هیچ اشاره ای نکرده  است. فقط به بعد از سرکوب قیام شیخ محمد خیابانی، توسط مخبرالسلطنه اشاره  کرد، و مطالب کتاب خود را به پایان رسانده است: « در قیام شیخ محمد خیابانی  که در آذربایجان برپا شده بود، از نزدیک شرکت داشت و به همین سبب، در سال  1921 (1300 شمسی) به دست عوامل دولت پادشاهی قاجار به دستور مخبرالسلطنه در  تبریز اعدام شد.»(57)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;دکتر محمد حسن پدرام&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-6859042715376974024?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/6859042715376974024/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=6859042715376974024' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/6859042715376974024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/6859042715376974024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='« بررسی و نقد کوتاه کتاب تبریز مه آلود»'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-665459110282430682</id><published>2010-08-17T11:26:00.004+04:30</published><updated>2011-01-09T09:22:19.959+03:30</updated><title type='text'>فرازهايی از زندگی شادروان حاج رسول صدقيانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div style="clear: right; cssfloat: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img alt="http://www.rezahamraz.com/fa/images/hamraz/sa001.jpg" src="http://www.rezahamraz.com/fa/images/hamraz/sa001.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;به نام صانع عالم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;فرازهايی از زندگی شادروان حاج رسول صدقيانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از موسسین مرکز غیبی تبریز و انجمن سعادت استانبول&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;زنده ياد حاج رسول صدقياني فرزند خَلَف آذربایجان، به سال 1247 هجری شمسی در تبريز محله دَوَچي (شتربان) كوچه صدقياني ها در خانواده اي متدين و تاجر پيشه ديده به جهان گشود. دوران كودكي و نوجواني را به تعليم و تربيت و كسب سواد پرداخته و چون به سن بلوغ فكري رسيد ، شغل پدر (بازرگانی) را پيشه خود نموده و برای بسط تجارت به تركيه عثماني (استانبول) و چند کشوراروپایی همچون اتريش و . . . سفر كرده و از پيشرفت آنها و تحولات جهانی آگاه و هر بار با دلي آکنده از شور و شوق به سرزمین مادری باز مي گشت. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;سالها قبل از زمزمه هاي مشروطيت در تهران (از تاريخ 1316 ه. ق.) در تبريز مجالسي در خانه بعضي از آزاديخواهان از جمله مرحوم شيخ اسماعيل هشترودي كه از علماي انديشمند بود تشكيل و پس از اداي رسوم عزاداري، در يك اطاق مخصوصي عده اي كه حاج رسول صدقياني نيز جزو پيشگامان آنها بوده مي نشستند و ظاهراً درباره مسائل صنفي همچون ترويج كالاهاي وطني مذاكره و در لابلای آن از بدبختي ملت و ريشه هاي عقب ماندگي مملكت و لزوم گذر به حکومت قانون صحبت مي كردند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;این گروه در سال 1322 ه. ق. به اقدامات اساسي دست زده و هيئتي را كه صاحب ترجمه نيز جزو آنها بوده براي نوشتن اساسنامه و تشكيل فرقه اجتماعيون &amp;nbsp;عاميون انتخاب نمودند، مركز فعاليت اين حزب و ارجاع مسئوليتها كاملا محرمانه و آقايان حاج رسول صدقياني، كربلائي علي مسيو،علاوه بر ساير مسئوليتهاي خطيري كه داشتند تهيه و نشر شبنامه ها را نيز با همدستي محمد سلماسي عهده دار گرديده كه در تنوير افكار عمومي بسيار موثر بود.... سرانجام پس از سالها خودکامگی، ستمگری و جنایات دربار قاجار و حکام و عمال بی خرد آنها، مردم به تنگ آمده و به مخالفت علنی با استبداد برخاسته و با تعطیلی بازارها و بست نشینی و استقامت، حکومت مشروطه را طلب نمودند تا در تاریخ 13 مرداد 1285 شمسی مطابق با سال 1324 ه.ق. فرمان مشروطیت از سوی مظفرالدین شاه قاجار پنج ماه قبل از مرگش در تهران صادر ، اما به خاطر دل نکندن درباریان از خودکامگی، اعلام آن به ایالات با تاخیر روبرو شده بطوریکه پس از جنبش تبریز ابلاغ گردید. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;ليكن چون پيشگامان آزاديخواه و آگاه تبريز با محمد علي ميرزاي وليعهد در يك شهر زيسته و او را خوب مي شناختند و پيش بيني مي كردند كه او وقتي به سلطنت برسد به محدوديت اختيارات خود رضايت نداده و نهال نوپاي آزادي را با تمام توان خواهد شكست، لذا مردان دورانديش شادروانان كربلائي علي مسيو،حاج رسول صدقياني، حاج علي دوافروش که با همدستي 9 تن ديگر مركز غيبي تبريز را بنيان نهاده بودند از پائيز سال 1285 شمسي بطور منضبط نسبت به تربيت مجاهد و ايجاد يك سپاه آزادي بخش اقدام و با اين تدبير و آمادگي و كشف سرداراني چون ستارخان و مجاهديني چون حسين خان باغبان و ساير کوشندگان از جمله شیرزنان که خاطره آنها همواره تکریم برانگیز است،رهبري قيام توفنده و مظلومانه مردم تبريز عليه استبداد صغير را در دوره انقلاب مشروطيت به دست با كفايت خود گرفته و بحق تبريز با جانبازي و خون جوانان با غيرت آذربايجاني حماسه ها آفريده و مشروطه نوپاي ايران زمين را از شكست حتمي نجات بخشيده و محمدعلی شاه مخلوع و ایادی او را به خاك ذلت کشید و عملاً نشان داد که ایران فقط تهران نیست. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;حاج رسول صدقياني پس از اشغال آذربايجان توسط قشون روسيه تزاري در بهار سال 1288 شمسی و خروج اجباري سرداران مشروطه ستارخان و باقرخان از تبريز و همچنين مرگ مشكوك كربلائي علي مسيو ، پس از آنهمه خون دلها خوردن و ايثار از جان و مال قبل از استيلای كامل سالداتهاي روسي به شهر ناگزير براي ادامه مبارزه و پاسداري از انقلاب مشروطه شجاعانه با عبور از موانع و راههای ناامن عازم تركيه عثماني مي¬گردد و پس از ورود به استانبول با عنايت به اينكه در آنجا نيز تجارتخانه داشته و مورد اعتماد و احترام و داراي نفوذ كلام بوده بلافاصله به اتفاق تعدادي از آزاديخواهان ايراني آذربايجاني با حضور موثر در انجمن سعادت استانبول كه خود از موسسين آن و مرحوم آخوند خراسانی نیز از طرف حجج الاسلام نجف الاشرف از قبل نماینده ای به آنجا اعزام و عملاً به جبهه برون مرزي انقلاب مشروطيت ايران معروف بود، همچنان با كمال صداقت و سخاوت براي آزادي ملت نجيب ايران از چنگ استبداد و استعمار مي كوشيدند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;حاج رسول صدقیانی پس از سالها مجاهدت، استقامت و دوري از وطن در حاليكه سوگ طاقت &amp;nbsp;شكن ناشي از فرجام تلخ تعدادي از همرزمان و ياران همسنگرش در فاجعه عاشوراي 1330 ه. ق. و وقايع بعد از آن، او را سخت آزرده دل ساخته بود با کوله&amp;nbsp; باری از رنج دوران به سال 1302 شمسي در دیار غربت (اتریش- وین) چشم از جهان فروبست ولی بنا به وصیت، کالبد وی در استانبول (USKUDAR) قبرستان ایرانیها به خاک سپرده میشود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;روانش شاد و یادش گرامی باد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;با تشكر از آقاي&amp;nbsp;صمد صانع زاده نتيجه آن مرحوم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-665459110282430682?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/665459110282430682/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=665459110282430682' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/665459110282430682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/665459110282430682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='فرازهايی از زندگی شادروان حاج رسول صدقيانی'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-164379531876452360</id><published>2010-07-26T23:28:00.003+04:30</published><updated>2010-08-08T09:34:55.476+04:30</updated><title type='text'>عكس ستارخان و اورجوناكيدزي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;table align="center" cellpadding="0" cellspacing="0" class="tr-caption-container" style="margin-left: auto; margin-right: auto; text-align: center;"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_lzOhyAjStao/TF46MfvudjI/AAAAAAAABGo/IDHSrTfCqjw/s1600/Sattar-khan-Serge-Orjonikidze.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: auto; margin-right: auto;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_lzOhyAjStao/TF46MfvudjI/AAAAAAAABGo/IDHSrTfCqjw/s320/Sattar-khan-Serge-Orjonikidze.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td class="tr-caption" style="text-align: center;"&gt;ستارخان همراه با سرگي اورجوناكيدزي از ياران استالين&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-164379531876452360?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/164379531876452360/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=164379531876452360' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/164379531876452360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/164379531876452360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='عكس ستارخان و اورجوناكيدزي'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_lzOhyAjStao/TF46MfvudjI/AAAAAAAABGo/IDHSrTfCqjw/s72-c/Sattar-khan-Serge-Orjonikidze.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-193742957675226925</id><published>2010-05-02T10:20:00.001+04:30</published><updated>2010-08-31T22:23:52.960+04:30</updated><title type='text'>نوشته غرض آلود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ffcc33; font-size: 85%;"&gt;&lt;strong&gt;اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه تست. عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #ffcc33; font-size: 130%;"&gt;چند روزي پيش كه در حال خواندن نكاتي چند در رابطه با ستارخان بودم در سايتهاي معتبر تاريخي مطلبي در همين رابطه توجهم را جلب كرد . نويسنده محترمه اي مطالبي را در رابطه با زندگي و سرگذشت ستارخان نوشته بود كه فكر نمي كنم ايشان آن را به دور از هرگونه بي طرفي نوشته باشند و قطعا با هدف تضعيف شخصيتي ستارخان همراه بوده است . چرا كه مطالب اشتباه و غير واقعي زيادي را مي توان در نوشته غرض آلود ايشان يافت .به عقيده بنده بهتر است كه ايشان قبل از نوشتن تاريخ و سرگذشت افراد ، حداقل به مطالعه موقعيت جغرافيايي و مكاني زندگي آن فرد بپردازد تا دچار چنين اشتباهات فاحش نگردد . كسي كه هيچ گونه اطلاعي از منطقه تولد و زندگي ستارخان و يا هر دلاور مرد ايراني ندارد چگونه به خود اجازه مي دهد كه در مورد سرگذشت آنان مطلبي بنويسد ؟&lt;br /&gt;در اولين سطر نوشته ايشان مي خوانيم : " ستارخان فرزند حاج حسن بزاز قره داغي كه در 1284ق در قره‌ داغ مهاباد متولد شده بود ...... " . نكته جالب اينجاست كه موقعيت جغرافيايي دو منطقه مهاباد و قره داغ بطور كلي جداي از هم است . منطقه قره داغ در شمالي ترين نقطه آذربايجان و حوالي رود ارس بوده و منطقه ايست ترك نشين و حال آنكه مهاباد تقريبا در جنوب منطقه آذربايجان و از شهرهاي استان آذربايجان غربي و كرد نشين است كه تقريبا اين دو منطقه حدود 500 كيلو متر و اندي با هم تفاوت فاصله دارند .&lt;br /&gt;در پاراگراف دوم اشاره شده كه : " اما ديري نگذشت كه ستاره اقبال او خاموش شد و مستقبلين ديروزيش پارك اتابك را محاصره كردند و با توپ و تفنگ به آنجا يورش بردند و يارانش را كشتند " . بايد عرض نمايم كه ايشان اشاره نكرده اند كه ماجراي پارك اتابك چه قرار بوده است و چرا بين مشروطه خواهان و به قول شما مستقبلين ديروزيش درگيري اتفاق افتاده است . زماني كه ستارخان و يارانش در پارك اتابك سكونت داشتند ، مجلس شوراي ملي با تصويب ماده اي مبني بر خلع سلاح افراد شخصي درصدد خلع سلاح مجاهدان بر مي آيد و به دليل نارضايتي آنان از مجريان قوانين مشروطه سرباز مي زنند كه در نتيجه منجر به محاصره باغ اتابك شده و درگيري آغاز مي شود . ستارخان به ضرب گلوله اي مجروح شده و&amp;nbsp;خانه نشين&amp;nbsp;مي گردد . پس آنان قواي تحت فرمان حكومت مركزي بودند كه به دليل محبوبيت ستارخان و ترسي كه از شهامت و دليري وي داشتند در صدد تضعيفش بر آمدند نه مستقبلين ديروزيش و حكم محاصره كنندگان پارك همانند شعبان بي مخ و امثال او بود كه پس از چندين دهه همان بلا را بر سر دكتر مصدق آوردند .در خط آخر پاراگراف سوم از قول مخبرالسلطه نوشته شده : " هر چه وجود او در بلوا مفيد بود، فعلاً مضر است " و عرض مي كنم كه اين نهايت نمك نشناسي ايشان را مي رساند اين رسم روزگار است و تا زماني كه احتياج ايجاب مي كرد ستارخان دوست آنان بود و چون آشوب خوابيد دوست ديروز دشمن امروز شد . اين دور از انصاف و جوانمردي است ......... .در سطر اول پاراگراف چهارم نوشته شده : " ستارخان در طول زندگي چند بار به زندان افتاد، راهزني كرد و به عتبات گريخت. در محضر آيت‌الله ميرزاي شيرازي توبه كرد " .بايد عرض كرد كه قضيه زنداني شدن ستار از اين قرار است كه روزي بين يكي از خوانين كه دوست پدر ستار بوده است با قاطر چيان وليعهد زد و خوردي پيش آمده و در اين ميان يكي از قاطرچيان وليعهد كشته مي شود . ماموران وليعهد ردپاي قاتلان را در خانه ستار مي يابند و با يورش به خانه اش در صدد دستگيري آنان بر مي آيند كه با مقاومت ستارخان مواجه مي شوند ولي بلاخره ستار و همراهانش در حالي كه هيچ فشنگي برايشان باقي نمانده بود دستگير مي شوند . مهمانان ستار پس از ماجرا به سزاي عملشان مي رسند و او نيز با وساطت دوستان پدرش از مرگ رهايي يافته و مدت دو سال در زندان باستيل سران قاجار در اردبيل زنداني مي شود و اين امر يكي از عوامل مخالفت ستار با دولت مركزي مي گردد .&lt;br /&gt;در رابطه با راهزني كه فرموده اند نيز بايد عرض نمايم كه ايشان تهمت ناروا زده اند چرا كه ستارخان راه زني نكرده است بلكه ايشان با همكاري دوستانش به كاروان هداياي ارسالي تزار روس به وليعهد تاخته و آنان را به غنيمت گرفته و در آن شرايط سخت و اسف بار تبريز ، بين فقرا و نيازمندان تقسيم كرده است و اين عمل ايشان نه تنها راهزني نبوده است بلكه خدمتي بوده است به مردم شهر كه جاي تقدير دارد .&lt;br /&gt;در رابطه با " به عتبات گريخت . در محضر آيت‌الله ميرزاي شيرازي توبه كرد " نيز بايد گفت كه ستارخان پس از آزادي از زندان به تبريز باز مي گردد و سپس به عنوان مامور حفاظت راه خوي و مرند مشغول به كار مي شود و به دليل رشادتهاي وي شهره خاص و عام مي گردد و به كلي بازار راهزنان را كساد مي كند . پس از مدتي عازم خراسان شده و جزو سواران حاكم خراسان در مي آيد ولي به دليل روحيه اش تاب و تحمل رفتارهاي حاكم را نمي آورد و راهي عتبات مي شود و در آنجا دعوايي بر سر رفتار ناشايست خدام با زائران ايراني راه افتاده و ستار نيز در اين بين آنان را به تمام و كمال ادب مي كند و اين بار نيز با وساطت ميرزاي شيرازي رهايش مي كنند .در پاراگراف هفتم نوشته ايد : " مخبرالسلطنه از موقعيت استفاده مي‌كند و ستارخان و باقرخان را كه مخل نظم و امنيت شهر بودند روانه تهران مي‌كند " و حال آنكه ستار و همراهانش دعوت به تهران شدند نه اينكه فرستاده شوند !در زمان ورود آنان به شهر همه جا آذين بندي گشت و استقبال بي نظيري از آنان انجام شده و با تشريفات فراوان در چادرهاي آذربايجاني ها سكونت كردند پس از چندي در خيابان سعدي امروزي برايشان مكاني تدارك ديده شده و عازم آنجا شدند . پس از آن نيز به پارك اتابك نقل مكان كردند و در اين مكان بود كه ناجوانمردانه ياران ستارخان را كشتند و وي را نيز زخمي و دستگير نمودند . عكس بالا جمعيتي را كه به استقبال ستارخان و يارانش آمده اند را در دروازه قزوين نشان مي دهد .در پاراگراف نهم نوشته اند : " در حقيقت ستارخان به قيد تقدير در مسير مشروطه‌خواهي قدم گذاشت و به حكم كردار لوطيان در جنگها فرصتي براي عرض اندام يافت. اما آنجا كه فهم و درايت و سواد مي‌توانست رهنما شود او ياراي تاختن نداشت و تكبرش مانع شد كه بتواند جايگاه دست يافته را نيز حفظ كند " و بايد عرض كرد كه نظر ايشان خلاف واقع است . هر كسي و يا شخصي اگر قدم در راهي مي گذارد در پي رسيدن به مقصودي است و اين چنين نيست كه فردي تمام زندگي خود را در تقدير بگذارد و و بقيه هم به تبع خودشان را به تقليد ، به تقدير بسپارند و اگر ستارخان قدم در اين راه گذاشت در پي خواسته پدرش كه گفته بود " ستار بايد خون اسماعيل را از قاجار بگيرد " بوده است نه به حكم تقدير و لوطيان . از ادامه مطلب ايشان چنين استنباط مي شود كه ستارخان فهم و درايت نداشته است كه البته انتظاري بيشتر از آن را هم نمي توان داشت چرا كه بعد از صد و اندي سال از دوران ستارخان هستند كساني كه حتي فهم و درايتي در حد او ندارند كه اقدام به تحريف تاريخ مي كنند . به هر تقدير ستارخان چهار سال پس از واقعه پارك اتابك درگذشت و دولت مراسم تشييع بزرگي برگزار نمود . جنازه ستارخان را بر روي توپ گذاشته شده و به طرف حضرت عبدالعظيم بردند و در روز 26 آبانماه 1293 در شاه عبدالعظيم به خاك سپردند .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-193742957675226925?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/193742957675226925/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=193742957675226925' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/193742957675226925'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/193742957675226925'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='نوشته غرض آلود'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-4389097176217539051</id><published>2010-04-28T09:33:00.000+04:30</published><updated>2010-04-28T10:56:44.486+04:30</updated><title type='text'>Sattarxan Sardarimilli</title><content type='html'>&lt;table style="text-align: right;"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;div&gt; &lt;h3&gt;&lt;a title="Sattar Khan.jpg" href="http://az.wikipedia.org/wiki/%C5%9E%C9%99kil:Sattar_Khan.jpg"&gt;&lt;img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/2/28/Sattar_Khan.jpg/180px-Sattar_Khan.jpg" alt="" width="180" border="0" height="239" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/h3&gt; &lt;/div&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td&gt; &lt;h3 style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;دوغوم&lt;/strong&gt;&lt;/h3&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td&gt; &lt;h3 style="text-align: center;"&gt;۱۸۶۸&lt;/h3&gt; &lt;h3 style="text-align: center;"&gt;قاراداغ سرداركندي&lt;br /&gt;&lt;/h3&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td&gt; &lt;h3 style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;وفات&lt;/strong&gt;&lt;/h3&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr style="text-align: center;"&gt; &lt;td&gt; &lt;h3&gt;۱۹۱٤&lt;br /&gt;شاه عبدالعظیم&lt;/h3&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;/tbody&gt; &lt;/table&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;ستارخان&lt;/strong&gt;، (قره‌داغلی  ستارخان، ملی سردار)  (۱۸۶۸ – ۱۹۱۴) ایران مشروطه  انقلابین باشچیسی.  ستارخان، &lt;strong&gt;حاج حسن قره داغی&lt;/strong&gt; نین  اوچونجو اوغلو 1868-جی  ایلده (۱۲۸۵ق) قاراداغ  ویلایتینین سرداركندي کندینده بیر آلوئرچی عاییلهسینده  آنادان اولموشدور.&lt;/h3&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;مشروطه حرکتلرینده باقرخان ایله بیرلیکده  آذربایجان، قافقاز و  خصوصا تبریز انقلابچیلارین نظم انتظام ایله قاجار  شاهین قوشونونا قارشی قوردولار.&lt;/h3&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;1905-11-جی ایللرده  باش وئرمیش مشروطه   حرکاتی ستارخانی بؤیوک سرکرده سویییه سینه قالدیردی. 1907-جی ایلده تبریز   شهرینین امیرخیز  محلله سینین فدایلرینه رهبرلیک ائدن ستار خان اؤزونون  قهرمانلیغی و  شوجاتی ایله بوتون فدایلرین سئویملی سرکرده سینه چئوریلدی.&lt;/h3&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;شورا مجلیسی توپا توتولدوقدان سونرا شاهین  40 مین نفرلیک  سیلاحلی قوووه سی اینقیلابین بئشیگی تبریز شهرینه هوجوم  ائتدی. 1908-جی ایلین اییون آییندا  ستار خانین رهبرلیگی آلتیندا عالی حربی  شورا یاراندی. عالی شورانین باش  کوماندانی ستار خان و اونون موعاوینی  باقیرخان،  عوضولری علی  موسیو، &lt;strong&gt;حاجی علی&lt;/strong&gt; ، &lt;strong&gt;سئیید  هاشیم&lt;/strong&gt; خان  تعیین ائدیلدیلر. 1909-جو ایلین آپرئل آیینا  قدر  تبریز  عوصیانی دوشمنه بؤیوک تلفات وئرمکله اونون سیلاحلی قوووه لرینی   تبریزدن چیخارماغا نایل اولدو. بو ووروشدا ستار خان و باقیر خانین   قهرمانلیغی نظره آلیناراق آذربایجانین عیالت انجومه نی اؤز ایجلاسی نین   قراری ایله ستار خانا ” سرداری-میللی ” (خالق سرکرده سی) و باقیر خانا ”   سالاری-میللی ” (خالق رهبری) فخری آدلاری وئردی.&lt;/h3&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;تبریزین مودافیعه سی حربی شورایا  تاپشیریلدی. عوصیانچیلارین بو  قلبه سی آذربایجانین  باشقا ویلایتلرینه و  بوتون ایرانا  موهوم تاثیر ائتدی. تئهران،  قزوین،  رشت،  یسفاهان و باشقا  شهرلرده ” ستار خان ” آدلی کومیته لر یاراندی. تبریز عیالت انجومه  نی  اؤزونو شورا مجلیسی نین عوضئدیجیسی آدلاندیردی. 1908-جی ایلین  اوکتیابر  آیینا قدر آذربایجانین بیر چوخ ویلایتلری دوشمنلردن تمیزلندی.  اؤلکهده  اینقیلابی حرکاتین گوجلنمه سیندن قورخویا دوشن شاه و ایرتیجا قوووه  لری  تئهراندا  شورا مجلیسی نین یئنیدن آچیلماسینا ایجازه وئرمه یه مجبور  اولدولار. 1908-جی  ایلین دئکابر آییندا آچیلان ایکینجی شورا مجلیسی ستار  خان ایله باقیر  خانین خیدمتلرینی قییمتلندیرمک مقصدیله اونلارین شکیللری  اوزرینه قیزیل  سویو ایله باسیلمیش فخری لؤوحه یارانماسینی تصدیق ائدیب،  مجلیسین یئنیدن  آچیلماسی زامانی اونو تریبونادان آشماغا فرمان وئردی.&lt;/h3&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;تبریز شهری نین غلبه سیندن سونرا  اینقیلابچیلارین نوفوضلاری  نین آرتماسی ایرانین  ایرتیجا قوووه لرینی،  خوصوصیله چار  روسییاسی و اینگیلتر ایمپئریالیزمینی قورخویا سالدی. اونلار  ستار خانی و اونون فدایلرینی  نوفوضدان سالماق اوچون ستار خان و باقیر خانی  فدایلردن، تبریزدن  آییرماغا چالیشدیلار. اینگیلتره نین خاریجی ایشلر  نازیری ئدوارد  کارینین بو اؤلکه نین ایرانداکی  سفیری ]]جورج بیرلی[[یه  گؤندردیگی تئلئقرامدا (16.3.1910) دئییلیردی کی،  ستار خان و باقیر خان  تئزلیکله تبریزدن  چیخاریلمالیدیر. بوندان سونرا ایرانین  باش نازیری،  میللی  شورا مجلیسی ایشه قاریشیب ستار خان و باقیر خانی تئهرانا  گئتمه یه  مجبور ائتدیلر. 1910-جو ایل مارت  آیی نین 6-دا ستار خان و باقیر خان 300  نفر فدای ایله تئهرانا  یولا دوشدو. 1910-جو ایلین اپرئل  آیی نین 3-د ستار  خان تئهرانا  چاتدی. قوربانلار کسیلدی، تئهران اهالیسی اونو نیجاتوئریجی  رهبر کیمی  قارشیلادی.&lt;/h3&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;ستار خانا فدایلری ایله آتابی (اتابک)  پارکیندا یئر وئریلدی. 1910-جو  ایلین 7  آوقوستوندا شاه قوشونلاری و  تئهرانین  پولیس ریسی داشناک یئفرئم  داویدیانسین باشچیلیق ائتدیگی پولیس  قوووه لری گئجه خاینجه سینه قفلتن  هوجوم ائدیب آتابی پارکینی موحاسیره یه  آلاراق ستار خانین سیلاحلی دسته  لرینی ترکی سیلاح ائتمه یه باشلادیلار.  همین گئجه ستار خان آیاغیندان  یارالاندی. اونلارین تئهراندان  چیخماسینا  ایجازه وئریلمه دی. نهایت، همین گولله یاراسیندان 1914-جو ایلین نویابر   آیی نین 9-دا ستار خان 48 یاشیندا وفات ائتدی و تئهراندا  شاه  عبدولاعظیم  قبیریستانلیغیندا دفن اولوندو. قبری 1924-جو ایلده  اینقیلابچیلار طرفیندن  تمیر ائدیلدی.&lt;/h3&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;1944-جو ایلده 44 موترققی  قزئتی اؤز  اطرافیندا بیرلشدیرن ” آزادلیق جبهه سی ” قزئتی طرفیندن تشکیل  ائدیلمیش  میتینقده سئیید جعفر پیشه‌وری ستار خانین قبری اوستونده نیطق  سؤیله دی.  1945-جی ایلده یارانمیش  آذربایجان میللی حؤکومتی اونون و باقیر خانین  هئیکللرینی تبریز شهرینده  اوجالتمیش، آدلاری کوچه لره قویولموشدور.&lt;/h3&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;ستار خان ین قهرمانلیغینا، اونون خالقا و  اینقیلابا اولان  صداقتینه چوخلو شعر و پوئمالار حسر ائدیلمیشدیر او  جمله‌ده‌ن صابرین معروف  شعری دیر:&lt;/h3&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;حال-ي مجذوبيم گؤروب قارئ؛ دئمه ديوانه دير&lt;br /&gt;نعره- يي شوريده مي ظنن ائتمه بير افسانه دير&lt;br /&gt;شاعيره‌م  طبعیم دنیز، شئعرِ‌ي تریم دوردانه دیر&lt;br /&gt;بئهجتیم، عئشقیم،  سوروروم، وجدیم احرارانه دير&lt;br /&gt;اينجيذابیم جرأت‌ي مردانه يی  مردانه دیر&lt;br /&gt;آفرینیم هیممت‌ي والایِ ستتارخانه دیر&lt;/h3&gt; &lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt; &lt;h3&gt;* *&lt;/h3&gt; &lt;/li&gt;&lt;/ul&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;تا کي ميللت مجمعین طئهرانده ویران ائتدیلر&lt;br /&gt;تورکلر  ستتارخانیله عهد-و پئیمان ائتدیلر&lt;br /&gt;ظولم-و ايستيبداده قارشی  نیفرت ائعلان ائتدیلر&lt;br /&gt;ميللته ميللیيته جان نقدی قوربان ائتدیلر&lt;br /&gt;آیه- يی «ذبح عظیم» ايطلاقی اول قوربانه دیر&lt;br /&gt;آفرینیم  هیممتِ-ي والایِ ستتارخانه دیر&lt;/h3&gt; &lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt; &lt;h3&gt;* *&lt;/h3&gt; &lt;/li&gt;&lt;/ul&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;حق مددکار اولدو آذربایجان اتراکینه&lt;br /&gt;آل‌ي قاجارین  «پروتئست» ائتدیلر ضححاکینه&lt;br /&gt;اول شهیدانین سلام اولسون روانِ-ي  پاکینه&lt;br /&gt;کیم تؤکولموش قانلاری تبریز-و طئهران خاکینه&lt;br /&gt;اونلارین جننت ديیلدیر منزیلی آیا نه دیر&lt;br /&gt;آفرینیم  هیممتِ-ي والا-يیِ ستتارخانه دیر&lt;/h3&gt; &lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt; &lt;h3&gt;* *&lt;/h3&gt; &lt;/li&gt;&lt;/ul&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;ایشته ستتارخان باخیز بیر نوعی ايقدامات  ائدیب&lt;br /&gt;بیر  وزیر و شاهی یوخ! دونیانی یئکسر مات ائدیب&lt;br /&gt;عيرض-ي ایسلامی،  وطن ناموسینی یوز قات ائدیب&lt;br /&gt;حورمت-ی حیثیّتی ميلّتین ايثبات  ائدیب&lt;br /&gt;ایمدی دونیانین توججوه نوقطه سی ایرانه دیر&lt;br /&gt;آفرینیم  هیممتِ-ي والا-يیِ ستتارخانه دیر&lt;/h3&gt; &lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt; &lt;h3&gt;* *&lt;/h3&gt; &lt;/li&gt;&lt;/ul&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;ایشته آذربایجان ایرانی ائحیا ائیله دی&lt;br /&gt;تورکلوک؟  ایرانلیلیق تکلیفین ایفا ائیله دی&lt;br /&gt;بیر رشادت، بیر هونر گؤسته  ردی دعوا ائیله دی&lt;br /&gt;دؤولتین بیر عئینینی دونیاده روسوا ائیله دی&lt;br /&gt;قاچماییب پروانه تک اوددان دئمه پروانه دیر&lt;br /&gt;آفرینیم  هیممتِ-ي والا-يیِ ستتارخانه دیر&lt;/h3&gt; &lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt; &lt;h3&gt;* *&lt;/h3&gt; &lt;/li&gt;&lt;/ul&gt; &lt;h3 style="text-align: right;"&gt;آفرین تبریزییان ائتدیز عجب عهد-و وفا&lt;br /&gt;دوست-و دشمن  ال چالیب ائیله ر سیزه صد مرحبا&lt;br /&gt;چوخ یاشا دؤولتلی ستتارخان!  افندیم! چوخ یاشا&lt;br /&gt;جننت-ي اعلاده پئیغمبر سیزه ائیله‌ر دوعا&lt;br /&gt;چون بو خيدمتلر بوتون ايسلامه دیر، اينسانه دیر،&lt;br /&gt;آفرینیم  هیممتِ-ي والا-يیِ ستتارخانه دیر&lt;/h3&gt;&lt;a href="http://duzluoglan.wordpress.com/2010/04/12/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1/#comment-385"&gt;Yazanin link&lt;/a&gt;i&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-4389097176217539051?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/4389097176217539051/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=4389097176217539051' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/4389097176217539051'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/4389097176217539051'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2010/04/sattarxan-sardarimilli.html' title='Sattarxan Sardarimilli'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-7225807983665162985</id><published>2008-04-25T21:14:00.000+04:30</published><updated>2010-05-02T10:05:30.312+04:30</updated><title type='text'>چهره مانگار</title><content type='html'>&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;img alt="ستار خان - چهره های ماندگار" hspace="0" src="http://i10.tinypic.com/4gg6sjl.jpg" align="bottom" border="0" tagged="true" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;در بين مرداني که براي دفاع از مشروطيت و حقوق ملت دست به شمشير برده و آنرا پس از استبداد صغير دو مرتبه بازگردانيدند، ستارخان سردار ملي مقام اول را دارد؛ بحق او قهرمان مشروطيت ايران است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ستارخان پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود. لوطيان تبريز از قديم طبقه خاصي را تشکيل ميدادند و اخلاق و عادات بخصوصي داشتند. با حکومت و مأمورين دولت هميشه مخالفت مي نمودند؛ چنانکه در عصر شاه طهماسب صفوي عده اي از آنان در عصيان طغيان نمودند و به مجازات رسيدند. پس از بروز اختلاف بين متشرعه و شيخيه، لوطي ها نيز دو دسته شدند و به مخالفت همديگر برخاستند. اعمال و رفتار آنان مورد توجه طبقات مردم بود. محمدامين خياباني ديواني به زبان ترکي درباره وقايع لوطي هاي تبريز سروده که در عهد نادرميرزا مؤلف "تاريخ تبريز" با وصف چند دفعه چاپ کمياب بوده است. ستارخان از لوطيان بومي نبود، بلکه اصل او از قراجه داغ و از ايل محمدخانلو بود. خود به شيخيه اعتقاد داشت و روزگاري در اطراف شهر به سر مي برد. پنهاني به مشهد رفته و برگشته بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ستارخان پس از اعلام مشروطيت به شهر آمد و به اسب فروشي اشتغال ورزيد و سپس جزو مجاهدين مسلح گرديد. پس از بمباردمان مجلس، دعوت انجمن ايالتي آذربايجان را که خود را به دنيا جانشين مجلس بمباردمان شده معرفي مي کرد، قبول کرد. در محله اميرخيز با قواي دولتي جنگ نمود. با وصف شکست مجاهدين و سست شدن آنها، وي استقامت به خرج داد و تسليم نشد و محله اميرخيز را به تصرف قشون دولتي نداد. وقتي بر ايران گذشته است که مشروطيت فقط در محله اميرخيز تبريز وجود داشت و همه جاي ايران در دست پادشاه مستبد بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ژنرال قونسول روس به وي بيرق روسيه داده و تضمين مي کرد که اگر تسليم شود از تعرض محمدعلي شاه مصون باشد، اما او قبول نکرد. آنقدر مقاومت کرد تا مجاهدين محلات ديگر به جنبش آمدند و قواي دولت را عقب راندند. اين مقاومت به محمدعلي شاه معلوم ساخت که بلواي تبريز امري جدي است و ممکن است کار آن بلوا بالاتر گيرد و کار به جاهاي باريکتر بکشد. اين بود که عين الدوله را به محاصره تبريز فرستاد و از عشاير و خوانين نفر و اسلحه خواست. ستارخان بدواً اردوي ماکو را منهزم نمود و بعداً عين الدوله را عقب نشاند و بر تبريز مسلط شد.(موضوع اعانه جمع کردن ستارخان مربوط مي شود به خبردار شدن انجمن تبريز از بمباردمان مجلس و احتمال کودتا بر عليه مشروطيت نوپا. نخستين اقدام انجمن پس از اطلاع بر اين موضوع، پس از ارسال تلگرافها به ساير شهرها، در صدد اعزام نيروي مسلح به تهران درآمد. به دنبال اين تصميم دفتر اعانه اي براي تأمين هزينه اين اردوکشي داير گرديد.)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;پس از آنکه قشون روس وارد تبريز گرديد، وي به شهبندري عثماني (قونسولخانه) پناه برد و بالاخره به طهران رهسپار شد. در پايتخت مشروطه پذيرايي گرم و باشکوه از وي به عمل آمد. ستارخان با شاه و نايب السلطنه در يک کالسکه نشسته، با جلال تمام وارد شهر گشت و در باغ اتابک منزل گرفت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;چون پس از فتح تهران به دست مليون، احتياجي به وجود مجاهدين نبود و اين جماعت با در دست داشتن اسلحه امنيت پايتخت را متزلزل مي کردند، دولت مشروطه بر آن شد که اسلحه مجاهدين را جمع کند. مجاهدين تهران به منزل ستارخان سردار ملي جمع شده، بناي مقاومت را گذاشتند. در نتيجه تيراندازي ها تيري به پاي او اصابت کرد و (بدين گونه پايي که در صحنه هاي آتش و خون دليرانه و بي تزلزل گام زده بود با تير دولت انقلابي از رفتار باز ايستاد و بنا به قول احمد کسروي "بدينسان يگانه قهرمان آزادي از پا درافتاد" - تاريخ هيجده ساله، ص 143) مجاهدين مغلوب شدند. در اثر آن تير مزاج ستارخان عليل شد. مرگ سردار ملي را عصر روز سه شنبه 25 آبانماه 1293 شمسي مطابق به 28 ذيحجه 1332 قمري نوشته اند. سردار هنگام پيوستن به جاودانگي 48 سال داشت. جسم بي روح وي را در مقبره طوطي در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شهر ري به خاک سپردند. آرامــگـــاه ســـردار تا سال 1324 شمسي وضع حقيرانه اي داشت. در اين سال پس از ميتينگ طرفداران پرشور ستارخان بر سر قبر وي، يک آرامگاه موقتي ساخته شد. ولي يک سال بعد اين آرامگاه با خاک يکسان شد. بعدها به همت اميرخيزي و ديگران، سنگ قبري براي آرامگاه سردار تهيه شد که به قول سلام الله جاويد "اگر چه لايق آن مرحوم نبوده، ولي از هيچ بهتر است".&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اين بود تاريخ زندگاني پرحادثه مردي که مشروطيت ايران را نجات داده است. در يک خانواده کوچک به دنيا آمد، در يک محيط فاسد تربيت شد، در يک ساعت بحراني دست به اسلحه برد. چون مدافع مشروطيت بود او از يک حرکت مترقي دفاع کرد و نامش جاويدان شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;درباره ستارخان خيلي چيزها نوشته و گفته اند. در خارج از آذربايجان او را به درستي نشناخته اند. در خود آذربايجان نيز چون مردم عادي نمي توانستند بر خود هموار کنند که يک نفر اسب فروش بر يک شهر بلکه بر يک ايالت فرمانروا باشد. درباره او براي کوچک کردن او قصه ها ساختند و پرداختند. اما حقيقت قضيه اينکه وي مردي شجاع و نسبت به مشروطيت صميمي بود و چون از آن دفاع کرده، قهرمان مشروطيت به شمار رفته است و خالي از ضعف و نقص نبوده است. غير از آن هم نمي شد از وي متوقع بود و جوانمردي هائي هم داشته است.&lt;br /&gt;دو برادر و يک برادرزاده او را سالداتهاي روس به دار زده اند، يعني در راه مشروطيت قرباني داده است؛ بنابراين سزاوار احترام است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;a href="http://243.blogfa.com/post-26.aspx"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-7225807983665162985?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/7225807983665162985/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=7225807983665162985' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/7225807983665162985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/7225807983665162985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='چهره مانگار'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i10.tinypic.com/4gg6sjl_th.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-923532680206737984</id><published>2007-12-26T21:39:00.000+03:30</published><updated>2007-12-26T21:40:24.284+03:30</updated><title type='text'>ستارخان چگونه آدمی بود</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;قسمتهایی از کتاب مشروطیت ایران نوشته دکتر محمود ستایش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;فصل اول / خاطرات سید حسن تقی زاده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;h1 dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 200%; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ستارخان چگونه آدمی بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h1&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;بارها از من سئوال شده که چطور شد شما با &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: &amp;quot;B Homa&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ستارخان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt; همراهی و همکاری کردید؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;البته هر کسی در دنیا به جز معصومین ممکن است جنبه های ضعف و نقص داشته باشد و او هم از بعضی ضعف های بشری خالی نبود ، لکن بعضی ها غالباً فراموش می کنند که خداوند برای حسنات و گناهان ترازو قرار داده و حتی حسنات را در حکم جبران کننده گناه شمرده است ولی بعضی ها یک گناه یا نقیصه را محو کننده هزار حسنه قرار داده و به ناحق زبان به طعن می گشایند.بعضی استنادات اگر صحیح هم باشد،جلو کشیدن و تکرار آن خارج از انصاف و عدالت است و روا نیست ، علاوه بر آن من شاهد بعضی از آن استنادات که به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: &amp;quot;B Homa&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ستارخان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt; داده شده نبوده ام و بلکه بسیار بعید و حتی خلاف واقع می دانم. در یک مورد گفته شد که در اتاق &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: &amp;quot;B Homa&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ستارخان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt; یازده پیانوی دزدیده شده وجود داشت، من خود در اتاق پذیرایی او بودم و چنان چیزی ندیدم و اصلاً شایسته نمی دانم با شرافت شخصی که مایه افتخار ایران است، بازی شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;h1 dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 200%; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;اخراج و خلع محمدعلی شاه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h1&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;فردای روز تحصن دوم محمدعلی شاه در محل ییلاقی روس در زرگنده که بالای محل اقامت او دو بیرق روس و انگلیس افراشته شد، مجلس عالی مرکب از علمای بزرگ، اعیان، رجال، بزرگان مملکت، تجّار و آن چه از وکلای دوره اول مجلس شورای ملی که دسترسی به آنها داشتند، تشکیل شد و رسماً محمدعلی شاه را از سلطنت خلع و پسرش احمد را به جای وی به سلطنت برگزیدند، و هیاتی تعیین کردند که پیش محمدعلی شاه رفته و این موضوع را رسماً به او ابلاغ کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;این هیئت پس از آن به سفارت روس در زرگنده رفته لکن محمدعلی شاه به عنوان این که همان وقت که تحصن اختیار کرده استعفا کرده دیگر اعلام خلع لازم نیست، از این رو هیئت را نپذیرفت.مطلب توسط نمایندگان روس و انگلیس به او پیغام و مذاکره شد، بالاخره تن به قبول هیئت داد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;وی در ابتدا به جدا شدن احمد از خودش رضا نمی دادو این به جهت علاقه مفرط او به پسرش بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;پیشنهاد کرد او را به خارج برده و هر وقت بالغ شد، وی را برای سلطنت برگردانند یا آن که اگر این کار میسر نیست، پسر دیگرش محمدحسین میرزا را به سلطنت بنشانند.به نظر هیئت که برای خلع و اخراج رفته بود، این معنی نداشت پادشاهی را در خارجه تربیت کند، لکن بلافاصله محمدعلی شاه پشیمان شد و به هیئت گفت حاضر است احمد میرزا را بدهد. جدا شدن پسر از مادر و پدر بسیار سخت بود و صحنه ناراحت کننده ای به وجود آورده بود.خود محمدعلی شاه هم از این بابت بسیار ناراحت و افسرده بود و احمدشاه حتی بعد از آن که به شهر آمد و جلوس کرد، آرام نداشت و می خواست فرار کند. به قراری که شنیدم، یک روز سوار الاغی شده راه افتاد که پیش پدر مادرش برود، مراقبین او مطلع شده و او را برگردانده بودند و بعد هم محرمانه کاغذ به پدرش می فرستاد و پدرش نیز از سفارت به وسایل مختلف جواب وی را میداد.من یک نامه از محمدعلی شاه دیدم که گرفته بودند و آوردند و شروع می شد به عبارت «قربان روی تو احمد» و متضمن آن بود که تسلیت می داد و نوشته بود «تو جواب کاغذت را می خواهی در صورتیکه آن کاغذ به من نرسیده است.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;همانطور که گفتیم، برای اخراج محمدعلی شاه هیئتی تعیین شد که منهم جزء آنها بودم.روزی که ترتیب اخراج وی را می دادیم، دارای قیافه ای تکیده و شکسته بود.همسر او نیز مرتب گریه می کرد و از دوری احمد ناراحت بود.با آن که در مورد اخراج محمدعلی شاه خبری منتشر نشده بود ولی عده ای زیاد در مقابل سفارت در زرگنده آمده بودند و بعضی هم با خود اسلحه داشتند و می خواستند انتقام خود را از آن مرد بگیرند. هیئت متوجه شد و از شهر درخواست کرد که عده ای قزاق بفرستند. قزاق ها آمدند و در دو طرف مستقر شدند. قیافه جمعیت بی نهایت غضبناک و عصبانی بود. هیئت انتظار داشت که واقعه ای روی بدهد. از این رو من جلو جمعیت رفته و آنها را به آرامش دعوت کردم، ولی جمعیت همچنان عصبانی بود.آن تصمیم گرفته شد، شاه مخلوع را از در پنهانی سفارت خارج کنیم. شاه مخلوع وقتی مرا دید با قیافه بغض گرفته جلو آمد و به ترکی شروع به احوال پرسی کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;گریه به شاه امان نمی داد، من به او گفتم چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی، بغض شاه ترکید، گفت خدا ذلیل کند شاپشال و امیربهادر جنگ را، آنها مرا اغفال کردند تا روبروی ملتم بایستم.گفتم عذر بدتر از گناه، به او گفتم:«به هر حال الان چاره ای نیست و خود کرده را تدبیر نیست و باید هرچه زودتر خاک ایران را ترک کنی. تا چه وقت می خواهی به این زندگی ذلت بار ادامه بدهی و زیر بیرق خارجی بمانی.»شاه در این موقع با صدای بلند می گریست به طوری که همه هیئت و سفرای روس و انگلیس از این حالت روحی شاه متاثر شدند.محمدعلی شاه دیگر آن شاهی نبود که روبروی ملت خود ایستاده بود، مثل بچه مطیعی شده بود که پناهگاهی می جست، چون شایع بود که محمدعلی شاه قصد خروج مقداری از جواهرات سلطنتی را دارد. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: &amp;quot;B Homa&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ستارخان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt; به ترکی و با فریاد گفت:«جیب ها و اثاثه اش را بگردید.» من نزد ستارخان رفته و باز به ترکی به او گفتم رعایت این مردک بیچاره را بکنید، این در وضع روحی بدی است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: &amp;quot;B Homa&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ستارخان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt; گفت:« من بیلمیرم» یعنی من نمی دانم. من پیشنهاد کردم برای آن که بهانه ای به دست کسی داده نشود، اثاثیه شاه و حتی جیب هایش را به شکل زننده ای&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بازرسی کردند. چند قطعه جواهر پیدا کردند که بلافاصله صورت مجلس شد و اعضاء هیئت زیر آنرا امضا کردند. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: &amp;quot;B Homa&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ستارخان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt; پا را از این فراتر گذاشت و گفت اثاثیه ملکه جهان خانمش را هم بگردید.من گفتم:«این کار زننده است». &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: &amp;quot;B Homa&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ستارخان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt; چند زن را از بین کسانی که بیرون سفارت منتظر خروج محمدعلی شاه بودند، صدا کرد و به شکلی موهن گفت اثاثیه خانم و خدمه را هم بگردید.زن ها حتی سینه بند خانم را گشتند و در آنجا چند قطعه الماس یافتند.شاه خواست مانع شود، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: &amp;quot;B Homa&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ستارخان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt; به ترکی گفت: « هر چه جنایت کردی بس نبود، حالا می خواهی دارایی های&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;رعیت را به تاراج ببری». فحش رکیکی هم نثار شاه کرد. من هرچه خواستم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: &amp;quot;B Homa&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ستارخان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt; را دعوت به آرامش کنم میسر نمی شد، و او مرتب مانند شیر می غرّید و اسلحه اش را تکان می داد.من به زور او را به اتاق دیگری بردم و آرامش ساختم، محمدعلی شاه رو به من کرد و گفت:«می توانم خواهش آخری را بکنم.» گفتم:«عیبی ندارد.» گفت:«احمد را بیاورید برای آخرین بار ببینمش.»و....&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 14pt; line-height: 200%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-923532680206737984?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/923532680206737984/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=923532680206737984' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/923532680206737984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/923532680206737984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='ستارخان چگونه آدمی بود'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-3320343769080960332</id><published>2007-11-11T23:16:00.000+03:30</published><updated>2007-11-11T23:17:12.356+03:30</updated><title type='text'>ستارخان زمانه چگونه بايد باشد</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;ستارخان زمانه چگونه بايد باشد&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 24pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="margin-right: 36pt; text-align: left; text-indent: -18pt; line-height: 150%;" align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;·&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 7pt; line-height: 150%;" lang="FA"&gt;       &lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;حسين دوستي&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;برگزاري همايش‏ها و كنگره‏هاي بزرگداشت قهرمانان ملي و شخصيتهاي افتخار آفرين هر ملت، ضمن اينكه تجليل از تلاشها و رشادتهاي آن چهره‏هاي درخشان است، از سويي ديگر الگويابي و ارائة آن به نسل جوان مي‏باشد، و البته بررسي برهه‏هاي زماني حركتهاي اجتماعي كه قهرمانان مورد نظر در آن صحنه‏ها و وقايع، نبوغ و استعداد و وطن‏پرستي و شجاعت خود را بروز داده ، به عنوان اصلي‏ترين هدف همايش‏ها خواهد بود. اما با توجه به اينكه اكثريت جمعيت كشور ما را نسل جوان تشكيل مي‏دهد، الگوسازي اين همايش‏ها بيشتر مورد توجه قرار مي‏گيرد. چندي پيش همايشي به منظور بزرگداشت ستارخان در فراخوان جذب مقاله عنوان اصلي خود را «ستارخان زمان چگونه بايد باشد » قرار داده بود. اين نوشتار در پي انتشار آن فراخوان به رشتة تحرير درآمده است. با وجود اين پيش از ورود به اصل پاسخ سؤال ويژة‌ كنگره، مطالبي در مورد «الگو» و «الگوسازي» و «الگوپذيري جوانان» ارائه مي‏نمايم:&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; ●&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;الگو يا مدل مورد نياز يك نسل&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;نسل جوان، نوجو و آرمان‏گراست و در مراحل مختلف زندگي، نمونه‏هايي مي‏طلبد تا با استفاده از راه و رسم آنان، در فراز و نشيب زندگي، استوارتر گام بردارد.&lt;sup&gt;(1)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;تنها آموزش و موعظه و ذكر تئوريك مسائل، نمي‏تواند براي نسل جوان، بدانگونه كه نياز است مفيد و مؤثر باشد. آنچه آنان را مي‏سازد و فكر و اخلاق و حيات‏شان را جهت مي‏دهد، جنبة الگو و ارائة‌ عملي روشي است كه مي‏خواهند بدان طي مسير كنند. از آنجائيكه نقش الگو در سازندگي افراد بسيار مهم است، لذا بايد سعي و كوششي در اين جهت بعمل آيد تا الگوهائي در سر راه‏شان قرار گيرد كه پاك و زبده و لايق پيروي باشند. بايستي، بهترين‏ها معرفي شوند تا امكان عمل صالح و اوج گيري در آن مطرح باشد.&lt;sup&gt;(2)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;و اين الگوها بايد بتوانند همچون قطرات باران، روح تشنة نسل نوجوان و جوان امروز را سيراب كنند و با شعلة شمع وجود خود، و يا با خاطرات حيات افتخارآميزشان، آنان رابه دنياي اميد و روشني رهنمون گردند. بدينوسيله اهميت الگو و ارائة الگوي ايده‏آل به وضوح روشن مي‏گردد و جوان در هر محفلي و در هر برخورد اجتماعي خود با ديگران و حتي در لابلاي مطالعة داستانها و در لحظات تماشاي فيلم‏ها و سريال‏ها، بي‏صبرانه و مشتاقانه در پي يافتن الگوي مورد توجه خود مي‏باشد  و  بدين ترتيب يك عمل دو سويه، الگودهي و الگوپذيري در هر فعاليتي در حال اجراست.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;●&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;الگوهاي برتر ايران و اسلام&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;تاريخ كشور ما، چه قبل از اسلام و چه بعد از پذيرش داوطلبانة‌ اين آيين حياتبخش الهي، وقايعي را شاهد بوده كه طي اين ماجراها و اتفاقات، چهره‏هاي درخشاني، با حركت و گفتار و كردار خود موجهايي در جامعه آفريده و عطر و بوي خاصي در فضاي ميهن پراكنده‏اند و هر كدام، در پربار كردن فرهنگ و تمدن اين مرز و بوم نقش بسزايي داشته‏اند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;پادشاهاني مانند كوروش و داريوش اول هخامنشي و سرداراني مانند آريوبرزن، انديشمنداني چون حكيم بوذرجمهر (= بزرگمهر) از جمله چهره‏هاي شاخص ايران قبل از اسلامند كه جزو الگوهاي پسنديده به شمار مي‏روند. اما ورود دين اسلام به ايران، فراز درخشاني را درتاريخ ايران بوجود آورد و شجاعت و وطن پرستي ايراني را با عزت و شكوه جهاد و شهادت عجين ساخت. در ساية تعاليم عالية اسلامي، ايراني آنچنان خود را بر فراز ارزشها و بر اوج نيكي‏ها نشاند كه برترين الگوها را براي همة‌ جهانيان عرضه نمود. پيروي از والاترين شخصيتهاي تاريخ بشري، از جمله پيامبر بزرگ اسلام حضرت محمد (ص) و ابرمرد تاريخ امام علي (ع) و فريادگر تشيع انقلابي و هوشمند ـ امام حسين (ع)، افرادي را بار آورد كه بر قلة عظمت و افتخار مي‏درخشند. دانشمنداني از قبيل: ابوعلي سينا، محمد زكرياي رازي، خواجه نصير الدين طوسي، ابو عبدالله محمد بن موسي خوارزمي، شيخ بهاءالدين عاملي و ... و دلير مرداني چون قائم مقام فراهاني، ميرزا تقي خان امير كبير، سيد جمال الدين اسد آبادي، ميرزا كوچك خان جنگلي، ستارخان، شهيد ثقة الاسلام، كلنل محمد تقي خان پسيان، رئيسعلي دلواري، شهيد نواب صفوي، شهيد دكتر بهشتي، سردار رشيد اسلام شهيد دكتر چمران، امير سرلشكرشهيد صياد شيرازي و ... همه بزرگان تاريخ ايران بعد از اسلام هستند كه هر يك در روزگاري، روشني بخش فضاي اين سرزمين شده و الهام بخش بسياري از حركتها و انقلابهاي فردي و اجتماعي گرديده‏اند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;●&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; الگو آفريني انقلاب اسلامي&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;وقوع انقلاب اسلامي ايران، معجزه‏اي در آحاد مردم ايران پديد آورد. رهبري هوشمندانة اين انقلاب، با رفتار و گفتار صادق و صميمي خود ، به عنوان برترين الگوي انساني، مورد توجه اقشار مختلف خصوصاً نسل نوجوان و جوان گرديد. شجاعت و بي‏باكي آن رهبر فرزانه ـ امام خميني (ره) و ياران پرشورش، چنان مورد اعجاب مردم قرار گرفتندكه گويي، همة‌ مردم ايران در حركت انقلاب اسلامي، &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;يك تن واحد و يك جبهة‌ مقاوم بودند و در نتيجه، انقلاب اسلامي ايران علي‏رغم انقلابهاي ديگر جهان كه با كارهاي چريكي و پارتيزاني و پرتاب بمبها و شليك گلوله‏ها پيروز مي‏شدند، با كمترين صدمات، اما با قويترين و منسجم‏ترين سازمان به پيروزي رسيد و به محض سقوط حكومت ظالمانة‌ پهلوي، بدون كمترين وقفه و ركودي، كشور و وزارتخانه‏ها كار را از سر گرفتند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;معجزة‌ دوم در هشت سال جنگ تحميلي اتفاق افتاد. حملة رژيم بعثي عراق با حمايت اكثريت كشورهاي جهان، بار ديگر مردم  را به حركتي بيگانه ستيز فراخواند. باز در اين مرحلة حساس، الگوي شجاعت و مدل جهاد و شهادت، بعد از قهرمانان صدر اسلام و ائمة معصومين (ع)، وجود پاك و مقدس رهبر انقلاب اسلامي و ياران مخلص آن ابر مرد بودند. مرداني از قبيل حضرت آيت ا... خامنه‏اي، شهيد دكتر بهشتي، شهيد رجائي، شهيد دكتر چمران، شهيد حاج مهدي عراقي و صدها سلحشور و دلاوراني كه با رفتار و اخلاق و تدبير و مديريت خود، سيل عظيم جوانان عاشق اسلام را به مرزهاي كشور سرازير كردند  و اين خيل جوانان و مردان جان به كف، چنان عرصه را بر دشمن بعثي و حاميانش تنگ كردند كه دشمن بعد از دادن خسارات و كشته‏ها و اسراي زياد، ناچار شد راهش را كج كرده و از زير تازيانة‌ خشم و ارادة‌ جوانان ميهن اسلامي بيرون برود. هر چند در اين نبرد نابرابر، هزاران جوان مؤمن و هزاران انسان عاشق، به شهادت رسيدند و با خون خود آزادي و استقلال جمهوري اسلامي را امضاء‌ نمودند. اينان كه تك تك شان ، به تنهايي الگويي براي انسانيت و چراغي فراراه جهان تاريك بشريت هستند، پاي از زمين برگرفتند و راه‏هاي بيكران آسمان‏ها را نشانه رفتند، چونان امانتي بالا رفتند تا افقي شوند براي طلوع صبح پيروزي.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;بدين سان، در كتاب قطور تاريخ، فصل جديدي به نام انقلاب اسلامي و به نام ايشان نوشته شد. اين فصل از جنس بهار بود ولي به رنگ سرخ نوشته شد و خزاني نيز هرگز نخواهد داشت. اين فصل، داستان تجديد عهد انسان در روزهاي پاياني تاريخ است و براي همين با خون و اشك نوشته شده است&lt;sup&gt;(3)&lt;/sup&gt;، فصلي كه خود، بهترين چهره‏ها را براي تاريخ معرفي كرد تا تاريخ، اشرف مخلوقات را به وضوح لمس كند و حضور او را در لحظه لحظه‏اش درك نمايد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;اين فصل از تاريخ، شگفت مرداني را از تبار جنگ و جنون و جراحت، از تيرة‌ تكبيرو تيغ، از نسل نسيم و نور و گل، معرفي كرد تا اينكه آنان در دليري و پايمردي شهرة‌ زمانه شدند و در اخلاق و عرفان، راهبر رهروان طريقت گرديدند. اين مردان حماسه‏ساز و افتخار آفرين، لذت و راحت دنيا را وانهادند و در باران آتش خشم دشمنان بد طينت، صبورانه و بي‏ادعا ايستادند تا ملتي آسوده خاطر و شرافتمند زندگي كنند.&lt;sup&gt;(4)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;در اين فصل از تاريخ، ماجراهايي رخ داد كه جز در صدر اسلام و حماسة ‌عاشورا، متجلي نشده بود. حكايتهايي شنيده شد كه در قالب الفاظ عالم ماده نخواهد گنجيد:&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;1ـ شهيد املاكي ـ جانشين فرمانده لشكر گيلان ـ وقتي در ميدان جنگ در معرض بمباران شيميايي بود و بسيجي بغل دستش ماسك نداشت، او ماسك خودش را برمي‏دارد و به صورت بسيجي همراهش مي‏بندد!&lt;sup&gt;(5)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;2ـ سردار رشيد لشكر اسلام، شهيد علي تجلايي، در مجلس عقد، پيش از جاري شدن خطبه، به همسرش مي‏گويد: «من شنيده‏ام كه عروس در مجلس عقد، هر دعايي بكند، خداوند اجابتش مي‏كند. اگر علاقه‏اي به من داري و خوشبختي مرا مي‏خواهي، دعا كن كه شهيد شوم!»&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;شهيدي كه گرية‌ او را در شهادت برادرش ـ مهدي ـ نديدند، اما اشكها و ناله‏هاي او در مظلوميت فلسطين، افغانستان، كشمير، ... به وضوح و بارها ديده شده بود.&lt;sup&gt;(6)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;3ـ سردار نامدار ايران اسلامي، شهيد دكتر مصطفي چمران، داراي مدرك دكتراي فيزيك پلاسما و اولين وزير دفاع جمهوري اسلامي، به محض اطلاع از هجوم توطئه آميز دشمن به كردستان، دست از زندگي و امتيازات مادي و پست و مقام كشيده، به عنوان تنها مردي كه مي‏تواند محاصرة دشمن را در «پاوه» بشكند يك تنه، پيشاپيش ستون زرهي حركت مي‏كند و رعب دشمن را مي‏شكند و راه حركت ستون را مي‏گشايد و در حاليكه، دشمن خون‏آشام، مدام با بلندگوهايش اعلام مي‏كند كه: «آمده‏ايم سر دكتر چمران را ببريم و با بقيه كاري نداريم» او با خونسردي كامل، اما عشقي مقدس به ميهن اسلامي، به سازماندهي نيروها مي‏پردازد و يكي يكي، شهرها را آزاد مي‏كند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;يكي از همرزمانش مي‏گويد: در روزهاي محاصره، خودم را به مصطفي (شهيد دكتر چمران) رساندم. ديدم وسط نيروهايش نشسته است. نان خشك را با زور كاسة زانو خرد مي‏كند و مي‏خورد...»&lt;sup&gt;(7)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;4ـ فرمانده رشيد لشكر عاشورا ـ شهيد مهندس مهدي باكري ـ زمانيكه شهردار اروميه بود، بارها به طور ناشناس، همراه كارگران شهرداري در كوچه‏ها و خيابانهاي اروميه به كار سخت آسفالت كاري پرداخته بود.&lt;sup&gt;(8)&lt;/sup&gt; و وقتي در يكي از محلات مستضعف‏نشين شهر در حال كمك كردن به خانة سيل زدة يك پيرزن فقير، مشغول جمع آوري وسايل خانة‌ پيرزن از ميان امواج سيل بود، پيرزن گفت: ‌خير ببيني پسرم... يكي مثل تو كمكم مي‏كند ... آن وقت، شهردار ذليل شده، از صبح تا حالا پيدايش نيست...» و مهدي زير لب مي‏خنديد.&lt;sup&gt;(9)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;و در جبهة جنگ، زمانيكه از شدت آتش توپ و تانك دشمن، لودرها نمي‏توانند خاكريز بزنند تا جلو ديد دشمن گرفته شود، «آقا مهدي» خود سوار لودري شده و در ميان گلول‏هاي خمپاره‏ها و توپها، بقية لودرها را به دنبال خود به حركت درمي‏آورد و خاكريز ساخته مي‏شود!&lt;sup&gt;(10)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;5ـ معاونت عملياتي فرماندهي نيروي هوائي ـ شهيد عباس بابائي ـ وقتي يك دستگاه تلويزيون رنگي توسط مقامات كشوري به او هديه مي‏شود، به علت اينكه خود يك دستگاه تلويزيون سياه و سفيد دارد، به بچه‏هايش گفت:‌بچه‏ها بعضي خانواده‏ها هستند كه نه پدر دارند،  نه تلويزيون رنگي، شما كه پدر داريد، بگذاريد تلويزيون را به آنها بدهيم. و با ماشين خود، تلويزيون را در محله‏اي در دزفول به [يكي از] خانواده‏هاي بي‏سرپرست هديه كرد.&lt;sup&gt;(11)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;شهيد بابائي، زمانيكه در دورة‌ شاه براي گذراندن دورة تخصصي خلباني به امريكا رفته بود، در جلسة امتحان، با رسيدن وقت اول نماز، در گوشه‏اي از اتاق، روزنامه‏اي پهن كرده  و شروع به خواندن نماز كرده بود. اين عمل او، حتي ژنرالهاي امريكايي را تحت تأثير قرار داده بود!&lt;sup&gt;(12)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;6ـ قهرمان سيزده سالة تاريخ، شهيد حسين فهميده، براي اينكه سنش كم بود و فرماندهان با اعزام او به جبهه موافقت نمي‏كردند، در شناسنامه‏اش دستكاري مي‏كند و عازم جبهة‌ جنوب مي‏شود. فرزند شجاع قم، ماهها در جبهه‏هاي جنگ دوشادوش همرزمانش مي‏جنگد و در هجوم دشمن به خرمشهر، بعد از مبارزه‏اي شجاعانه، نارنجك به كمر بسته و مقابل تانكهاي دشمن مي‏خوابد و حماسه‏اي اعجاب انگيز مي‏آفريند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;●&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; الگوهاي شايسته در تاريخ آذربايجان&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;به گواهي تاريخ، شجاع مردان و شيرزنان آذربايجان در همة آوردگاههاي علمي، سياسي، فرهنگي و رزمي هماره از پيشتازان و طلايه‏داران به شمار مي‏آيند. عرصه‏هاي مختلف زندگي و برهه‏هاي گوناگون تاريخ، دهها قهرمان در پهنة آذربايجان تربيت كرده كه هر كدام درعصر خود و حتي در عصر كنوني الگويي شايسته براي پيروي و انسان سازي هستند. بزرگاني كه نامشان زينت بخش صفحات زرين تاريخ اين سرزمين مقدس مي‏باشد. مفاخر و اعاظم اين ديار آنچنان به بزرگي قامت برافراشته‏اند كه چهره‏اي فرامرزي و جهاني يافته‏اند. در يك نگاه گذرا به صفحات تاريخ آذربايجان مي‏توان با اسامي اين مشاهير و مفاخر آشنا شد:&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;شهداي راه اسلام در تاريخ آذربايجان ،  و بزرگاني چون حكيم قطران تبريزي، مولانا شمس تبريزي، شيخ شهاب الدين اهري، شيخ محمود شبستري، ستارخان قراجه داغي، باقرخان سالار ملي، شهيد ثقة‌الاسلام تبريز، شهيد شيخ محمد خياباني، ، شهيد كلنل محمد تقي خان پسيان، دلاوران عرصة جنگ هشت سالة تحميلي از جمله سرداران دلاور شهيد مهدي باكري، علي تجلايي، سرهنگ خلبان يارپرور، سرهنگ شهيد بيگلري، علماي گرانقدري چون: آيت ا... العظمي حجت كوه كمري، حاج شيخ حسين آقا نجفي اهري، علامه طباطبائي، علامه استاد محمد تقي جعفري، علامه اميني، شهيد قاضي طباطبائي، شهيد آيه الله مدني، شاعراني توانا از جمله حكيم سيد ابوالقاسم نباتي،  نظامي گنجوي ( از شاعران مدفون در ايران شمالي )، استاد شهريار، استاد بارز و پروين اعتصامي، اساتيدي چون دكتر منوچهر مرتضوي، پرفسور محسن هشترودي، دكتر مدقالچي اهري، دكتر مبين و ...&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;تلاشهاي عالمانه و مبارزات افتخار آميز هر يك از اين نامداران، درسهايي غني و پرمحتوا براي نوجوانان و جوانان و ساير اقشار اين مرز و بوم، مي‏تواند باشد. سخناني كه از سرداران جنگ و شاعران و نويسندگان و علما بر جاي مانده هر جمله‏اش نيروي محركه‏اي براي روح پاك و آمادة جوانان خواهد بود، حماسه‏هايي كه اين اسطوره‏ها در طول حيات خود آفريدند، بهترين دروس عملي براي ساختن انسانهاي پرتلاش و مؤمن و وطن دوست و شجاع، مي‏باشد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;با اين مطالب كه ذكر شد، مي‏توان گفت كه براي نوجوانان و جوانان ايراني، كمبود الگو وجود ندارد و فقط كافي است با مدتي وقت گذاشتن ومطالعه و بررسي كردن، بهترين الگوي دلخواه خود را پيدا كنند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;●&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;ستارخان زمان چگونه بايد باشد؟&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;بزرگمرد تاريخ كشورمان، ستارخان قراجه داغي، به استناد كتب تاريخي كه به شرح حوادث انقلاب مشروطيت ايران و در كنار آن ماجراها، به وقايع نگاري و توضيح زندگي ستارخان ـ قهرمان واقعي مشروطيت ـ پرداخته‏اند، توانسته به عنوان الگويي براي ايراني و ساير آزاديخواهان مطرح شود. مردي كه در خارج از ايران نيز مشهور شده و او را «پوگاچف آذربايجان» و «گاريبالدي ايران» ناميده‏اند و به افتخار وي، سرودي انقلابي در مراكش ساخته‏اند&lt;sup&gt;(13)&lt;/sup&gt; و به يادش، مجسمه‏ها در شهرها و ميادين برافراشته‏اند. اين مرد كه در سخت‏ترين روزهاي انقلاب مشروطيت، يك تنه بر دل دشمن زد و فقط با 17 نفر از تنها خانة‌ تسليم نشدة  ‌ايران ـ  خانه‏اش در محلة اميرخيز تبريز ـ يا علي گويان به كوچه‏ها تاخت و هنوز ساعاتي از اين خيزش و حملة برق آساي او و يارانش نگذشته بود كه تبريز، نسيم خوش آزادي را استشمام كرد و پرچم ايران بر فراز بامها افراشته شد و هر جا كه پرچم‏هاي سفيد تسليم يا بيرق‏هاي حمايتي روس و انگليس نصب شده بودند، بر خاك افتادند. آري، چنين مردي در كنار نام‏آوران ديگر تاريخ، شايستگي اخذ عنوان الگوي مردم را خواهد داشت!&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;اما ستارخان چه نوع انساني بود؟، چه عقايدي داشت؟، اخلاق و رفتار او چگونه بود؟، اين‏ها سؤالاتي است كه جواب آنها، ساختار الگوي ما را نشان مي‏دهد و كسي كه مي‏خواهد در عصر خود، ستارخاني ديگر باشد، بايد دقيقاً با زندگي ستارخان و سجاياي اخلاقي  و عقايد او آشنا باشد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;كتب تاريخي، ستارخان را مردي شجاع، بي‏باك، جوانمرد، محجوب، مبادي آداب شرعي و اجتماعي، مقيد به اجراي احكام شرع مقدس اسلام، مقلد مراجع تقليد، پيرو دستورات مذهبي، وفادار به دوستي و رفاقت، آشنا به اصول مديريتي خصوصاً در عرصة رزم و نظاميگري، عدالتخواه، طرفدار مستضعفان و محرومان، دشمن آشتي ناپذير ستمگران، صادق و بي‏ريا، پاكدامن و بي‏آلايش، ساده و صميمي و شيعه‏اي مخلص و عاشق سيد الشهداء (ع) و مريد حضرت عباس (ع) معرفي مي‏كند!&lt;sup&gt;(14)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;ستارخان، در انقلاب مشروطيت، با توكل به خدا و با توسل به معصومين (ع) پاي در ركاب كرده و در صحنه‏هاي جنگ، هيچگاه مخالف ارزش‏هاي اسلامي عمل نكرده است و هميشه، دليل حضور خود را در انقلاب، اجراي حكم علماي نجف اعلام داشته &lt;sup&gt;(15)&lt;/sup&gt; و دست بوسي حضرات حجج الاسلام را منتهاي آرزوي خود مي‏دانست.&lt;sup&gt;(16)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;اصولگرايي و ايمان و اعتقاد وي به اسلام را مي‏توان در معروفترين جملة‌ او يافت: وقتي كه در جمادي الثاني 1326 هـ . ق لشكر استبداد وارد تبريز شده و با حمايت روس‏ها، آزاديخواهان را سركوب كردند و شهر يكپارچه تسليم شد و پرچم سفيد بر بالاي بامها نصب گرديد، كنسول روس به خيال فريب دادن و تسليم ساختن ستارخان، به خانة‌ ستارخان رفت و بعد از سخناني تملق آميز و چاپلوسانه، پرچم روس را مقابل ستارخان  گذاشته از سردار خواست كه او نيز تسليم شود! علي‏رغم اين كه شهر تسليم شده بود و مشروطيت درتهران و ساير شهرها نيز توسط حكومت محمد علي شاه قاجار ـ البته با حمايت روس‏ها ـ‌ سرنگون شده بود، ستارخان شجاعانه به كنسول روس جواب داد: «‌جناب كنسول، من مي‏خواهم هفت دولت، زير ساية‌ بيرق اميرالمؤمنين باشند، شما مي‏خواهيد من زير بيرق روس بروم؟‌ هرگز چنين كاري نخواهد شد!»&lt;sup&gt;(17)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;اين اوج عظمت و اقتدار يك شيعة‌ علوي است كه حتي در تنهاترين اوقات يك قهرمان، خود را نمي‏بازد و از اصول و ارزش‏ها و باورهاي عقيدتي خود دفاع مي‏كند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;اين سخنان، عين سخنان مجتهد آگاه عصر مشروطيت، شهيد شيخ فضل الله نوري است كه وقتي انقلابي نمايان به ظاهر مشروطه طلب، خواستند او را دستگير كنند، يارانش به شيخ گفتند كه به يكي از سفارتخانه‏هاي خارجي پناهنده شويد تا از خطر دشمنان نجات يابيد. شيخ شجاعانه گفت: آيا انصاف است بعد از هفتاد سال كه محاسنم را براي اسلام سفيد كرده‏ام، حالا براي چند روز زندگي بي‏ارزش، زير بيرق كفر بروم؟! هرگز چنين كاري نخواهد شد.»&lt;sup&gt;(18)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;پايان كلام اينكه، عصر ما، ستارخانهاي زيادي پرورش داده و در هشت سال جنگ تحميلي، قهرماناني، بزرگتر و شجاع‏تر از ستارخان را شاهد بوديم. شيران شرزه‏اي كه آوازة دليري آنان هنوز هم در آبادان و خرمشهر، فكه و سوسنگرد، بستان و شلمچه، و كوههاي سر به فلك كشيدة غرب و شمال غرب كشورمان، طنين انداز است. رزم آوران بي‏باك اروند، خط شكنان دلير بيت المقدس، والفجر 8 و كربلاي 5، راست قامتان جاويدي كه چون ستارگان فروزان بر پهنة سپهر نيلگون ايران اسلامي مي‏درخشند.&lt;sup&gt;(19)&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;اما در هر حال ستارخان زمان، بايد همانند خود ستارخان باشد، شجاع، بي‏باك، مؤمن، مسلماني پيرو اوامر الهي و مطيع رهبران مذهبي و در يك كلام يك ايراني مسلمان انقلابي و ولايت مدار.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;پي‏نوشت‏ها:ــــــــــــــــــ&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;1ـ مجموعه چلچراغ، از انتشارات مدرسه&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 24pt; line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;2ـ شناخت، هدايت و تربيت نوجوانان و جوانان، ص 30&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;3ـ بابائي به روايت همسر شهيد ـ ص 7&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;4ـ ستاره بدر، ص 9&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;5ـ جوان از منظر رهبري ـ ص 29&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;6ـ ستاره بدر، ص 10&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;7ـ شهيد چمران (از مجموعه چلچراغ) ـ ص 51 ـ 59&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;8 ـ آقاي شهردار ، ص 35&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;9ـ همان ـ ص 43&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;10ـ آقاي شهردار، ص 59&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;11ـ بابائي به روايت همسر شهيد، ص 32&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;12ـ همان &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;13ـ قيام آذربايجان و ستارخان ـ ص 429&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;14ـ كتاب قيام آذربايجان و ستارخان، بهترين سند زندگي ستارخان است كه توسط منشي و همرزم ستارخان نوشته شده است.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;15ـ تاريخ مشروطة ايران &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%; font-family: &amp;quot;Simplified Arabic&amp;quot;;" lang="AR-SA"&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt; ص 730&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;16ـ قيام آذربايجان و ستارخان ـ ص 422&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;17ـ همان ـ ص 411&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;18ـ تاريخ معاصر ايران، ص 65&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;19ـ فهميده‏هاي آذربايجان ـ ج 1 ـ ص 9&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;●&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;منابع و مآخذ ــــــــــــــ&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;1ـ آقاي شهردار (بر اساس زندگي شهيد مهدي باكري)، داوود اميريان، سازمان تبليغات اسلامي، حوزه هنري، نشر شاهد، تهران، 1379&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;2ـ بابائي به روايت همسر شهيد، به قلم علي مرج ـ انتشارات روايت فتح، تهران ، چاپ دوم، 1381&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;3ـ تاريخ مشروطة‌ ايران، احمد كسروي، انتشارات اميركبير، تهران، چاپ شانزدهم، 1370&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;4ـ تاريخ معاصر ايران، گروه تاريخ دفتر برنامه‏ريزي و تأليف كتابهاي درسي، وزارت آموزش و پرورش، تهران، 1381&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;5ـ جوان از منظر رهبري، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1380&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;6ـ ستارة‌ بدر، جلال محمدي، ناشر: ستاد برگزاري كنگرة بزرگداشت سرداران شهيد آذربايجان، تبريز، 1374&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;7ـ شناخت ، هدايت و تربيت نوجوانان و جوانان، دكتر علي قائمي، انتشارات اميري، تهران، چاپ نجم، 1370&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;8ـ شهيد چمران، احمد دهقان، انتشارات مدرسه برهان، تهران، 1381&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;9ـ فهميده‏هاي آذربايجان، بسيج دانش آموزي سپاه منطقة آذربايجان شرقي، تبريز، 1380&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;10ـ قيام آذربايجان و ستارخان، اسماعيل اميرخيزي، مؤسسه انتشارات نگاه، تهران، 1379&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" dir="ltr"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-3320343769080960332?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/3320343769080960332/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=3320343769080960332' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/3320343769080960332'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/3320343769080960332'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='ستارخان زمانه چگونه بايد باشد'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-1797327489215901098</id><published>2007-11-06T12:39:00.000+03:30</published><updated>2007-11-25T20:06:09.221+03:30</updated><title type='text'>Evin Yıxılmasın Səttarxan!</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);" align="center"&gt;  &lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="AZ-LATIN"&gt;Evin   Yıxılmasın Səttarxan!    (Nigar Xiyavi dan)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;      &lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Bugünlər   Səttarxan sətir sətir silinir Təbrizin türklüyündən&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Az qalmış   çoxluğu azaz azalır&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;  &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;  Çox görünür deyəsən   tarixin əyninə   tarix`də çox görünən görüntüsü&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Təpəgözün   gözü atılıb çıxır təpəyə &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Gözü o boyda   götürməyir, gücü o ağırlıqda çatışmayır Səttarlığa &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Çəkilişir   lap başa dar millənir milli sərdarlığa&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Təbrizin evi   uşaq deyil ki riz riz yıxıla / ya yıxıla yıxıla böyüyə&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Təbrizliyi   kərpiç kərpiç burxula boşalıb yox ola nəqşənin yaxasından&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Səngərini   istitar elə Səttarxan!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Yoxsa burda   tarix coğrafiyanı boldezerlərin nırhanırı yazar da pozar da&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Sofyan   simanında silləylə beton trapi yapılar sənə / səndəki tarixə&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;  &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;  Çox çox çoxmərtəbəli göbələk binalar birdən birə   istitar çətirini açar ağyıyan başına  &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;  &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;  Ağıla nağıla sığmayan oyun uçar başına  &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;məndən demək   Səttarxan!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Səngərini   istitar elə &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Ərkin də   qulağından tutub yavaş yavaş əkirlər müsəlla dalına&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Daldalayıb   dibərdinin dağıtsınlar yavaşcana&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Bugün sabah   görəcəksən reklamını otaq boyda bilbordlarda&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Görəcəksən   çarrahlarda&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Əmirə­qız nə   tanıyır kimdi əmirxiz köpək oğlu ki dünyanın günortalaşan çağında   qızlığından Türklüyünü götürdü gözgörəti&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;  &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;  Sallaqxana   daşınıb müsəllaya sallandı&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Düz elə   andan başladı başlandı ərimək &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Utanqac mum   olub əridi Ərk &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Oqədər   oqədər boşaldı boşalındı bu naəmirxiz əlində ərlikdən&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;  &lt;span style=";font-family:Times New Roman;font-size:180%;"  lang="AZ-LATIN" &gt;  Fişarxunu&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="AZ-LATIN"&gt;,   yanı qan təzyiği   yük yük yüksəldi səktə gətirdi ərliyi əriyə əriyə&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Kimə   ərköyünlənsin indi Ərk&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Evin   yıxılmasın Səttarxan burası tarixli boldezer coğrafiyası&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;    &lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;Sovxaya   qalmış evini tez ol istitar elə!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;&lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;&lt;span style="color: rgb(204, 51, 204);"&gt;Ancaq bu şeirin ardinda deməliyəmki Səttarxanin evin kimsə yıxabilməz çünki onun evi bizim yürəklərimizdir...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed; margin-left: 10px; margin-top: 15px; margin-bottom: 15px; color: rgb(255, 255, 204);"&gt;&lt;span style="font-weight: 700;font-size:180%;" lang="AZ-LATIN" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-1797327489215901098?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/1797327489215901098/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=1797327489215901098' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/1797327489215901098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/1797327489215901098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/11/evin-yxlmasn-sttarxan.html' title='Evin Yıxılmasın Səttarxan!'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-110545306476161943</id><published>2007-10-28T22:46:00.000+03:30</published><updated>2007-10-28T22:47:37.921+03:30</updated><title type='text'>مستبد یا اجنبی؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;سال1290شمسی، اوج ده سالی بود که آذربایجان در جنگ و کشتار و نا امنی گذراند و در تمام این سالها ،امپراتوری تزار در کمین استقلال این بخش از ایران بود و در بخشی از این ده سال امپراتوری بریتانیا که در آن زمان همسایه جنوبی نام این دوران وطن دوستان اختلافات خود در مورد نحوه اداره کشور را به کنار نهاده مستبد و مشروطه خواه همراه با روحانی و نظامی، مردم عادی شهری و روستایی در برابر بیگانه یی که استقلال کشور را تهدید می کرد، دست در دست هم نهادند. محمدعلی میرزا و عین الدوله ،با همه بدکاری و استبداد خواهی، وقتی ارتش تزار از مرز گذشت و به دروازه تبریز رسید، از جنگ با مجاهدین مشروطه خواه دست شستند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می گویند: ستارخان سردارملی،وقتی پا و دل شکسته در تهران منزوی بود به شنیدن فریاد استمداد تبریزیان به دیدار دشمن بزرگ آزادی، عین الدوله رفت و حاضر شد اگر او به عنوان والی به آذربایجان برود، در رکابش حرکت کند. این برای ستارخان سخت بود، اما سخت تر از آن نبود که بیگانه را در خانه ببیند. دیگر دشمن بد نام و بزرگ آزادی ، صمدخان مراغه ای بود که شهر به شهر و ده به ده آذربایجان را تاخته و چپاول کرده بود و دستش به خون صدها آزاده آلوده بود، اما در هنگام زمستان 1290 ثقه الاسلام حاضر شد با او هم مصالحه کند. دست به دامانش آویخت که "تورا هم به حکومت می پذیریم اما حکم از تهران بگیر" این بیان ثقه الاسلام ، یک ماه پیش از آنکه بیگانه مسلط به دارش بیاویزد، نشان از دیانت و ملت خواهی او دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;در یادداشتهای عزیزخان یار ستارخان، صفحه 24 نوشته شده:سلطان عبدالمجید میرزا عین الدوله ، اولین شاهزاده قاجار که در دوران سلطنت این خاندان، به صدارت رسید همان صدراعظمی است که جنبش مشروطه علیه وی و در دوران صدارت وی اتفاق افتاد تا عمق جان طرفدار حکومت استبدادی بود. نخستین جنبش مردم ایران در دوران مظفرالدین شاه در دوران صدارت او با تقاضای عزل او رخ داد. عین الدوله&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در تمام دوران ولیعهدی مظفرالدین شاه در تبریز زیسته ، در آذربایجان املاک و دارایی هایی داشت بعد از سقوط دولتش به تماشای حوادثی نشست که بعد از امضای فرمان مشروطیت و مرگ مظفرالدین شاه رخ داد. بعد از آن که محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست و استبداد صغیر آغاز شد، بار دیگر نوبت خدمت به عین الدوله رسید.شاه او را با لشکری گران به جانب آذربایجان فرستاد تا فریاد آزادی خواهی آذربایجانیان را خفه کند. عین الدوله در یک سالی اردو در کنار تبریز زده بود و تبریز را در محاصره داشت، بر مردم آن سامان چه ها گذشت، ستارخان و باقرخان و دیگر مجاهدین آزادی در داخل تبریز بودند و شب و روز زیر فشار لشگر قدرتمند و توپخانه عین الدوله ، تا سرانجام با عقب نشینی محمدعلی شاه و بعد فتح تهران و استعفای شاه از سلطنت ماجرا تمام شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;حالا دو سال از آن روزها می گذشت. کشور به هم ریخته بود و دوباره محمدعلی شاه مخلوع قصد بازگشت داشت و سربازان تزار در آذربایجان بیداد می کردند. در این حال مردم به ستوه آمده که می دیدند امان الله میرزا در میان آتش مانده، از تهران می خواستند تا برایشان والی قدرتمندی بفرستد تا بتواند منطقه را آرام کند و بهانه را از دست روسها بگیرد. دولت دست به دامن عین الدوله زد. عین الدوله عنوان فرمانفرمای کل آذربایجان گرفت، ولی در تهران مانده و در انتظار آن بود تا نتیجه ترکتازی محمدعلی میرزا و بازی روس و انگلیس معلوم شود.ماه رمضان دیگری رسیده، ستارخان به یاد آن روزها ست که در سنگر افطار می کردند. در این حال است که او به راه افتاده تا از عین الدوله تقاضا کند که به آذربایجان برود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;بابا عزیز در دفترچه ای که پسرش از خاطرات او جمع آوری کرده می نویسد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;«... اسباب افطار سردار را برده بودم که دیدم سردار عصا بدست در حیاط خانه ایستاده و منتظر است.سلام کردم گفت بابا عزیز، نان و ماست را بگذار در اتاق تا راه بافتیم، نمی دانستم قصد کجا دارد، رفتیم درشکه یی اجاره کردیم. سردار با زحمتی رفت بالای درشکه و من پهلویش نشستم گفت: برو به خانه عین الدوله. خانه سردار در جنت گلشن بود تا به محله عین الدوله برسیم هیچ چیز نگفت و فقط بیرون را نگاه می کرد. وقتی رسیدیم، جلوی پارک عین الدوله شلوغ بود. لنگ لنگان آمد تا بیرونی عین الدوله. من رفتم به نوکر شاه زاده خبر دادم سردار آمده است. آمدند ما را با احترام بردند. عین الدوله دشمن آزادی بود. دو رمضان قبل از آن تبریز را بمباردمان می کرد. باور نمی کرد سردار به دیدن او آمده است. یک وقت دیدم عین الدوله با آن سبیل های کلفت از بناگوش در رفته ظاهر شد و دستهایش را باز کرد، سردار با وقار با او دید و بوس کرد. عین الدوله هم روزه بود، گفت باید افطار بمانید. سردار گفت درد دارم و با این حالم تا تقاضای ملت آذربایجان را در میان بگذارم. تبریز چشم به راه شماست، روسها دارند وارد می شوند. عین الدوله به شوخی گفت: «آن وقت ها، راهمان ندادید». ستارخان هیچ پاسخی نداد. صورت نامه انجمن تبریز را به او داد و گفت حالا شاهزاده میهمان ما هستند. اگر دولت صلاح بداند خودم با شما می آیم تبریز. من مات و مبهوت بودم و نزدیک بود بزنم زیر گریه. عین الدوله هم متاثر شد وقتی سردار گفت دیگر عمری برایم نمانده و آرزو دارم بمیرم و نبینم که اجنبی به امیر خیز و دوه چی و ششگلان {از محلات تبریز} وارد شود. نیم ساعتی حرف زدند و هرچه شاهزاده اصرار کرد سردار برای افطار نماند و برگشتیم.در راه از سردار پرسیدم همین عین الدوله بود که بر سرمان توپ می انداخت و جوان هایمان را می کشت. سردار گفت او مستبد است ولی اجنبی پرست نیست.حالا فرمانفرمای آذربایجان شده انجمن اصرار دارد که برود و نگذارد روسها آذربایجان را از وطن جدا کند.آمدم که خودم اصرار کنم. و در همان جا در درشکه بود که گفت: من سگ این ملّتم آرزو دارم بمیرم و نبینم که اجنبی تبریز را گرفته ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;اما روزگار نگذاشت عین الدوله به آذربایجان برود. روسها از قبل صمد خان شجاع الدوله را حاکم تعیین کرده بودند. &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; line-height: 115%;" dir="ltr"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-110545306476161943?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/110545306476161943/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=110545306476161943' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/110545306476161943'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/110545306476161943'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='مستبد یا اجنبی؟'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-1492626091714252446</id><published>2007-09-15T21:06:00.001+03:30</published><updated>2010-05-02T10:14:40.239+04:30</updated><title type='text'>ستارخان که بود؟</title><content type='html'>&lt;div style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(153,255,255); TEXT-ALIGN: rightfont-family:arial;" &gt;&lt;span class="postbody"  style="font-size:180%;"&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;اولو تانرينين اديله&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;بنام خدا&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;سلام من سامی سردارملی در اين وبلاگ مطالبی در مورد جدم ستارخان برايتان ارائه می دهم اميدوارم در تکميل آنها منرا ياری کنيد.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="postbody" style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(153,255,255)font-family:arial;font-size:180%;"  &gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold;font-family:arial;font-size:180%;"  &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(153,255,255); TEXT-ALIGN: rightfont-family:arial;" &gt;&lt;span class="postbody"  style="font-size:180%;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ستارخان فرزند حاج حسن بزاز قره داغي كه در 1284ق در قره‌ داغ&lt;span style="font-size:+0;"&gt; &lt;/span&gt;متولد شده بود، در 28 ذيحجه 1332ق در تهران درگذشت. وي در حدود 48 سال زندگي كرد كه از آن ميان سالهاي 28-1326ق شايد مهمترين مقطع زندگي او بوده است. در اين سالها به اوج شهرت رسيد و به عنوان قهرمان ملي و &lt;/span&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;گاريبالدي&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; ايران در سراسر جهان مشهور شد. خبرگزاريها اخبار ستارخان و دلاوريهاي او را در جنگهاي تبريز با آب و تاب به جهان گزارش مي‌دادند. در تهران عكاسخانه‌ها عكسهايي از او تكثير مي‌كردند و به قيمت گزاف مي‌فروختند. دولت تكثير عكسهاي او را ممنوع كرد و عكاسخانه‌هايي كه به اين كار مبادرت ورزيدند مهر و موم شدند. اين اقدام بر تمايل مردم براي دراختيار داشتن عكس از ستارخان افزود. انجمن تبريز به دليل رشادتهاي او در تبريز به او لقب سردار ملي داد و مجلس شوراي ملي هم كه پس از فتح تهران تشكيل شد در اولين جلسه‌اش از فداكاريها و جانبازيهاي ستارخان سردار ملي و باقرخان سالار ملي تشكر كرد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;پس از خلع محمدعلي شاه از سلطنت و زماني كه مشروطه‌خواهان قدرت را در دست گرفتند ستارخان و باقرخان به اتفاق گروهي از همراهانشان راهي تهران شدند. در شهرهاي سر راه، مردم استقبال شاياني از آنها به عمل آوردند و در تهران با كالسكه شاهي آنها را وارد شهر كردند و ستارخان در پارك اتابك كه از بهترين اماكن شهر بود اسكان يافت، اما ديري نگذشت كه ستاره اقبال او خاموش شد و مستقبلين ديروزيش پارك اتابك را محاصره كردند و با توپ و تفنگ به آنجا يورش بردند و يارانش را كشتند. در اين درگيري به پايش تيري اصابت كرد كه تا پايان عمر جراحتش التيام نيافت. وي چهار سال پس از اين واقعه در انزوا درگذشت.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;نكته اينجاست كه چگونه در عرض مدتي كوتاه، عامي مردي بيسواد پيشواي مشروطه‌خواهان شد و در دفاع از حكومت مشروطه گوي سبقت را از ديگران ربود و سمبل آزاديخواهي شد و به همان سرعت تغيير نقش داد و مظهر بي‌ثباتي و ناامني شد. مخبرالسلطنه هدايت به سادگي موقعيت ستارخان را وصف مي‌كند و در كتاب گزارش ايران مي‌نويسد: ” هر چه وجود او در بلوا مفيد بود، فعلاً مضر است“. &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ستارخان در طول زندگي چند بار به زندان افتاد، راهزني كرد و به عتبات گريخت. در محضر آيت‌الله ميرزاي شيرازي توبه كرد. به ايران بازگشت در خدمت دولت مأمور محافظت راه خوي و سلماس و مرند شد. پس از آن به دلالي اسب روي آورد. با شروع نهضت مشروطه‌خواهي مانند بسياري ديگر از مردم بي آنكه هيچ شناختي از مفهوم حكومت مشروطه داشته باشد به مشروطه‌خواهان پيوست. بي اطلاعي و ناآگاهي او نسبت به اين مقوله عجيب نيست، زيرا تحصيل‌كردگان نيز شناختي صحيح از آن نداشتند و هر كسي از ظن خود شد يار او.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;به هر تقدير ستارخان به عضويت انجمن حقيقت درآمد و از آنجا كه سردسته لوطيان محله اميرخيز بود انجمن تبريز مأموريتهايي به او داد كه مهمترين آن قبل از شروع درگيريهاي تبريز فرماندهي دسته‌اي پنجاه نفري بود كه بخشي از نيروي اعزامي انجمن تبريز به تهران براي تأديب محمدعلي شاه محسوب مي‌شد، اما اين مأموريت به دليل شروع جنگ در تبريز ناتمام ماند و ستارخان به تبريز بازگشت. تا اين زمان شهرتي نداشت تا اينكه درگيريهاي تبريز شروع شد. انجمن اسلاميه به حمايت محله دوچي به مقابله با مشروطه‌خواهان پرداختند و پس از مدتي با كمك رحيم خان چلبينانلو و شجاع نظام مرند در شهر قدرت گرفتند. باقرخان كه شكست را قريب‌الوقوع مي‌ديد، از كنسولگري روسيه تأمين گرفت و كنار رفت. بر سردر بسياري از خانه‌ها درفش روسيه به عنوان تحت‌الحمايگي افراشته شد، اما كنسولگري به ستارخان تأمين نداد. از اين رو وي با عده قليلي به مقاومت برخاست و پرچم روسيه را از سردر خانه‌ها به زير كشيد. با اين اقدام هسته مقاومت در مقابل مخالفين را تشكيل داد و نامش را پرآوازه كرد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;قدرت نمايي‌هاي ستارخان تا ورود قشون روسيه به تبريز ادامه داشت. پس از آن به صوابديد انجمن تبريز به سفارت عثماني پناهنده شد. در اين هنگام در تهران بساط سلطنت محمدعلي شاه را برچيدند و مشروطه‌خواهان به قدرت رسيدند. از طرف دولت جديد مخبرالسلطنه هدايت والي آذربايجان شد و به تبريز رفت، اما نمي‌توانست با حضور ستارخان به استقرار قدرت دولت مشروطه نايل آيد، زيرا مخبرالسلطنه مي‌ناليد كه ” ستارخان و باقرخان با سپهسالار رقابت مي‌كنند. ستارخان مدعي است كه سپهسالار سالي شصت هزار تومان خرج مي‌كند مرا و انجمن را عاجز كرده است. هرچند وجود او در بلوا مفيد بود فعلاً مضر است. كسان او در دهات ماليات مي‌گيرند و در شهر آشوب مي‌اندازند.“&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;مخبرالسلطنه از موقعيت استفاده مي‌كند و ستارخان و باقرخان را كه مخل نظم و امنيت شهر بودند روانه تهران مي‌كند. در تهران نيز وضع بر همين منوال بود. حقوق مكفي به آنها داده شد و مجاهدان پيرامونشان مايه مزاحمت بودند. ترور آيت‌الله سيدعبدالله بهبهاني توسط دموكراتها و ترور ميرزا علي‌محمدخان تربيت و ميرزا سيدعبدالرزاق خان توسط اعتداليون موجب تشديد جوّ ارعاب و ترور در تهران شد و امنيت عمومي را مختل كرد. از اين رو سران دموكراتها و اعتداليون براي حفظ ثبات و برقراري امنيت به اجماع رسيدند، مستوفي‌الممالك را كه در نزد هر دو گروه وجهه داشت به صدارت برگزيدند تا دولتي مقتدر بر سر كار آورد و اوضاع نابسامان را سامان بخشد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;در اين ميان گروهي تحت عنوان مجاهد كه مسلح بودند و بيكار، مخل نظم عمومي شدند و تحت حمايت ستارخان در پارك اتابك اجتماع كردند. تلاش دولت و صالحين و ناصحين براي خلع سلاح آنها بي نتيجه ماند و حاصل كار، درگيري پارك اتابك بود كه به شكست مجاهدان و پيروزي دولت انجاميد. در اين ميان تيري هم به پاي ستارخان خورد كه خود او معتقد بود تير را يكي از همراهانش شليك كرده است. به هر صورت اين پايان كار ستارخان بود. از آن پس تا هنگام مرگ ديگر جلوه‌اي نيافت.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;در حقيقت ستارخان به قيد تقدير در مسير مشروطه‌خواهي قدم گذاشت و به حكم كردار لوطيان در جنگها فرصتي براي عرض اندام يافت. اما آنجا كه فهم و درايت و سواد مي‌توانست رهنما شود او ياراي تاختن نداشت و تكبرش مانع شد كه بتواند جايگاه دست يافته را نيز حفظ كند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ستارخان در 28 ذيحجه 1332هـ . ق/ 26 آبان 1293ش در تهران درگذشت. دولت براي تشييع جنازه او مراسم رسمي برگزار كرد. ژاندارم و قزاق و سوار بختياري و پليس سواره روز 30 ذيحجه با ترتيب حاضر شدند. جنازه را بر روي توپ گذاشته با موزيك و احترام به سمت حضرت عبدالعظيم بردند و در باغ طوطي به خاك سپردند و ظهر همان روز هم ختمي در مسجد شيخ عبدالحسين برايش برگزار كردند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-1492626091714252446?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/1492626091714252446/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=1492626091714252446' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/1492626091714252446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/1492626091714252446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/09/blog-post_319.html' title='ستارخان که بود؟'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-4661739627240235159</id><published>2007-09-15T21:04:00.000+03:30</published><updated>2007-11-01T21:55:41.987+03:30</updated><title type='text'>ستارخانی تورکی ديلده تانيياق</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span class="posttitle"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="postbody"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="rtl"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ستارخان ، مشروطه انقلابينين پارلاق اولدوزي 1245اينجي گونش ايلينين مهرآييندا قاراداغدا آنادان اولدي.آناسي كلثوم و آتاسي حسن خان محمدخانلو ائلليندن ايدير كي قاراداغدان كوچوب و تبريزين امره قيز محله سينده اوتوروردي.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ستارين گنج چاغيندا بويوك قارداشي اسماعيل دولتي مامورلارين اليله اولدورولور و ستارقاجار حكومتينين آجيقين اوشاقليغيندان اوره گينده ساخلايير. اونون قورخمازليغي وظاليملريله قارشيلاشماسي ستارين آدين تبريزده ديله سالير واوني كيمسه سيزلرين ومظلوملارين داياقي ائدير. مشروطه حركاتي باشلاناندان سونرا ستار آذربايجان مجاهدلرينين باشچيسي اولوب و بو يولدا اوزوندن ائله چيخار وبويوكلوك گوسترير كي ((سردارملي)) لقبي آلير واستبداد اردولارينا آغير ضربه لر ويريب، مشروطه انقلابينين پيروزليغينا باعث اولور.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بو بويوك كيشينين قورخمازليغيندان ووطنيني سويماقيندان چوخلو حكايه لر تاريخده يازيليب. ستارخان ايران تاريخينين قارانليق گونلرينده و استبدادين بوغونتيسيندا وفالي سيلاح داشلاريله آزادليق و باش اوجا ياشاماق يولوني ملته تانيتديريب و بو يولدا اولارين باشچيسي اولوب. تاريخده يازيليب او زمان كي مجاهدلرين ساييسي ايكي الين بارماقلاريندان آزايدي واستبداد قووه لري بو چيراغي سوندورمكدن اوتور هر طرفدن اولاري حصره سالميشديلار، ستارخان تسليم اولماييب و وفالي سلاحداشلاري باقرخان، حسين خان باغبان و... ايله اولاري گئري قايتارير.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بو مجاهدلرين مبارزه لري بوتون ايران ملتينه بير نمونه اولوب وباعث اولور ايرانين باشقا شهرلريده استبدادا قارشي دورسونلار ونتيجه ده تهران مشروطه مجاهدلرينين الينه دوشور. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;1328اينجي ايلينين ربيع الاول آييندا روسلارين فشاريله ستارخان وباقرخان تهرانا گئديب و اتابك پاركيندا ساكن اولور. بو ايلين رجب آيينين 30ايندا مجاهدلر و دولتي قووه لرين آراسيندا ويريشما دوشور وستارخان يارالانير. بو ويريشمانين بهانه سي ستارخان و اونون آداملارينين خلع سلاحي اولور. بو يارا ستارخاني ايشدن سالير و ستارخان 1292 گونش ايلينده وفات ائدير...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="postbody"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-4661739627240235159?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/4661739627240235159/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=4661739627240235159' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/4661739627240235159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/4661739627240235159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/09/blog-post_3163.html' title='ستارخانی تورکی ديلده تانيياق'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-4930782542559458469</id><published>2007-09-15T21:03:00.003+03:30</published><updated>2010-08-31T22:27:49.592+04:30</updated><title type='text'>ستارخان، قهرمان قهرمانان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="posttitle"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="postbody"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته : دکتر پرویز داورپناه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;• ستارخان صد سال پیش راه صحیح مبارزه مسلحانه در برابر استبداد محمد علیشاهی را به مبارزان و مجاهدان انقلاب مشروطه نشان داد، راهی که هر زمان، اگر همه راههای مسالمت آمیز و دموکراتیک مردم در برابرمستبدین مسدود گردد، هنوز هم برای سرنگونی دیکـتاتورها معتبر است ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;شفیعی کدکنی ( م . سرشک )&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;انقلاب مشروطیت یکی از درخشان ترین صفحات تاریخ مبارزات ملت ایران است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;صدمین سالگرد مشروطیت باردیگر به ما فرصت می دهد که خاطره فداکاریها و قهرمانیهای مبارزان و مجاهدان خود را گرامی بداریم و از آزادی و آزاداندیشی آنان تجلیل بعمل آوریم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;تاریخ کهنسال میهن ما مشحون از جنبش و کوشش محروم ترین مردم و چهره های درخشانی از آنان علیه جباران و ستمگران و در راًس این جنبش ها است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;کاوه آهنگر ، یعقوب رویگر و نادر پوستین دوز که علیه ظلم و ستم داخلی و خارجی قـد برافراشته ، دست به اسلحه برده و مبارزه را تا سرحد پیروزی رسانیده اند ، در تاریخ میهن ما فراوانند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;صرف نظر از جنبه داخلی ، مبارزه علیه استعمار نیز از اواسط حکومت خاندان قاجار در دستور کار انقلابیون ایران قرار می گیرد. جنگهای ایران و روس ایرانیان را متوجه استعمار روسیه میکند و پس از جنگهای هرات استعمار انگلیس بعنوان یک خطر جدی ملت ایران را تهدید میکند .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;کشتن ناصرالدین شاه به دست میرزا رضا کرمانی ، مردی که از میان مردم برخاسته بود و بخاطر مردم دست به این کار زده بودو با همان لحن مردم کوچه و بازار از آن دفاع کرد و بدون آن که گرفتار حقه بازی و لفاظی سیاسی شود ، مرد و مردانه و مانند همه مردم حقیقت بین کوچه و بازار به مظفرالدین گفته بود " بله بقصد کشتن شاه بابا وارد حرم شدم و قلب شاه بابا را بهمین منظور هدف قرار دادم." نشانه روحیه انقلابی و جهت گرفتن آن در مسیر توسل به آخرین علاج یعنی قیام مسلحانه بر ضد ظلم و جور و زور است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;امّـا در میان همه فرازهای این فرایند ، جنبش انقلابی ی مشروطه خواهی جائی دیگر و در میان همه چهره های آن سیمای ستارخان جلائی دیگر دارد .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;ستارخان سررشته نبرد اصلی و قاطعانه با استبداد محمد علیشاهی یعنی نبرد مسلحانه علیه آنرا به کف گرفت و تا بساط جابرانه او را در هم نپیچید ، آرام نگرفت و برجای ننشست.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;رهبر بی رقیب نهضت انقلابی مشروطیت و نیروهای انقلابی مردم در این زمان از بین پائین ترین اقشار ملت ایران برخاسته ، متجلی به خصائص و صفات ایشان بود. پافشاری ، مردانگی و از خود گذشتگی ستارخان و وفاداریش نسبت به منافع مردم در راه مبارزه علیه سلطه ظلم و استبداد و تجاوز خارجیان و صحت نظرش در انتخاب راه مبارزه مسلحانه در برابر خشونت و جبر استبداد و مقاومتی که از خود در این راه نشان داد به او مقامی شامخ در بین چهره های درخشان تاریخ ایران داده است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;این خصائل و صفات به ستارخان اجازه داد که از مرحله ساده ترین مجاهد متناسب با پیشرفت مبارزه و تشدید آن به مرتبه رهبری و پیشوائی مبارزه نائل آید.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ستارخان ، قهرمان درخشان ستاره انقلاب مشروطیت وسردار ملی ایران در بیست و هشتم مهرماه &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱۲۴۵&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; شمسی در سرزمین سرسبز قره داغ و در یک خانواده روستایی چشم به جهان گشود.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;ستارخان پس از کوچ خانواده اش به تبریز در جوانی با نشان دادن دلاوریها در مبارزه با ستم و خودکامگی، نامش بر سر زبانها افتاد.ستارخان چنانچه از تصاویربه جای مانده ، آشکار است ، مردی بلند قامت و قوی هیکل باچشمانی روشن و نافذ بود که سوار بر اسب در کوچه های تبریزبا رشادت در برابر نیروهای دولتی مقاومت می کرد. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;ستارخان با شروع نهضت مشروطه در راس مجاهدان آذربایجان قرار گرفت و چنان درایت و نبوغ نظامی از خود نشان داد که به یک چهره جهانی تبدیل شد و از سوی ملت ایران به سردار ملی ملقـب شد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;در روزگاران سخت قیام تبریز و در ایامی که تعداد مجاهدین که در مقابل هزاران سپاه خونخوار استبداد مقاومت می کردند از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کرد، ستارخان با شجاعت و رشادت بی پایان خود ، نهضت را به بهترین وجه رهبری نموده ، آن را از ظلمات دوران سختی گذرانده به سمت پیروزیهای بعدی و عقب راندن نیروهای دولتی از تبریز و فتح تهران رهنمون ساخت. سردار ملی در پیکارهای رهایی بخش مردم آذربایجان ، خدمات گرانقدری به انقلاب و آزادی کشور کرد . در این زمان در ایران کوچکترین نشانه ای از آزادی نبود &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;ستارخان با وجود این که از نعمت سواد بی بهره بود ، نسبت به مسائل نهضت آگاهی کامل داشته و با دقت و امعان نظر خاص در مورد آنها تصمیم می گرفت.تصمیماتی که بکرات صحت آنان در برابر تردید ، دو دلی و تزلزل تحصیل کردگان زمان ثابت و مسلم شد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;هنگامیکه تقی زاده های محقق !! (که به راه خیانت به نهضت پیوستند) میدان را خالی گذارده و فرار کرده بودند ، ستارخان مردانه مقاومت کرده ، راه صحیح مقابله با دژخیمان محمد عـلیشاه را انتخاب نمود و صدای شلیک تفنگهای او و یارانش ، ولوله ی سیاست بازانی را که در صدد تحکیم پایه های استبداد بودند ، محو کرد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;ستارخان همیشه پیشاپیش سربازان خود و در مرکز خطر جنگید و هر گز خیال تسلیم و شکست بخود راه نداد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;داستان عمل قهرمانانه اش در سرنگون کردن پرچمهای سفید تسلیم در برابر استبداد بر سر در خانه ها در بعض محلات تبریز در سخت ترین لحظات مبارزه در ایامی که بیش از سی هزار سرباز و اجیر دولتی ، عده ی قلیل او را در محله امیرخیز محاصره کرده بودند ، سرمشقی از مقاومت و پایداری در لحظات سخت نبرد می باشد. پس از سرنگونی بیرق های سفید بود که شهر یک پارچه از جای جنید و تا سراسر ایران را به جنبش نیاورد ، از پای ننشست.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;در چنین شرایطی بود که ستارخان قدعلم کرد ، ورق را برگرداند و با این شاهکار خود جانی تازه در کالبد مردم دلمرده داد. مردمی که شراره های انقلاب را خاموش شده می پنداشتند تا دیدند هنوز اخگری از خطه ای از کشور برخاست ، به سوی آن رو آورده و دلهای خود را با نور آن روشنی دادند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;ستار خان شجاعت را با فروتنی ، رزمندگی را با جوانمردی ، سپاهیگری را با درایت ، و صداقت را با مردم دوستی توام داشت.این قهرمان آزادی با این ویژگی های برجسته در یک لحظه حساس و تاریخی به پا خاست که دموکراسی نوپای ایران با کودتای محمد علی شاه از بین رفته و ظلمت استبداد ، سراسر کشور را فرا گرفته بود. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;جواب دندانشکن این " اسب فروش بیسواد " به کنسول روس در تبریز که می خواست به هر حیله او را از جنگ بازداشته و وادار به تسلیم کند و باو پیشنهاد کرده بود که پرچم تزار روس را بر بالای خانه خود نصب کند تا از حمله&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;دولتیان در امان باشد ، در روزگاری که وکیل با سواد تبریز ، تقی زاده در سفارت انگلیس پنهان شده بود ، بهترین دلیل بر احساسات عالی میهن پرستانه وی و مقاومت و مبارزه آگاهانه اش دربرابر دخالت خارجیان در امور مملکت بود.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;ستار خان در جواب کنسول روس گفته بود " ژنرال کنسول ، من میخواهم هفت دولت به زیر بیرق ابولفضل(اسلام) بیاید . من زیر بیرق بیگانه نروم."&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;ستارخان به صحت راه مبارزه مسلحانه برای نبرد با استبداد پی برده بود و در این راه مردانه پایداری کرد. وی با وجود خیانت هائی که سیاست بازان حرفه ای ( آنانکه تا قبل از پیروزی مجدد مشروطه ، میدان مبارزه را خالی گذارده و یا به ثناگوئی از محمد علیشاه مشغول بودند) در حق او کردند و با ایجاد تفرقه و نفاق بین مجاهدین او را علیل و خانه نشین کردند ، هر گز بدنبال جاه طلبی و ارضای هوس شخصی نرفت و در خدمت به مردم وفادار ماند و با زبان ساده و عامیانه میگفت " من سگ توده هستم و میخواهم پاسبان این توده باشم."&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;مقاومت و پایمردی مردم تبریز به فرماندهی ستارخان در آن روزهای خطرناک و پیروزی درخشان آنها بر دشمن بی رحم و سرتاپا مسلح نه تنها ملت ایران بلکه جهانیان را به شگفتی واداشت.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;در این زمان، نام ستارخان، سردار ملی که در آن موقع نماد قهرمانیهای تبریزیان و مبارزات ملت ایران شناخته می شد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;در صفحه اول جراید دنیا ، چاپ شده از سوی نشریات " بوکاچف" و " گاریبالدی" لقب گرفت.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;بر اثر جانبازیهای مجاهدان آذربایجان به سرکردگی ستارخان بود که استبداد صغیر سقوط کرده و فاتحین تهران دست به تشکیل دولت زدند. در واقع تحقیری که بر اثر بمباران مجلس و استیلای استبداد صغیربه کشور تحمیل شده بود با دلاوری و از خود گذشتگی مردم تبریز و در پیشاپیش آنان ، ستارخان شسته شد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;فاجعه پارک اتابک که در آن ستارخان به دست دشمنان ملت زخمی شد ، نقطه شومی در تاریخ مشروطه شد و پس از آن حادثه ناگوار که درتاریخ چهاردهم مرداد &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱۲&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;٨&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۹&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;یعنی در چهارمین سالروز صدور فرمان مشروطه که نیروهای مسلح دولتی پارک اتابک را محاصره کرده و سردار ملی را از پا زخمی کردند ، مسیر نهضت مردمی و ضد امپریالیستی مشروطه را منحرف کرده و در کانال خواست های استعمارگران و ایادی آنها یعنی همان کهنه درباریان و ضد انقلابیون انداخت. ستارخان بعد از نبرد باغ اتابک زمینگیر شد و معالجات پزشکان حاذق تهران برای مداوای پای او به جائی نرسید و چهار سال و اندی پس از این رویداد جانگداز در تهران زندگی کرد ، تا اینکه در تاریخ &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۲۵&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; آبان ماه &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱۲۹&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;٣ شمسی برابر &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱۶&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;نوامبر &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱۹۱۴&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; میلادی در یک خانه اجاره ای در تهران در حالی که &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۴&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;٨ سال بیشتر نداشت ، چشم از جهان نامردمی ها فرو بست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;مزار این گرد دلاور که آزادیخواهی صادق بود ، در باغ طوطی شهر ری می باشد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;از پشت بام باغ اتابک &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;تا کوچه باغهای امیرخیز&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;یک جاده خون&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;یک کاروان شهید را&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;همپای شبگریزی این فوجهای بی سردار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;همراه می برد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;تا آستانه " ستار "&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;" ستار "&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;بر کوهه دریده زین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;را نشکافته&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;با آن گلوی خونین چه تلخ می خواند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;آواز این قبیله چه زیباست.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;باد از هراس شب &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;در زیر چتر خونی باران&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;پر می کشد به کوه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;تا خفـیه گاه ایمن خورشید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;و از ستیغ سربی البرز&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;این صبح سربلند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;که می روید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;آواز تازه عاشق هاست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;آواز این قبیله چه زیباست. ( ایرج جنتی عطایی )&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;ستارخان صد سال پیش راه صحیح مبارزه مسلحانه در برابر استبداد محمد علیشاهی را به مبارزان و مجاهدان انقلاب مشروطه نشان داد، راهی که هر زمان، اگر همه راههای مسالمت آمیز و دموکراتیک مردم در برابرمستبدین مسدود گردد، هنوز هم برای سرنگونی دیکـتاتورها معتبر است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;درآئین برگزاری صدمین سالگرد انقلاب مشروطیت در تجلیل و بزرگداشت همه مبارزان و مجاهدان و سردارملی ، ستارخان ، این قهرمان قهرمانان مشروطیت بکوشیم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;منابع :&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; ـ قیام آذربایجان و ستارخان/ اسماعیل امیرخیزی ـ نشر کتابفروشی تهران. &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۲&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; ـ پدرم ستارخان/ نادعلی همدانی ـ سازمان انتشارات اشرفی. ٣ـ دیدار همرزم ستارخان/ نصراله فتحی ( آتشباک ) ـ انتشارات گوتنبرگ.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۴&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; ـ ستارخان / آلما قوانلو ـ برنامه مستند رادیو تصویری یاران &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;٣٨&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۴&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; لس آنجلس &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۵&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; ـ رهبران مشروطه / صفایی ـ انتشارات جاویدان. &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۶&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; ـ تاریخ مشروطه ایران/ احمد کسروی ـ انتشارات امیرکبیر.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۷&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; ـ تاریخ هجده ساله آذربایجان/ احمد کسروی ـ انتشارات امیر کبیر. ٨ ـ مشروطه سازان / محمد علی صفـری ـ نشر علم. &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۹&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; ـ تاریخ بیداری ایرانیان / ناظم الاسلام کرمانی ـ انتشارات امیرکبیر.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-4930782542559458469?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/4930782542559458469/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=4930782542559458469' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/4930782542559458469'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/4930782542559458469'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/09/blog-post_3545.html' title='ستارخان، قهرمان قهرمانان'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-8754960459301725577</id><published>2007-09-15T21:03:00.001+03:30</published><updated>2007-09-15T21:03:31.379+03:30</updated><title type='text'>نام فيلم: ستارخان</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="color:#cc0066;"&gt;تنها فيلم&lt;/span&gt; سينمايی در مورد &lt;span style="color:#cc0066;"&gt;ستارخان&lt;/span&gt; می باشد. البته چندان از نظر فيلمسازی و ... جالب نيست ولی خوب اولين و آخرين فيلم در مورد ستارخان تا اين تاريخ می باشد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;اميد است بعد از اين با همت اهل فن فيلم های با ارزش تری ساخته شود....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;نام فيلم: ستارخان&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style=""&gt; کارگردان: علی حاتمی&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;محل فیلمبرداری: طهران، بهارستان، مجلس&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;علی حاتمی: خب ...آماده!... سه. دو. یک... حرکت!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;سربازان روسی پشت توپها قرار می گیرند و شلیک می کنند. گلوله ها به بدنه مجلس شورای ملی اصابت می کند. آزادی خواهان از پنجره های مجلس تیر می اندازند. دکور مجلس در حال فروریزی است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;علی حاتمی عینک آفتابی اش را از روی چشم بالا می زند ومی گوید: کات! همین برداشت خوب بود... زیر کلاکت یادت نره بنویس: به توپ بستن مجلس به دست لیاخوف، برداشت چهارم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;محل فیلمبرداری: منزل علی موسیو ( تبریز)، ستارخان، باقر خان، علی موسیو و حیدر عمو اوغلو مشغول صحبت اند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;علی حاتمی: حرکت!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;حیدر عمو اوغلو: خبر بدی دارم! لیاخوف مجلس رو به توپ بسته... انگار ملک المتکلمین و صور اسرافیل رو کشتن. تقی زاده هم معلوم نیست کجاست. می گن رفته زیر بیرق انگلیس...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ستارخان: پس تو اونجا چی کار می کردی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;حیدر عمو اوغلی: من که نمی تونستم جلوی توپ در آم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ستارخان: مرگ حقه لامصب! مرگ دست خداست نه دست اون توپهای روسی. من اگه عمرم به دنیا بود که هست، جلوی اون توپهای روسی هم زنده می موندم لامصبا!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;علی موسیو: ما باید بجنگیم! من به غیر از خونه ام که مال زنمه همه داراییمو می دم تا تفنگ بخریم. باید بجنگیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;باقر خان: آقام علی، ذوالفقارش رو از رو می بست. اگه مشروطه چی هستین اسلحه هاتونو بیارین بیرون!... همه مردم ستار رو می شناسن و به مردونگی قبولش دارن. من و میر هاشم و تمام محله پشت ستار واستادیم. امیرخیز، مارالان، باغمیشه، همه جا!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ستارخان: جنگ عین آتیش قلیون منه! اگه بهش پک نزنم خاموش می شه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;( حیدر ساکت است)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;علی موسیو: فقط اسلحه لازم نیست. آدمهایی لازم اند که جرات به کار بردن اسلحه را داشته باشند. ستار یکی از اونهاست...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;کات!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;محمد علی شاه در کاخ نشسته بود. اما انگار صدای گلوله ها را از تبریز می شنید. گلوله هایی که سوت می کشیدند و از بیخ گوشها می گذشتند... گلوله... گلوله... گلوله... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;باقر خان نشسته بود روی یک کنده چوب، اسلحه را عمود بر زمین گذاشته و سرش را به آن تکیه داده بود. تفنگچی هایش هر کدام به سویی می دویدند، فشنگ می آوردند، گلوله توپ ها را کنار توپ می چیندند و هر از چند گاهی چیزی از سالار می پرسیدند. باقر جواب می داد و دوباره با سکوت سرش را به تفنگش تکیه می داد. عاقبت مردی دوان دوان رسید و با صدای بلند داد زد: هاااای سالار! سوار های رحیم خان نزدیک اند. دارند می آیند که نیروی های خیابان و امیرخیز را از بین ببرند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;باقر خان گفت: فوری یکی را بفرست امیر خیز تا به ستار اطلاع بدهد. از کدام جانب می آیند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;مرد گفت: اینطور که می آیند به نظرم از این جانب وارد شوند. تا نیم ساعت دیگر باید برسند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;باقر خان تفنگش را کنار گذاشت و دهنه توپ را به سمتی که تفنگچی گفت بود برگرداند. دو تفنگچی به کمکش آمدند و توپ را هل دادند و مستقر کردند. باقر خان گفت: نزدیک که شدند یک گلوله توپ مهمانشان می کنیم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ساعتی گذشت. دیده بان از بالای بارو گرد و خاکی دید. فریاد زد: دارند می آیند! شلیک می کنند و می آیند!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;باقر خان گفت: به تیررس که رسیدند علامت بده... و به توپچی گفت: علامت که داد بزن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;چند دقیقه ای گذشت. باقر خان یک زانو را بر زمین زده بود ، دستش را روی زانو گذاشته بود و سبیلش را تاب می داد. همه منتظر بودند. دیده بان آب دهانش را قورت داد و فریاد زد: حالا!...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;توپچی شلیک کرد، گرد و خاک به هوا بلند شد. باقر خان چشم هایش را ریز کرد تا چیزی ببیند. نتوانست. فریاد کشید: چی شد؟ دیده بان داد زد: اینطور که من دیدم حداقل ده نفری ازشان کشته شدند. بقیه هم دارند فرار می کنند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;باقر خان گفت: مرحبا!... به امیر خیز اطلاع بدهید... و دوباره روی زمین نشست و سرش را به تفنگ تکیه داد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب خنک تبریز، هوای پاک تابستان، خانه ای در کوی امیرخیز. اینجا منزل ستار خان است. دو نفر روی تخت نشسته اند. ستار و باقر، یکی سردار و آن یکی سالار. آتش دو قلیان در فضای تیره حیاط برق می زند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;- امروز خوب روزی بود ستار. هر چه نیرو داشت رحیمخان ما به عقب راندیم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;- بد هم نگفتی. گویا سراغ امیرخیز هم می خواستند بیان!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;- بله سردار. ما نگذاشتیم. آن طور که دیده بان روی بارو دیده بود بیوک خان سردسته سوار ها بوده ولی خودش کشته نشده. رحیم خان هم که انگار قابل حساب نکرده ما رو! ... بیوک خان رو فرستاده و خودش نشسته به عیش و عشرت!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;- عیب نداره باقر. حالا که فهمید چند تا کشته داده و بیوک با چه خفتی فرار کرده حساب می آد دستش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;- فکر می کنی جنگ تا کی طول بکشه سردار؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;- تا هر موقع باشه عیب نداره. تازه اول جنگه باقر. دو هفته نیست مجلسو به توپ بستن. حرفهای حیدر عمو یادت نیست؟... می خوان بساط مشروطه رو برچینند. ما نمی ذاریم باقر. نمی ذاریم! خودت و تفنگچی هاتو آماده کن برای یه جنگ طولانی! یا دوباره مشروطه رو می گیریم یا همه کشته می شیم. قول بده وسط کار کم نیاری. جا نزنی!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;- قول می دم سردار! قول!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;پیروزی ابتدایی نصیب آزادی خواهان تبریز شده بود. اما در دیگر شهر های ایران اوضاع این گونه پیش نمی رفت. در طهران و دیگر ولایات آزادی خواهی سرکوب شده بود و استبداد قاجاری حکمرانی می کرد. این اخبار در تبریز و در میان آزادی خواهان موجی از یاس و نا امیدی افکند. رحیم خان علی رقم شکست اولیه بدست باقر خان نیرو هایش را دوباره به سمت تبریز گسیل کرد. ترس و وحشت بر جان مردم افتاد و در موج سنگینی از بی امیدی اسلحه ها به زمین گذاشته شد. رحیم خان پیروزمندانه وارد شهر شد و بدون هیچ مقاومتی تبریز هم به دست استبداد محمد علی شاه افتاد. اما نه همه تبریز...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;... اینجا ایران است. آن شهری که آن بالا می بینی گوشه های سمت چپ نقشه، تبریز نام دارد. اینجا شیر های دلاوری خفته اند. این بیرق های سفید که می بینی بر در خانه ها نصب شده علامت صلح است. صلح با استبداد. اما نترس. شیر های دلاور همین روزهاست که بیدار شوند و این بیرق های ننگین را از سر در خانه ها بیاندازند... این محله که می بینی اسمش امیرخیز است. توی این کوچه ستار خان منزل کرده است. شیر امیرخیز حالاست که بیدار شود... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;منزل حاج مهدی کوزه کنانی، نزدیک بازار تبریز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ستارخان: این که نشد وضع لامصبا! پس غیرت کجا رفته؟ یا علی بگید و بلند شید تا این استبداد چی ها رو بریزیم بیرون. مملکت مشروطه می خواد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;علی موسیو: نهارتو بخور سردار. عجله نکن. آرام آرام!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;حاج مهدی: راست می گه ستار! عجله نکن. حمایت من و همه بازاری ها پشت شماست. به خواست خدا همه این استبداد چی ها رو دور می اندازیم. زمانش دست خداست. حالا نشد یک ماه دیگه. یک سال دیگه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ستارخان: می ترسم حاجی! می ترسم آتیش جگرم خاموش بشه! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;حاضرین در بحث و جدل غرق شده بودند که ناگاه صدای شلیک گلوله ای همه را میخکوب کرد. یک نفر گفت: سقف اطاق را ببینید! نگاهها به سمت سقف اطاق رفت. گلوله ای به سقف اطاق خورده بود. نگاهها به میان جمع برگشت. حسین باغبان به تفنگ یکی از تفنگچی ها که از دهانه تفنگش دود خارج می شد اشاره کرد و گفت: چه کار کردی تفنگدار؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;تفنگچی گفت: بی اختیار زدم! دستم به ماشه نبود! نمی دانم چگونه شلیک شد!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;حاج مهدی گفت: قضا بلا بوده... رفع شده انشاء الله&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ستار خان خندید و گفت: قضا بلا نبوده حاجی! نشانه خوب و فال نیک ما بوده! همین نشانه برای من کافی است. جنگ را از فردا دوباره شروع می کنم. هر که می خواهد بیاید همین جا بگوید یا علی!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;فریادی در اطاق پیچید: یا علی!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;جنگ دوباره آغاز شد و این بار یازده ماه به طول کشید. گاهی ستارخان پیروز بود و گاهی استبداد. رحیم خان آمد و رفت، عین الدوله والی تبریز شد و بعد هم صمد خان به او پیوست. قساوت و کشت و کشتار را به حد نهایت رسانیدند اما ستارخان پایداری می کرد. تیر ماه فرا رسید و بعد از یازده ماه جنگ طاقت فرسا، تبریز در محاصره نیروهای دولتی مقاومت می کرد. گویی دیگر نای مقابله نمانده بود. آب و آذوقه به شهر نمی رسید. دست ها از زور گرسنگی تاب آن نداشتند که ماشه تفنگ را بچکانند. ستارخان نگران اوضاع شهر بود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ستار: بد وضعی پیش آمده باقر!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;باقر: تا خدا چی بخواد سردار... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ستار: خدا اون چیزی رو می خواد که اراده ما بخواد. نیروهای روس می خوان بریزند تو شهر. به بهانه این که توی تبریز آب و غذا نیست... قرمساق ها!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;باقر: صلاح دیگه به نامه نوشتن به شاهه ستار! باید بگیم که نباید پای روس و انگلیس وسط کشیده بشه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ستار: هیهات از این شاه... هیهات!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;سپاه روس از راه جلفا راه آذوقه را به تبریز باز کرد. نیروهای دولتی به سرکردگی صمد خان و عین الدوله از ترس جانشان هر کدام به سویی دویدند. محمدعلی شاه به پایان سلطنتش نزدیک بود. صمصام السلطنه بختیاری به شورش برخواسته و نیروهای دولتی را شکست داده و حتی اصفهان را نیز فتح کرده است. سردار اسعد نیز همراه اوست. او با فرستادن تلگرافی خبر پیروزی خویش را به ستار خان می رساند. مجاهدین گیلان نیز به پا می خیزند و برای فتح طهران پیش می روند. آنها خبر فتح قزوین را با تلگراف برای ستارخان می فرستند. در کوی امیرخیز، ستارخان توی حیاط روی تخت نشسته است و تلگراف ها را می خواند. قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;طهران فتح شد. محمد علی شاه فرار کرد و نسیم آزادی وزیدن گرفت. ستار خان و باقر خان با شکوه و جلال وارد طهران شدند. خیابان ها آذین بندی شده بود. ستار شاخه گلی در دست داشت و لبخند می زد. باقر سینه را سپر کرده بود و راه می رفت. کسی گفت: سردار! بفرمایید تا عکسی به یادگار بگیریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;سردار و سالار هر کدام روی یک صندلی نشستند. باقر کلاهش را مرتب کرد، دستش را روی عصا گذاشت و سینه اش را جلو داد. ستار خان هم یک دست را روی زانو گذاشت و گل سرخش را با دست دیگر گرفت. عکاس باشی گفت: آماده باشید... یک، دو، سه... متشکرم آقایان!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;کتابنامه:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;1- تاریخ مشروطه ایران/ احمد کسروی – انتشارات امیرکبیر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;2- تاریخ هجده ساله آذربایجان/ احمد کسروی – انتشارات امیرکبیر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;3- دیدار هم رزم ستار خان/ نصرت ا له فتحی (آتشباک) - انتشارات گوتنبرگ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;4- قیام آذربایجان و ستارخان/ اسماعیل امیرخیزی – نشر کتابفروشی تهران&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;5- پدرم ستارخان/ نادعلی همدانی – سازمان انتشارات اشرفی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;6- فتح طهران/ دکتر عبدالحسین نوایی – انتشارات بابک&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;7- رهبران مشروطه/ صفایی – انتشارات جاویدان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;8- مشروطه سازان/ محمد علی صفری – نشر علم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;9- روزگاران ایران/ دکتر عبدالحسین زرین کوب – انتشارات سخن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-8754960459301725577?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/8754960459301725577/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=8754960459301725577' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/8754960459301725577'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/8754960459301725577'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/09/blog-post_510.html' title='نام فيلم: ستارخان'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-701146413075327545</id><published>2007-09-15T21:01:00.002+03:30</published><updated>2007-09-15T21:02:27.600+03:30</updated><title type='text'>باقرخان</title><content type='html'>&lt;span style="color:#365f91;"&gt;&lt;span class="postbody"&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" align="center" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;باقر خان ، بازوی دیگر انقلاب مشروطه&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: left;" align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;دکتر پرویز داورپناه&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;• &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;باقر خان فرزند حاجی رضا معمار در محله خیابان (خیابان یکی از محلات قدیمی تبریز است) به دنیا آمد. در جوانی شغل پدر را دنبال کرد و پی عـلم و سواد نرفـت و در مشکل گشایی زندگی مردم جوانمرد بود. وقتی ظلم و ستم قاجار از حد گذشت و مردم تبریز دست به قیام زدند، باقر خان به انقلابیون پیوست و به یاری ستار خان شتافت&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; ...&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;ای مردم آزاده! کجائید کجائید؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;آزادگی&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;افسرد، بیائید بیائید&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;مقصود از آزاده شمائید شمائید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;علامه علی اکبر دهخدا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;صد سال از عمر انقلاب مشروطیت و مبارزات آزادیخواهانه ی مردم ایران می گذرد&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;قهرمانان صدیق و بی نام ونشان و سلحشوران نامی در تاریخ هر قوم و ملتی فراوان دیده می شوند. میهن ما، ایران از قرنها پیش در برابر فتنه های روزگار و تاراجهای زمان در مقابل استبداد و استعمار جنگیده است&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;استعمار و استبداد توانستند در کشور ما مردان توانا وقهرمانان نامداری را ناکام ساخته و رجال بزرگی ، مانند قائم مقام فراهانی و میرزا تقی خان امیر کبیر را در خون خود غوطه ور سازند و جنبشهای مردمی را سرکوب سازند. مردم پس از تحمل استبداد سلطنتی و ستم جباران در طول قرون متمادی، تازه موفق شده بودند تخت سلطنت خودکامه قاجار را واژگون کرده و به برکت مجاهدات و جانفشانی های دلیرترین فرزندان میهن، ستارخان و باقرخان، حکومت قانون مشروطه را مستقر سازند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;باقر خان فرزند حاجی رضا معمار در محله خیابان (خیابان یکی از محلات قدیمی تبریز است) به دنیا آمد. در جوانی شغل پدر را دنبال کرد و پی عـلم و سواد نرفـت و در مشکل گشایی زندگی مردم جوانمرد بود. وقتی ظلم و ستم قاجار از حد گذشت و مردم تبریز دست به قیام زدند، باقر خان به انقلابیون پیوست و به یاری ستار خان شتافت و با او مشورت می کرد&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;پس از حمله و بمباران مجلس در تهران و پخش خبر آن در کشور، در شهرهای دیگر ایران شورشهائی برخاست. مردم تبریز با شنیدن اخبار تهران به هواداری از مشروطه و مخالفت با محمد علی شاه برخاستند. ستارخان و باقرخان به بسیج مردم و سازماندهی مجاهدان برآمدند. گروهی از ایرانیان قفقاز نیز به مردم تبریز پیوستند و به مجاهدان قفقاز معروف شدند. علی موسیو از یاران حیدرخان عمواوغلی و یارانش هم دستهء مجاهدان تبریز را تشکیل دادند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;محمد علی شاه از تزار روسیه نیکلای دوم درخواست کمک کرد و تبریز به محاصره نیروهای روس و نیروهای دولتی در آمد&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;باقـرخان در محاصره تبریز در کنار مردم بود و ریاست مجاهدین محله خیابان تبریز به دست او افتاد و از آزادی دفاع می کرد. پس از به توپ بستن مجلس، به دستور انجمن ایالتی، باقرخان مانند ستارخان دست به اسلحه برد و با قشون دولتی که تبریز را در محاصره داشت به جنگ پرداخت. در اثر همکاری او با ستارخان کار مشروطه طلبان پیشرفت کرد&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;و تبریز از فشار محاصره در آمد و قشون دولتی شکست خورد و ملت به پیروزی رسید&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;انجمن ایالتی تبریز، باقر خان را به لقب سالار ملی ملقـب ساخت و از او تقـدیر کرد و آوازه اشتهارش در سراسر ایران پیچید&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;در اصفهان اعتراضات به بست نشینی عده ای انجامید و با پیوستن بختیاری ها کار بالا گرفت. صمصام السلطنه ایلخان بختیاری با نیروی مسلح زیادی به اصفهان وارد شد&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;در رشت انقلابیون گیلان به مقر حکومت حمله کردند و با کشتن آقا بالا خان شهر را گرفتند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;بالاخره نیروهای گیلان به فرماندهی سپهدار اعظم از شمال و نیروهای بختیاری به فرماندهی سردار اسعد از جنوب به سمت تهران آمدند و در نزدیکی تهران به هم پیوستند. نیروهای مجاهدین گیلان و بختیاری در &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="FA"&gt;۲۷&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt; جمادی الاخر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="FA"&gt;۱&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;٣&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="FA"&gt;۲۷&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt; هجری قمری وارد تهران شدند و شاه و اطرافیانش به سفارت روس پناه بردند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;انقلابیون، مجلس عالی تشکیل دادند و محمدعلی شاه را از سلطنت خلع کردند و ولیعهد او احمد میرزا را به تخت نشاندند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;چنانکه در تواریخ مشروطیت نوشته اند، در اثر مجاهدت ستارخان و باقرخان سایر شهرهای ایران نیز به جوش آمدند و مشروطیت نجات یافت، اما تبریز به دست قشون روس افتاد&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;سالار ملی و سردار ملی در تبریز نماندند و به تهران حرکت کردند. در تهران، یک استقبال بی نظیر از این دو مجاهد شجاع از طرف دولت مشروطه به عمل آمد&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;باقر خان در تهران منزوی میزیست تا قضیه مهاجرت پیش آمد. او دیگر در تهران درنگ نکرد و دنبال مهاجرین رفت&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;شبی در نزدیکی قصر شیرین عده ای برسر او و رفقایش&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;ریختند و سرشان را بریدند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;کشتن باقرخان به همراه هجده نفر از یاران و همراهانش در آبان ماه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="FA"&gt;۱۲۹۵&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt; خورشیدی در قصرشیرین به دست یکی از اشرار معروف به نام محمدامین طباطبائی به قصد تصاحب اسب و وسائل دوستانش، صورت گرفت&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;باقر خان، سالار ملی، مردی جسور و ساده بود. حق بزرگی به گردن مشروطیت ایران دارد. او و ستارخان برای مشروطیت با قوای دولتی به جنگ پرداختند و موفق شدند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;ستارخان و باقرخان، در سخت ترین ایام با اتکاء به مردم تبریز با شاه مستبد مبارزه کردند و یک حرکت و نهضت ملی را رهبری کردند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;پس از استقـرار مجدد مشروطه، ستار خان و باقرخان که از توده برخاسته بودند به عنوان قهرمانان مشروطیت معرفی گردیدند. و هر دو به مشروطیت ایمان داشتند و دراثر دلاوری های بی نظیرشان به آسانی قهرمانان ملت شدند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;امید است در صدمین سال مشروطیت بتوانیم، طی مقالاتی قهرمانان صاحب نام و یا ناشناخته ء انقلاب مشروطیت ایران رابه نسل جوان معرفی کنیم&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;منابع و مآخذ&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; :&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;۱&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="FA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ـ تاریخ مشروطیت ایران ـ دکتر مهدی ملکزاده&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;۲&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="FA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ـ تاریخ مشروطه ایران ـ احمد کسروی&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;٣&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ـ تاریخ بیداری ایرانیان ـ ناظم الاسلام کرمانی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;۴&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="FA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ـ ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران ـ فریدون آدمیت&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;۵&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="FA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ـ حیات یحیی، حاجی میرزا یحیی دولت آبادی&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;۶&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="FA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ـ رهبران مشروطه ـ صفایی ـ انتشارات جاویدان&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;۷&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="FA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ـ تاریخ هجده ساله آذربایجان ـ احمد کسروی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-701146413075327545?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/701146413075327545/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=701146413075327545' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/701146413075327545'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/701146413075327545'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/09/blog-post_8687.html' title='باقرخان'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-7821722119739044399</id><published>2007-09-15T21:01:00.001+03:30</published><updated>2007-09-15T21:01:32.788+03:30</updated><title type='text'>Belə olsa yaxci olar</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;Mən Səttar oğlu Sami Sərdaremilli,türk xalqının qəhrəmani Səttarxanın nəticəsiyəm.1970ci ildə Təbriz şəhərində doğulmuşam.Ulu Tanri insanlara çoxli nimətlər vermiş,danişmaq onlarin əhəmmiyyətli olan biridir ancaq mən çox fəxr edib və ğurur duyuramki türki dili mənim anadilimdir və mən tam hərfləri və tam səsləri Allahın nimətlərinə şükr etmək için dilimə qətirə bilirəm.Amma buni deməliyəm ki mən və mənim taylarım bu dili qaydalarilən məktəbdə milli dilimizin yaninda öyrənseydiq yaxci olardi.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2007ci ilin novruz bayraminda Bakidaydim,mən sərhəddən Azərbaycan ölkəsinə geçərkən heç bir qəriblik his etmədim cünki bizim kültürümüz,dilimiz və inanclarımız ayndılar və Araz çayı bizi ayırsada o çayın ən dərin yerlərində topraklarımız bir birinə yapışıplar.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Abidərər və heykəllər şəhəhi Baki çox gözəl və qonak sevəndir ancaq oranın su və şəhər içində tökülən zibillərin problemi həll olsa daha yaxci olar.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Mən türk olmaqima güvənirəm necəki Hz.Məhəmməd buyurduği hədislərdə türk millətindən pozitiv sözlərinə yad edib və eski zamanlarda türk milləti oqədər üsyankar və günahkar olmayıblar ki Ulu Tanri onların hidayəti üçün peyğəmbər göndərmiş olaydi.Mutəal Allah Qurani kərimdə buyurublar ki heç bir qovm başka qovma dili vəya nəjadina qörə ərcəhliqi yoxdur amma hayıflar olsun ki İranda Allahdan qorxmayan insanlar varki türklərə ihanət və tohin etmək onlara eyləncə olubdur.İranda Məhməd Rza Şah dövründə məktəbdə və dövlət idarələrində türki danişmaq qadağanıdır və hər kim danışsaydi cəzalandırardi amma islami inqilabdan sonra belə dayil və vəziyyət yaxcilaşıb amma bundanda yaxci olmalıdır.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Mən Bakıda olarkən oldüğum marağlara görə bir neçə məktəbə gedan cavandan Səttarxan haqqinda sual etdim ancaq bildimki 10cı sinfin `Azərbaycan Tarixi` və `Ədəbiyyat` dərsriklərində Səttarxan haqqında yazilibdır.Tarix kitabında(Cənubi Azərbaycan XX əsrin əvvəllərində)adli XIII fəslində 17 səhfə İranın məşrutə inqilabı,Səttarxan və diyer sərkərdələrə bağli olan çoxli bilqilər yazılmışdır ancaq orda Bağirxanın söy adi səhf olub və (Savare-milli)yazılmış ki (Salare-milli) olmalıdır.İranda məktəb dərsliklərində bu hissədə az bilgilər yazılmış və gərək bu konu çox genişləndirsin və cavanların məşrutiyyətə görə bilgiləri çoxalsın və başkalarınada öyrətsinlər.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ədəbiyyat kitabinda dəyərli şair Mirza Ələkbər Sabirin (Səttarxana)adli bir əer yazılmış.Rəhmətliq Sabir bu şerilən eləbilki fədai dəstələrinə neçə goşun yardım göndərib.Bu şeri Tabrizlilər oxuduqca güclənib və düşmənilə mərdanə döyüşürdülər.Bu şerin bir neçə sözlüklərinə kitabın alyazısında izah yazılmış ki ikisi səhf anlanib.Şerin bir yerində deyilib:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;İştə Səttarxan baxız İrani ihya eylədi&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Türklük İranliliq taklifin ifa eylədi&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Bir rəşadət bir hünər göstərdi dəva eylədi&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Dövlətin bir Eynini10 dünyadə risva eylədi11&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Bu səhifanin altyazısında belə yazılmıə:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10Eyn-burada:varliq,maya&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11Risva eyləmək-tanitmaq,məşhurlaşdırmaq&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ancaq `Eyn` burda Eynöddolə adının qissalmışıdır .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Eynöddolə qacar dövründə Müzəffəridin Şahın sədri əzəmi olan sərkərdeyimiş.Səttarxan Maku qoşunun mağlub eliyandan sonra Şah,ərxeyinçılıqla Eynoddoləni 40000 nəfer qoşunula Tabriza qöndərir ki Səttarxanin işin bitirsin,ancaq Səttarxan onlarada mağlub olub və Eynoddolə biabrı olub Tehrana qayıdır.Risva eyləməkde biabrı eyləməkdi ki tərs`məşhurlaşmaq`yazılmış.Mənim sözlərim buracandır ancaq dua elirəm türk milləti hərzaman və hər yerdə başi uca olsunlar.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-7821722119739044399?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/7821722119739044399/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=7821722119739044399' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/7821722119739044399'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/7821722119739044399'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/09/bel-olsa-yaxci-olar.html' title='Belə olsa yaxci olar'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-7784485913972644361</id><published>2007-09-15T20:57:00.002+03:30</published><updated>2010-08-31T22:21:42.967+04:30</updated><title type='text'>من مي‌خواهم هفت دولت زير پرچم ابولفضل باشد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;h2 style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;پاسخ سردارملي به سفير روس&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;&lt;span class="postbody"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center" class="MsoNormal" dir="rtl" style="-moz-background-clip: initial; -moz-background-inline-policy: initial; -moz-background-origin: initial; background: white 0% 50%; margin: 5px 10px;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: teal; font-family: Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: teal;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial;"&gt;من مي‌خواهم هفت دولت زير پرچم ايران باشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center" class="MsoNormal" dir="rtl" style="-moz-background-clip: initial; -moz-background-inline-policy: initial; -moz-background-origin: initial; background: white 0% 50%; line-height: 18pt; margin: 5px 10px; text-indent: -18pt;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: red;"&gt;ميرهدايت حصاري&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="-moz-background-clip: initial; -moz-background-inline-policy: initial; -moz-background-origin: initial; background: white 0% 50%; margin-left: 10px; margin-right: 10px; text-align: justify; text-indent: 8.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: #444444;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;در تاريخ مشروطه، دوره‌اي كه با به توپ بستن مجلس شوراي ملّي (در دوم تيرماه 1278) از جانب محمد علي شاه و به فرماندهي سرهنگ لياخوف افسر روسي و برافتادن مشروطه از همة شهرهاي ايران و حتي از بسياري از محلات تبريز به جز محله‌ي امير خيز آغاز و با تسليم مجدد محمد علي شاه به خواستة آزادي‌خواهان تبريز و پذيرفتن دوبارة مشروطه از سوي او پايان يافت، به دورة «استبداد صغير» مشهور شده است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="-moz-background-clip: initial; -moz-background-inline-policy: initial; -moz-background-origin: initial; background: white 0% 50%; margin-left: 10px; margin-right: 10px; text-align: justify; text-indent: 8.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: #444444;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;طي اين دوره كه كمابيش يازده ماه به طول كشيد،‌ مجاهدان مشروطه كه در بخشي از تبريز از سوي قواي دولتي محصور بودند و در شرايط بسيار سختي با سماجت و رشادت عجيبي از آزادي و مشروطه دفاع مي‌كردند، حماسه‌ها آفريدند. عاقبت نيز مشروطة بر افتاده از همة شهرهاي ايران را به آن بازگرداندند. در حالي كه دولت مستبد محمد علي شاه و عشاير و خان‌هاي مرتجع طرفدار دولت او با همة امكانات و همة قواي خود آن قسمت از شهر تبريز را مانند نگين انگشتري در ميان گرفته و راه ورود اسلحه و مهمات و آذوقه را به روي آنها بسته بودند و مجاهدان در محاصرة با همة قلت قوا و كمبود غذا و نبود اسلحه و مهمات كافي همچنان مقاومت كرده و در جنگ‌هايي كه تقريباً همه روزه رخ مي‌داد، نه تنها نيروهاي مهاجم دولتي را به عقب مي‌راندند و تلفات زيادي بر آنها وارد مي‌ساختند، حملات آنها را با شكست نيز مواجه مي كردند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="-moz-background-clip: initial; -moz-background-inline-policy: initial; -moz-background-origin: initial; background: white 0% 50%; margin-left: 10px; margin-right: 10px; text-align: justify; text-indent: 8.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: #444444;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;بارها نيروهاي دولتي تا پاي ديوار كميتة حقيقت (ستاد ستارخان) پيش آمده و كار را يكسره يافته مي‌پنداشتند، ولي در اثر مقاومت سرسختانه ودقت شجاعت مجاهدان، به ويژه ستارخان شكست يافته و پاي به گريز مي‌نهادند.در همة اين پيروزي‌ها فرماندهي ستارخان و بي‌باكي و حسن تدبير و سرعت عمل او و تشويق و تشجيع مجاهدان از جانب وي عامل اصلي موفقيت آنان بوده است. براي درك صحيح آن شرايط و اثبات اين مدعا بد نيست نمونه‌هاي چندي را به عنوان شاهد نقل كنيم. آغاز يورش نيروهاي دولتي به پايگاههاي آزادي خواهان تبريز در همان روز به توپ بستن مجلس در تهران نشانگر اين بود كه طرح اين حمله از پيش تنظيم شده بود. آنها فكر مي‌كردند همان طور كه مجلس شوراي ملي را در تهران در عرض چند ساعت مضمحل و حتي مشروطه را در همان روز در سرتاسر ايران برانداختند، كار تبريز را نيز با يك حمله يكسره خواهند كرد. ولي به زودي به اشتباه خود پي بردند. ديديم كه تا پايان كار نيز با اينكه از همة شهرها نيرو بر سر تبريز ريخته بودند، كوچك‌ترين موفقيتي به دست نياوردند و حتي سرانجام شكست نيز خوردند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="-moz-background-clip: initial; -moz-background-inline-policy: initial; -moz-background-origin: initial; background: white 0% 50%; margin-left: 10px; margin-right: 10px; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: #444444;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;با رسيدن خبر به توپ بستن مجلس در تهران و برافتادن مشروطه در آنجا و حملة نيروهاي دولتي به تبريز، نمايندگان انجمن ايالتي تبريز نيز دست و پاي خود را گم كرده و عده‌ اي مخفي و تني چند در سفارت خانه‌ها بست نشستند، ولي مجاهدان بي‌باكانه در مقابل نيروهاي استبداد ايستادند و قدمي عقب ننهاده و به هر سختي كه بود ماندند تا شاهد پيروزي را در آغوش كشيدند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="-moz-background-clip: initial; -moz-background-inline-policy: initial; -moz-background-origin: initial; background: white 0% 50%; margin-left: 10px; margin-right: 10px; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: #444444;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;از همان روز بود كه ستار خان و باقر خان مانند دو گوهر تابناك درخشيدند و با حماسه‌هاي خود دنيا را در حيرت فروبردند. در اين ميان پاخيتانوف كنسول روس در تبريز ظاهراً به عنوان ميانجي‌گري و دلسوزي به فعاليت پرداخته و مجاهدان را تشويق مي كرد كه دست از جنگ برداشته و از پادشاه ايران طلب بخشش نموده و امنيت خود را به دست آوردند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="-moz-background-clip: initial; -moz-background-inline-policy: initial; -moz-background-origin: initial; background: white 0% 50%; margin-left: 10px; margin-right: 10px; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: #444444;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;همين موضوع موجب اختلاف بين آزادي خواهان شد و عده‌اي اسلحة خود را تسليم كردند و دايرة آزادي خواهان محدودتر شد و تنها محلّات اميرخيز و خيابان و دو گرد آزادي، ستارخان و باقر خان باقي ماندند. مجاهدان نوبر و مارالان نيز مرعوب شده، تصميم به تسليم اسلحة خود گرفتند و راه خيابان را به روي نيروهاي دولتي به سركردگي رحيم خان چلبياني قره‌داغي باز كردند و او با دبدبه و كبكبه وارد شهر شده در باغ شمال اقامت گزيد (22 تير ماه 1287) و به جمع آوري سلاح پرداخت. مردم از ترس غارت شدن خانه رحيم خان خبر فتح تبريز را به محمد علي شاه تلگراف زد. بدين ترتيب محلة اميرخيز تنها نقطه‌اي بود كه هرگز حاضر به تسليم نشد. ستارخان كه از سال‌ها پيش در تبريز به دليري معروف شده بود، در اين جنگ‌ها مردانگي و قهرماني زيادي از خود نشان داد. هيچ كس گمان نمي‌كرد كه ستارخان با آن عده كم در مقابل آن همه نيروي دولتي تاب مقاومت داشته باشد و همه فكر مي‌كردند كه يكي دو روزه او نيز يا تسليم خواهد شد و يا فرار كرده جان خود را به در خواهد برد؛ ولي چنين نشد. ستارخان با دليري و كارداني خود در مقابل آن همه نيرو ايستاد و تسليم نشد دولتيان گمان مي‌كردند گرفتن يك محله كوچك و پيروزي بر چند مجاهد محصور و با كمترين امكانات كار سختي نخواهد بود، با تمام نيرو به اميرخيز حمله‌ور شدند، ولي پس از يك روز جنگ شديد، كاري نكرده و عقب نشستند. فرداي آن روز پاخيتانوف كه از اين همه سماجت متعجب شده بود، به محلة اميرخيز آمده و به نصيحت ستار پرداخت و گفت بيرق از كنسول خانه فرستاده‌ام، به بالاي در خانه‌ي خود بزن و در زينهار دولت روس باش و حتي قره‌‌سواراني تمام آذربايجاان را وعده داد كه از شاه به نام او بگيرد. در اين جا بود كه ستارخان آن جملة معروف خود را خطاب به كنسول روس گفت: «آقاي جنرال كنسول! من مي‌خواهم هفت دولت به زير بيرق ابولفضل(اسلام) بيايند، من زير بيرق بيگانه نروم.»&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;&lt;a class="postfooter" href="http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=sardaremelli.persianblog.ir&amp;amp;postid=7021313" title="perma link"&gt;¤ نوشته شده در ساعت 23:34 توسط سامي سردارملی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="postcomments" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;|&lt;a href="http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=sardaremelli.persianblog.ir&amp;amp;postid=7021313" title="لینک دائم"&gt;+&lt;/a&gt;| &lt;a href="javascript:void(0)" onclick="window.open ('http://commenting.Persianblog.ir/ucomments.asp?id=7021313','','width=600, height=500, scrollbars=yes, resizable=yes');"&gt;پيام هاي ديگران&lt;script&gt;document.write(get_cc(7021313))&lt;/script&gt; ( نظر بدين )&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;&lt;span class="postdate"&gt;دوشنبه، 24 اردىبهشت، 1386&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;h2 style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;توطئه والی آذربایجان بر ضد ستارخان&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="postbody"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;سربازان روس در صدد دستگیری ستارخان و باقرخان و علی مسیو و چند تن دیگر بودند تا از تبریز بیرون شان کنند. این چند نفر به سفارت عثمانی که به آن شهبندری می گفتند پناهنده شدند. روس ها کوشیدند تا ستارخان و باقرخان را از بست نشینی خارج کنند ولی سفارت عثمانی مقاومت کرد. در همان روزها بود که محمد علی میرزا از سلطنت خلع گردید و مردم تبریز چراغانی کردند و بشادی پرداختند. روس ها نیز اصراری در دستیابی بر ستارخان و باقرخان نداشتند. آن دو نیز به خانه های خود رفتند و کاری انجام ندادند که روس ها تحریک شوند و برای اخراج شان پافشاری نمایند. در آن هنگام مهدی قلی خان هدایت (حاج مخبرالسلطنه) والی آذربایجان بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;رحیم خان که با سواران انبوه خود بارها از برابر مجاهدان تبریز شکست خورده بود اکنون با سواران خود که توپخانه هم داشتند به غارت روستاها می پرداخت و دولت نوبنیاد ایران را به رسمیت نمی شناخت. میدان فعالیت رحیم خان حوالی قره باغ بود. او یکی از سرداران مجاهد بنام بلوری و سی و چهار تن دیگر را زندانی کرده بود و با وجودی که محمد علی میرزا اطلاع داد که شورشیان را مورد عفو قرار داده اسیران را آزاد نکرد. رحیم خان زمانی که از ورود آذوقه به تبریز جلوگیری می کرد، کالاهای بازرگانان روسی را نیز غارت کرد. از این رو دسته ای از سپاهیان روس بدون آگاهی دولت ایران از مرز گذشته وارد قره باغ شدند. و در شامگاه به محاصره رحیم خان پرداختند و ا و را به اتفاق اطرافیان معروفش دستگیر نمودند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;سواران او نیز از ترس پراکنده شدند و بلوری فرصت را مغتنم شمرده به اتفاق یاران خود از زندان فرار کرده خود را به تبریز رسانیدند. یکی ا ز ثروتمندان اهر که دوست نزدیک رحیم خان بود ده هزار تومان بابت غرامت اموال بازرگانان روسی پرداخت تا رحیم خان را آزاد کنند. روس ها نه تنها او را رها کردند بلکه رابطه دوستی با او برقرار ساختند تا به عنوان عامل آنان در ایران هرج و مرج ایجاد کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;علاوه بر رحیم خان، ایل های انبوه شاهسون نیز روستاهای حوالی اردبیل را غارت می کردند. اردبیل همیشه پایگاه گماشتگان محمدعلی میرزا بود، دشمنی مردم آنجا با آزادیخواهان نهادینه شده بود. امیر معزز حکمران آن شهر چند تن از آزادیخواهان را دار زد. حکمران بعد از امیر معزز بنام رشیدالملک برای کشتار آزادیخواهان گیلان لشکر کشی کرد. ولی چون آنان قزوین را به تصرف درآوردند رشیدالملک هم کوتاه آمد. چون استبداد ضعیف شده بود دیر زمانی نگذشت که در اردبیل، یعنی دژ استبداد کمیته ستار به وجود آمد. جنبش اردبیل موجب شد که انجمن ملی تبریز شخص کار دیده ای بنام محمد حسین زاده را با دسته ای از مجاهدان به آنجا فرستاد. وی کارها را روبراه کرد و کسانی از سراب و قفقاز به او پیوستند. او از ثروتمندان پول می گرفت تا تفنگ و فشنگ خریداری کند. انجمن ولایتی برای تماس با مردم تشکیل گردید و مشروطیت در شهرها رونقی یافت. مانع پیشرفت مشروطه سواران شاهسون بودند که روستاهای اطراف اردبیل را غارت می کردند و به آزار مردم می پرداختند. حسین زاده با هزار تن مسلح بیرون از شهر لشکرگاه زد تا بر شریران شاهسون حمله آرد. چیزی که به موفقیت او لطمه میزد این بود که با مخالفان مشروطه با خشونت رفتار می کرد و حتی چند نفر را به قتل رسانید. مخالفان فقط از مشروطیت بد می گفتند و هیچ اقدام مبنی بر مقاومت مسلحانه بعمل نیاوردند. این خونریزی ها مردم را از مشروطیت بیزار ساخت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;آوازه این مردم کشی ها به تبریز رسید. انجمن ایالتی چند بار حسین زاده و مجاهدان را از تندروی منع کرد ولی آنان به این گونه پیام ها اهمیت نمی دادند. مهدی قلی هدایت برای ایجاد آرامش در اردبیل ستارخان را فرستاد. او از این کار دو هدف داشت، یکی اینکه با نبودن ستارخان بهتر می توانست قدرت خود را بر شهر مسلط سازد ، دوم آنکه سر و سامانی به اردبیل بدهد. ستارخان از این امر آگاهی نداشت و با صداقت مشغول کار شد. او هفتاد و چند تن مجاهد و رزیده با خود برد. در سراب از او پیشواز با شکوهی کردند. حاج اسماعیل سرابی و برادرانش که در جنگهای تبریز از سرداران دولتی بودند از کارهای خود پوزش خواستند و برای جبران، برادر کوچکتر خود را با دویست و سی چهل نفر همراه ستارخان گردانیدند. سران اردبیل و شاهسون نزد ستارخان رفتند و از او دعوت کردند که مهمان آنان باشد. هنگام ورود به اردبیل نیز با شکوه زیادی از ا و استقبال شد. همگان پنداشتند که شورش ها پایان یافته است. اما پس از چند روز سران شاهسون هر یک به بهانه ای شهر را ترک گفتند و معلوم شد رحیم خان آنان را تشویق کرده است که با هم متحد شوند و محمدعلی میرزا را که در سفارت روس بود دوباره بر تخت بنشانند. معلوم است که آنان طرفداری از شاه مخلوع را با رونق مشروطه مقایسه می کردند. مشروطه می گفت همه مردم در برابر قانون مساوی هستند ولی محمدعلی میرزا مقامهای عالی به آنان می بخشید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;ستارخان با حسین زاده و اطرافیانش با خشونت و ملامت رفتار کرد و دستور داد تفنگ و فشنگ را از آنان بگیرند و اردوگاهشان را هم بر هم زد. این تندروی برای او و آزادیخواهان بسیار زیان آور بود. حتی یکی از سردسته ها از تسلیم سلاح های خود و افراد همراهش خود داری کرد و خود را به سران شاهسون رسانیدند و بدخواه مشروطه شدند. حسین زاده دستورهای ستارخان را پذیرفت و چهل هزار تومان که از مردم گرفته بود به آنان باز گردانید و هر چه باقی مانده بود به کسان ستارخان پرداخت و نشان داد که در کارهایش درستکار بوده است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;رحیم خان که مورد حمایت روسها بود با سران شاهسون متحد شد و قرار گذاشتند ابتدا به اردبیل حمله کنند، ستارخان را دستگیر نمایند و بعد به تهران حرکت کنند و محمد علی میرزا را از سفارت روس بیرون آورند و به تخت بنشانند. ستارخان از تمام این توطئه ها بی خبر بود و اعتنایی به حمله دشمنان نداشت. اما خبرهای زیادی که از زیادی افراد دشمن رسید او را متوجه ساخت که با سیصد نفر نمی توان در برابر سیلاب سواران ایستادگی کرد. خاصه آنکه اردبیل بعنوان شهری کوچک مواضع دفاعی نداشت. از اینرو ستارخان به والی تلگراف زد که هرچه زودتر سپاه و تجهیزات بفرستند. اما هدایت پاسخ داد رحیم خان بیمار است و از کنسولگری روس پزشک برایش فرستادند. پس یک چنین بیماری چگونه می تواند به اردبیل حمله کند؟ ستارخان خواست تلگراف دیگری مخابره کند ولی سیم ها قطع شده بود. زیرا متحدان نمی خواستند ستارخان با تبریز تماس داشته باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;در همان روزها حمله رحیم خان با بیش از ده هزار سوار آغاز گردید. ستارخان سنگرهایی ترتیب داده بود و با آنان می جنگید. سرانجام سواران بخشی از شهر را تصرف کردند و در آنجا سنگرهایی بر پا داشتند و به جنگ ادامه دادند. ستارخان و یارانش بناچار به دژ پناهنده شدند. چون سواران هدف اصلی شان غارتگری بود چندان مقید به فنون جنگی نبودند و چون ستارخان توپی هم با خود داشت می توانست گروه ها را از سنگرهای خود به پراکند. اما مشکل ا ین بود که ستارخان و یاران فشنگ نداشتند و اسبها نیز جو و خوراک نداشتند. حکمران اردبیل نیز بجای آنکه از شهر دفاع نماید به کنسولگری روس پناهنده شد و گروهی از همراهان ستارخان هم پس از تمام شدن فشنگ برای حفظ جان خود به کنسولگری پناه بردند. بیش از ده نفر از باقی ماندگان یاران ستارخان هم کشته شدند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;آوازه محاصره شدن اردبیل در روزنامه های لندن و روسیه منعکس شد. در نتیجه از تبریز باقرخان و از مراغه شجاع الدوله و از قفقاز و تهران سپاهیانی حرکت کردند. سپاهیان آذربایجان و قفقاز در سراب به هم رسیدند ولی کار اردبیل تمام شده بود. بالاخره ستارخان با وجود نداشتن فشنگ، ساده دلی نشان می داد که والی تبریز برایش فشنگ و لشکر می فرستد ولی یار محمد خان که همیشه با ستارخان با احترام رفتار می کرد در برابر ایستادگی وی بر او خروشید که می خواهی همین باقی مانده افرادت هم کشته شوند؟ با چه چیز می خواهی بجنگی. دستش را گرفت و به سوی اسبش کشید و پیش از سپیده دم که دشمنان در خواب بودند بسوی تبریز تاختند. نگهبانان بقیه را بیدار کردند و تیراندازی هایی هم شد ولی ستارخان و همراهان از تیررس آنان دور شده بودند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;تصرف اردبیل وسیله رحیم خان و سران شاهسون موجب شد که شایع سازند آنان بزودی به تهران می روند و محمدعلی میرزا را از سفارت روس بیرون می آورند و بر تخت می نشانند. طرفداران استبداد می پنداشتند این برنامه عملی است و شایع کرده بودند که بین رحیم خان و ملا قربانعلی که زنجان را اداره می کند رابطه ای هست و برای این تصور در هیجان و شادی بسر می بردند. این ملا قربانعلی که بود و تمایلش چه چیز بود؟ ملاقربانعلی چند تن از سران مشروطیت زنجان را کشت و خود زمام اختیار شهر و اطراف آن را بر عهده گرفت. او در آن هنگام نود سال داشت و چون توانایی کارها را نداشت اطرافیانش پادویی می کردند. آنان حتی به عقل شان نمی رسید که در شهر و اطراف آن سنگرهایی به بندند که در برابر لشکر دولتی مقاومت نمایند. ملاقربانعلی نامی از محمدعلی شاه نمی برد و اطرافیانش می پنداشتند او برای دفاع از دین با مشروطه دشمنی می کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;البته این شعارها که قوای متحد رحیم خان و شاهسون به تهران میروند و شاه مخلوع را دوباره به تخت می نشانند تحریک روس ها بود و روزنامه های فرانسوی و انگلیسی توطئه های روس ها را بر ملا می ساختند. روسها قول داده بودند همینکه اوضاع آذربایجان عادی شود لشکریانش که در همه جا به آزار مردم می پرداختند به روسیه باز خواهند گشت. دولت انگلیس هم سپاه دریایی را از جنوب ایران بیرون برد و انتظار داشت روس ها هم خاک ایران را مانند آن ها تخلیه نمایند. اما روس ها هر روز گروهی را تحریک می نمودند تا بهانه ای برای ماندن داشته باشند. بیهوده نبود که وقتی رحیم خان بیمار شده بود پزشک مخصوص کنسولگری تبریز را بدرمان او فرستادند..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;پس از تصرف اردبیل روس ها به بهانه شورش شاهسون و قره داغی بر تعداد سربازان خود افزودند و روزنامه های روس فریاد بلند کردند که جان اتباع آنان در اردبیل در خطر است. دولت روس هم اعلامیه ای انتشار داد که خلاصه آن این است که «ایل های سرکش شاهسون که در نزدیکی قفقاز اقامت دارند در تاخت و تازهای پیاپی از آمد و شد کاروانی های راه آستارا و اردبیل و تبریز جلوگیری می کنند. رحیم خان هم به عنوان طرفداری از محمدعلی میرزا به بر هم زدن مشروطه به پا خاسته است. دولت ایران هم بواسطه بی پولی و نداشتن لشکر آراسته نمی تواند به حمایت مردم اردبیل برخیزد. کنسول روس ها با سربازان اندکی که از راه قفقاز وارد کرده اند برای حمایت جان تبعه های روس در اردبیل هستند. علت آوردن سرباز از قفقاز به این علت بود که اگر می خواست از تبریز سپاهیان خود را به اردبیل بیاورد بواسطه دوری راه چندین روز برای آمدن شان به اردبیل طول می کشید.» کاملا مشخص است که روس ها تعمداً سپاهیان خود را در تبریز نگاه داشته اند و به بهانه حفظ اتباع خود در اردبیل سربازان دیگری وارد کرده اند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;حیله دیگر روس ها این بود که درِ کنسولگری اردبیل را برای همه بازگذاشت. عده زیادی به آنجا پناه بردند. رحیم خان که کار خود را انجام داده بود حکمرانی از سوی خود در اردبیل گماشت و به منطقه خود، یعنی به قره باغ برگشت. شاهسون ها نیز از شهر بیرون رفتند و روس ها سه هزار و دویست سرباز تنها در اردبیل وارد کردند. این شهر کوچک مرکز سپاهی نشین روس ها گردید. روزنامه های روسیه اردبیل و اطراف آن را نا امن و دچار اغتشاش قلمداد می کردند و مخصوصاً روی ضعف دولت ایران که قادر به فرستادن لشگر به اردبیل نیست تأکید می کردند تا رحیم خان و سران شاهسون در قتل و غارت و اغتشاش بی باکانه عمل کنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;بدستور انجمن ایالتی تبریز باقرخان سالارملی با جمعی از مجاهدان تحت فرمان خویش به سوی اردبیل حرکت کرد. او که از وضع داخل شهر آگاه بود در سراب اقامت کرد و صمدخان هم با لشکر خود در برابر او قرار گرفت. هدایت والی آذربایجان نیز رشیدالملک را که در نهان محرک رحیم خان بود مأمور کرد با رحیم خان و سران ایل شاهسون تماس بگیرد و آنانرا پند و اندرز دهد که دست از شرارت بردارند! رحیم خان برنافرمانی افزو د و رشیدالملک هم به یاری روس ها حاکم اردبیل شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;دولت ایران با همه تنگدستی مالی نمی توانست تحمل کند که اشرار هموطنان آذربایجانی را مورد قتل و غارت قرار دهند و روس ها پیاپی بر تعداد سالدات های خود بیفزایند. سردار اسعد وزیر داخله از نهصد سوار بختیاری که در تهران بودند سیصد تن زیر فرمان جعفرقلی خان سردار بهادر و مسیو یپرم و سد تن مجاهد و دو دستگاه توپ شیندر باضافه دو دستگاه توپ ماکزیم به سوی اردبیل روانه کرد. این نیروی اندک نیمه آبان ماه از تهران بسوی زنجان براه افتاد. با وجود یاغی های اطراف ملاقربانعلی و ملاهای پرجوش و خروش که خود را نیرومند احساس می کردند یپرم خان به آسانی کار آنجا را سامان داد. ملاقربانعلی هم که یارانش بیش از ده ساعت قدرت مقاومت نداشتند بیاری مریدانش به جهان شاه خان در چند فرسنگی زنجان پناه برد. یپرم خان یکی از سردستگان مجاهدان را با سد تن به «کرکس» فرستاد تا ملاقربانعلی را بیاورند. جهان شاه خان امیر طایفه افشار آخوند را به مجاهدان داد که به زنجان آوردند. یپرم خان پرسش هایی از او کرد و ملا پاسخ می داد و از خود ترس و سستی نشان نمی داد. یپرم خان چگونگی را به تهران مخابره کرد و درباره آخوند کسب تکلیف نمود. پاسخ تلگراف او این بود که ملا قربانعلی رابه تهران روانه کنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA" style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center" class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span 39="" arial="" b="" family="" homa="" lang="FA"&gt;&lt;span 39="" dir="rtl" fa="" family="" lang="FA" language="" new="" roman="" style="color: black; font-size: large; line-height: 115%;" times="" us=""&gt;دکتر رحمت مهراز&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-7784485913972644361?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/7784485913972644361/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=7784485913972644361' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/7784485913972644361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/7784485913972644361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/09/blog-post_15.html' title='من مي‌خواهم هفت دولت زير پرچم ابولفضل باشد'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-6475579871880791962</id><published>2007-09-09T07:29:00.000+03:30</published><updated>2007-09-09T07:32:30.913+03:30</updated><title type='text'>نامه‌ های‌ ستارخان‌ و دورنمایی‌ از شهادت‌ دلخراش‌ و جانسوز وی</title><content type='html'>&lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نامه‌ های‌ ستارخان‌ و دورنمایی‌ از شهادت‌ دلخراش‌ و جانسوز وی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پاره‌های‌ جگر فرو ریزی‌&lt;span style=""&gt;        &lt;/span&gt;دامنش رااگر بیفشاری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="" dir="ltr"&gt;E.mail:r_hamraz@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رویت‌ نامه‌ها و به‌ بیان‌ دیگر رنج‌ نامه‌های‌ ستارخان‌ سردار ملی‌ این‌ گرد آزادی‌ و شیر مرد آذربایجان‌ بدون‌ شك‌ نه‌ تنها برای‌حقیر، بلكه‌ برای‌ خیلی‌ها خوش‌ آیند خواهد بود. چرا كه‌ &gt;زندگی‌ ساده‌ و مرگ‌ زودرس‌ او طوری‌ نسلهای‌ بعد از خود راشیفته‌ شخصیت‌ و زندگانی‌اش‌ ساخت‌ كه‌ با وجود دهها كتاب‌ و صدها نوشته‌ و مقاله‌ هنوز هم‌ جزیی‌تری‌ خبر و نوشته‌درباره‌ او مشتاقانش‌ را خوشحال‌ می‌كند&lt; (1) از مطالعه‌ این‌ نامه‌ها بسیاری‌ از موارد و تظلمی‌ كه‌ در حق‌ آذربایجان‌ وآذربایجانی‌ گردیده‌ از پرده‌ خفا بیرون‌ كشیده‌ شده‌ و دل‌ آدمی‌ خون‌ می‌شود. بررسی‌ نامه‌های‌ ستارخان‌ این‌ مرد با غیرت‌ و باشجاعت‌ آذربایجان‌ خود حكایت‌ و حدیث‌ مفصل‌ می‌طلبد كه‌ شاید این‌ اندك‌ فتح‌بابی‌ باشد برای‌ محققینی‌ كه‌ انشاا... دنباله‌و انجام‌ كار را به‌ دست‌ خواهند گرفت‌. از این‌ رو بر خود فرض‌ دانستم‌ كه‌ بیشتر از این‌ نزارم‌ اندیشه‌ آزادی‌ خواهی‌ این‌ پاكبازدر لابلای‌ اسناد غنوده‌ شود و بر تاریخ‌ پژوهان‌ آذربایجان‌ تلنگری‌ بزنیم‌ كه‌ فرصت‌ را بیشتر از این‌ از دست‌ ندهند. ای‌ بسانامه‌ های‌ ستارخان‌ و ستارخانها اكنون‌ در روی‌ رف‌ ها و یا زیر قالیچه‌های‌ ریز بافت‌ نگهداری‌ می‌شوند تا بلكه‌ درمعامله‌های‌ میلیونی‌ به‌ كلكسیون‌ فلان‌ آقا یا فلان‌ به‌ اصطلاح‌ موسسه‌ و یا فلان‌ استاد منتقل‌ گردد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ستارخان‌ در این‌ نامه‌ها با ژست‌ یك‌ دیپلمات‌ و گاهی‌ در تیپ‌ یك‌ شخص‌ با عاطفه‌ و دلسوز ظاهر می‌شود. از این‌ رونمی‌شود این‌ نامه‌ها را طبقه‌ بندی‌ كرد كه‌ آیا اینها نامه‌ها غیر رسمی‌ / دوستانه‌، یا اداری‌ / رسمی‌ هستند. در لابلای‌ این‌یادداشتها ماشاهد كشمكش‌های‌ متعدد تاریخ‌ معاصر می‌باشیم‌. اهمیت‌ این‌ آثار بدون‌ تردید بسیار زیاد است‌. چرا كه‌ نقاطناگفته‌ چندی‌ از آن‌ زمان‌ در اختیار ما می‌گذارد. ستارخانی‌ كه‌ روزی‌ از وجود مبارك‌ و بیمش‌ دشمنان‌ آزادی‌ به‌ دنبال‌سوراخی‌ بودند تا در آن‌ بخزند در آخر عمر در خانه‌ایی‌ اجاره‌ایی‌ در محله‌ جنت‌ گلشن‌ تهران‌ با آن‌ وضعیت‌ اسفبار دستش‌از دار بقا كوتاه‌ می‌شود. و چه‌ مظلومانه‌ و غریبانه‌ .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به‌ چند فقره‌ از نامه‌های‌ ستارخان‌ در كتابها و مقالات‌ اشاره‌ رفته‌ ولی‌ متن‌ آنها متاسفانه‌ تا حال‌ مدون‌ نگردیده‌ و ارائه‌نشده‌اند. مثلا در یادداشتی‌ از مرحوم‌ آخوند خراسانی‌ به‌ سردار و سالار چنین‌ مستفاد میگردد كه‌ بین‌ آنها نامه‌های‌ چندی‌رد و بدل‌ گردیده‌. اصل‌ یكی‌ از این‌ نامه‌ها كه‌ متعلق‌ به‌ كتابخانه‌ شخصی‌ حجه‌ الاسلام‌ محمد كمالی‌ وحدت‌ است‌ به‌ اتفاق‌می‌خوانیم‌ &gt;بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحیم‌ - جنابان‌ جلالتمابان‌ عمدتی‌ الامراه‌ النظام‌ سردار و سالار ملی‌ اید هما ا... تعالی‌، هرچند مدتی‌ گذشته‌ كه‌ از آن‌ جنابان‌ مكتوب‌ و تلگرافی‌ نرسیده‌ لاكن‌ بحمدالله‌ تعالی‌ همواره‌ از مجاهدات‌ اسلام‌ پرستانه‌ واقدامات‌ وطن‌ پرورانه‌ مستحضر و امید است‌ كه‌ انشاءا... تعالی‌ پیوسته‌ بمزید تائید و تسدید مخصوص‌ و در موجبات‌ اتحادكلمه‌ ملیه‌ و اجراء صلح‌ عمومی‌ فیمابین‌ طبقات‌ و جلب‌ قلوب‌ تمام‌ امراء و خوانین‌ و ایلات‌ آذربایجان‌ خاصه‌ شاهسون‌ وقرجه‌داغ‌ و تجنب‌ همگی‌ از رحیم‌ خان‌ مفسد محارب‌ و پسر ملعونش‌ كه‌ دشمن‌ بزرگ‌ دین‌ و وطن‌ اسلامی‌اند كمال‌ مراقبت‌خوهند فرمود انشاءا... تعالی‌ محمد كاظم‌ خراسانی‌&lt;&gt;مشاق‌ از روزنامه‌ (نودیه‌ ز.ا.ق‌) نقل‌ میكند كه‌ روزنامه‌مذكور كاغذی‌ از ستارخان‌ گرفته‌ كه‌ تبریز بیشتر از سابق‌ دارای‌ استحكام‌ بوده‌ و فتح‌ آنجا برای‌ قشون‌ استبداد از جمله‌محالات‌ است‌. ستارخان‌ مینویسد كه‌ باور كنید اگر ما در واقع‌ شكست‌ خورده‌ بودیم‌، آنوقت‌ عین‌ الدوله‌ فور&lt;span lang="FA"&gt;ٹ&lt;/span&gt; بتمام‌ ممالك‌دنیا اعلام‌ میداد كه‌ او حاكم‌ و فرمانفرمای‌ كل‌ مملكت‌ آذربایجان‌ است‌ ولی‌ بر عكس‌ این‌ فرمانفرمای‌ مستقل‌ (؟&lt;span lang="FA"&gt;€&lt;/span&gt;) حالاهشتمین‌ ماه‌ است‌ كه‌ سرگشته‌ و حیران‌ دور سر تبریز میگردد.&lt; (2) دریغا كه‌ این‌ چنین‌ نامه‌هایی‌ اكنون‌ در دسترس‌ نیستند.همچنین‌ در روزنامه‌ انجمن‌ می‌خوانیم‌: &gt;جناب‌ جلالتماب‌ ستارخان‌ سردار ملی‌ بمناسبت‌ شمول‌ مراحم‌ شاهانه‌ و اعطای‌مشروطیت‌ و قانون‌ اساسی‌ تلگرافا از حضور اعلیحضرت‌ همایونی‌ تشكر و حسیات‌ خالصانه‌ خویش‌ را تقدیم‌ و بصدوردستخط جوابیه‌ قرین‌ مباهات‌ گردیدند صورت‌ هر دو تلگراف‌ را در نمره‌ آتیه‌ انشاا... درج‌ و بنظر قارئین‌ محترم‌ خواهیم‌رساند.&lt; (3) ولی‌ چه‌ سود كه‌ این‌ شماره‌ آخرین‌ شماره‌ انجمن‌ می‌شود و متاسفانه‌ دیگر روزنامه‌ انجمن‌ از انتشار باز می‌ماند.همچنین‌ در حوادث‌ سال‌ 1290 شمسی‌ كه‌ &gt;دیگر هیچ‌ عاملی‌ نمی‌توانست‌ جلوی‌ مردم‌ شهر را بگیرد، مردم‌ بازارها راتعطیل‌ كرده‌ و به‌ خیابان‌ ریختند. تلگرافی‌ برای‌ ستارخان‌ فرستاده‌، قهرمان‌ پا و دل‌ شكسته‌ تبریزی‌، از عزلتگاه‌ خود درتهران‌ نامه‌یی‌ برای‌ تبریز فرستاد كه‌ بایستید و نامه‌یی‌ برای‌ مجلس‌ كه‌ برای‌ دفع‌ محمدعلی‌ میرزا آماده‌ جانبازیم‌. دوباره‌چشم‌ها به‌ سوی‌ تبریز برگشت‌. چهارشنبه‌ یازدهم‌ مرداد 1290 را روزی‌ بزرگ‌ نوشته‌اند&lt; (4) ستارخان‌ در نامه‌هایی‌ كه‌ دردست‌ است‌ خود را (خادم‌ ملت‌) می‌نویسد. او بارها می‌گفت‌ &gt;من‌ سگ‌ این‌ ملتم‌، آرزو دارم‌ بمیرم‌ و نبینم‌ كه‌ اجنبی‌ تبریز راگرفته‌&lt; (5)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عتاب‌ خطاب‌ سردار ملی‌ در این‌ نامه‌ها رجال‌ و بزرگانی‌ هستند كه‌ گاهی‌ اوقات‌ آنها را در امور ایالت‌ قرار داده‌ و یا جواب‌نامه‌ آنها را می‌دهد. اكثر این‌ نامه‌ها به‌ انشاء و قلم‌ مرحومین‌ غنی‌زاده‌ و امیرخیزی‌ هستند. نكته‌ای‌ را نیز كه‌ نمی‌خواهم‌پوشیده‌ گذارم‌ این‌ كه‌ خوب‌ می‌دانیم‌ كه‌ رفتن‌ ستارخان‌ به‌ تهران‌ از موارد دلپذیری‌ نیست‌. چرا كه‌ در نهایت‌ جز ادبار وناكامی‌ و در نهایت‌ شهادت‌ حاصل‌ دیگری‌ به‌ همراه‌ نداشت‌. مرحوم‌ نصرت‌ الله‌ فتحی‌ در كتاب‌ ارزشمند (سخنگویان‌سه‌گانه‌ آذربایجان‌) از زبان‌ مرحوم‌ ناطق‌ می‌نویسد: &gt;در اوایل‌ پائیز 1328 هجری‌ بود كه‌ به‌ تهران‌ وارد شدم‌، پس‌ از دو روزنشانی‌ محل‌ سكونت‌ ستارخان‌ را گرفتم‌، گفتند در خانه‌ مختارالسلطنه‌ قره‌باغی‌ است‌، وارد شدم‌ خودش‌ به‌ تركی‌ گفت‌&gt;كیمدی‌؟&lt;&gt;یدالله‌ خان‌&lt; style=""&gt; نهادند بالمال‌ مثل‌ مردمان‌ كوفه‌ مرا بدین‌ روز سیاه‌ نشانیدند. می‌بینی‌ این‌ طهرانیها مرا چگونه‌ زجركش‌ می‌كنند؟ درحالی‌ كه‌ حرف‌ میزد مشامم‌ پر از بوی‌ عفنی‌ شده‌ بود كه‌ سخت‌ آزارنده‌ می‌بود. پرسیدم‌ این‌ بوی‌ چیه‌؟ گفت‌: من‌ نه‌ یك‌پرستار دارم‌ و نه‌ یك‌ طبیب‌ هست‌ كه‌ به‌ معالجه‌ من‌ اقدام‌ كند، ابراهیم‌ بمن‌ گفت‌ یك‌ بزغاله‌ای‌ را بكشم‌ و پوست‌ آنرا گرم‌ گرم‌روی‌ زخم‌ به‌ پیچم‌، مطابق‌ دستور او عمل‌ كرده‌ام‌ ولی‌ پوست‌ گندیده‌، نمی‌دانم‌ چه‌ بكنم‌، تمام‌ آنهائی‌ كه‌ برای‌ پر كردن‌ جیب‌خود دور مرا گرفته‌ بودند، پس‌ از حصول‌ به‌ مقصود از اطراف‌ من‌، حتی‌ میر جعفر پسر سید اسلام‌ هم‌ مرا ترك‌ گفته‌ است‌.نزدیك‌تر رفتم‌ دیدم‌ پایش‌ ورم‌ كرده‌ و چهل‌ درجه‌ تب‌ دارد&lt;(6) آری‌ این‌ همان‌ فرزند نامدار آذربایجان‌ است‌ كه‌ در تبریزندای‌ مشروطه‌ سرداده‌. آن‌ هم‌ زمانی‌ كه‌ حتی‌ بعضی‌ها و به‌ عبارت‌ صحیح‌ خیلی‌ها نام‌ مشروطه‌ را نه‌ شنیده‌ بودند و نه‌می‌دانستند كه‌ چه‌ صیغه‌ای‌ است‌. سیدحسن‌ تقی‌زاده‌ كه‌ خود در انقلاب‌ مشروطه‌ بود در پیشتاز بودن‌ مردم‌ تبریز برای‌ اعاده‌مشروطیت‌ می‌نویسد: &gt;اگر این‌ قیام‌ و هیجان‌ تبریز واقع‌ نشده‌ بود اصلا مشروطیت‌ كامل‌ برقرار نمی‌شد. و دولت‌ اعتنائی‌ به‌مجلس‌ نداشت‌ و وزراء به‌ حضور در مجلس‌ تن‌ نمی‌دادند و قبول‌ مسئولیت‌ در مقابل‌ مجلس‌ نداشتند و حتی‌ در طهران‌ كلمه‌مشروطیت‌ در میان‌ نبود و من‌ یاد دارم‌ كه‌ وقتیكه‌ من‌ در اولین‌ نطق‌ خودم‌ در مجلس‌ سخن‌ از مشروطیت‌ گفتم‌ وقتیكه‌ بیرون‌آمدم‌ مردم‌ بمن‌ گفتندشما عجب‌ جراتی‌ كردید و این‌ كلمه‌ را برزبان‌ راندید&lt;(7) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آری‌ آن‌ گلوله‌ای‌ كه‌ توسط یاغیان‌ به‌ پای‌ ستار خورده‌ بود كارش‌ را بلاخره‌ كرد و این‌ محبوب‌ القلوب‌ خلق‌، اندك‌ اندك‌همچو شمع‌ رو به‌ خاموشی‌ گذاشت‌. &gt;عصر روز سه‌شنبه‌ 25 آبانماه‌ 1293 شسی‌ (28 ذیحجه‌ 1332 ق‌) قلب‌ ستارخان‌ ازحركت‌ باز ایستاد. ]قلبی‌ كه‌ در آن‌ محبت‌ مردمی‌ به‌ این‌ بزرگی‌ در آن‌ جای‌ گرفته‌ بود.[ در تصویر لحظه‌های‌ بازپسین‌ حیات‌سردار ملی‌، از قلم‌ نویسنده‌ حماسه‌اش‌ كمك‌ بگیریم‌. سردار نیرویش‌ جمع‌ كرد. دستش‌ را از زیر پتو بیرون‌ آورد. روی‌ شانه‌محمود گذاشت‌ و گفت‌: گوش‌ كن‌، من‌ به‌ هوش‌ هستم‌، وصیتم‌ كوتاه‌ است‌. من‌ توی‌ رختخواب‌ می‌میرم‌. گلوله‌، در نبردبی‌درنگ‌ مرا از پای‌ در نیاورد. باقر ]خان‌[ جور دیگری‌ مرد. فقط تو مانده‌ای‌. چگونه‌ زندگی‌ خواهی‌ كرد؟ چگونه‌ پیكارخواهی‌ كرد؟... مسله‌ مهم‌ این‌ است‌: تسلیم‌ نشوید، تن‌ به‌ بردگی‌ مدهید، مانند سنگ‌، مانند آهن‌ و فولاد باشید... من‌ درباره‌گفتگویم‌ با پیرمردی‌ در زنجان‌ شرح‌ داده‌ام‌. از او پرسیدم‌: بابا بزرگ‌&lt;span lang="FA"&gt;€&lt;/span&gt; مردم‌ آذربایجان‌ پیش‌ از هر چیز به‌ چی‌ نیازمندند؟ اوبه‌ من‌ جواب‌ داد: آزادی‌، فرزندم‌ آزادی‌... پشت‌ پنجره‌ بادی‌ طوفانی‌ می‌وزید. سپس‌ رگبار پائیزی‌ باریدن‌ گرفت‌. قطره‌های‌درشت‌ باران‌ به‌ شیشه‌ها می‌خوردند. در سر و صدای‌ طوفان‌، صدای‌ سردار خاموش‌ شد...&lt;(8) محمود پاینده‌ لنگرودی‌ درشعر ستارخان‌ خود چه‌ زیبا و حزن‌انگیز مرگ‌ ققنوس‌ را به‌ تصویر كشیده‌:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فریاد خشم‌ مردم‌ تبریز قهرمان‌&lt;span style=""&gt;                               &lt;/span&gt;چون‌ بانگ‌ رعد در دل‌ افلاك‌ می‌شكست‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و زهر غریو غرش‌ رگبار سرب‌ داغ‌&lt;span style=""&gt;                            &lt;/span&gt;جان‌ دلاوری‌ به‌ دل‌ خاك‌ می‌نشست‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;می‌بست‌ دلمه‌ بر تن‌ تبدار رزمگاه‌&lt;span style=""&gt;                     &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;      &lt;/span&gt;خون‌های‌ زخم‌ پیكر از دست‌ رفتگان‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دود سیاه‌ آتش‌ و باروت‌ می‌دوید&lt;span style=""&gt;                             &lt;/span&gt;در چشم‌های‌ خسته‌ سنگر گرفتگان‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میدان‌ شهر كهنه‌، چو خورشید شامگاه‌&lt;span style=""&gt;                   &lt;/span&gt;می‌شست‌ تشنه‌كام‌، به‌ خون‌ دست‌ و روی‌ خویش‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا رنگ‌ خشم‌ گیرد و تا زد به‌ سوی‌ خصم‌&lt;span style=""&gt;                 &lt;/span&gt;همپای‌ رزم‌ مرد پیكار جوی‌ خویش‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر كوچه‌ می‌سرود، سرود بزرگ‌ را&lt;span style=""&gt;                          &lt;/span&gt;هر گوشه‌ بود سنگر آزاد مردمان‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا پیش‌ تاخت‌ سوی‌ شتربان‌ ننگ‌ خیز&lt;span style=""&gt;                    &lt;/span&gt;ستارخان‌ زكوی‌ امیرخیز قهرمان‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اردوی‌ ارتجاع‌، چو خس‌ از تهیب‌ سیل‌&lt;span style=""&gt;                      &lt;/span&gt;دزدانه‌ می‌گریخت‌ به‌ دامان‌ چاله‌ها...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فریاد می‌كشید خیابان‌ جنگجو:&lt;span style=""&gt;                              &lt;/span&gt;تبریز نیست‌ جای‌ تلاش‌ زباله‌ها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فرمانده‌ بزرگ‌ صف‌ ضد انقلاب‌&lt;span style=""&gt;                                &lt;/span&gt;درمان‌ كار را به‌ دم‌ گرم‌ حیله‌ دید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا وارهد زحمله‌ سخت‌ مجاهدان‌&lt;span style=""&gt;                            &lt;/span&gt;ناگاه‌ سوی‌ سنگر ستارخان‌ دوید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بالا به‌ گفت‌: ]حیف‌ از این‌ رزم‌ بی‌دریغ‌&lt;span style=""&gt;                     &lt;/span&gt;بیهوده‌ جان‌ خویش‌ در این‌ ره‌ تلف‌ كنی‌&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آشوب‌ چیست‌؟ پول‌ و حكومت‌ نثارتست‌&lt;span style=""&gt;         &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;         &lt;/span&gt;گر ترك‌ این‌ گروه‌ به‌ ناخلف‌ كنی‌[&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سردار با شهامت‌ آزادگان‌، زخشم‌&lt;span style=""&gt;                          &lt;/span&gt;خندید و گفت‌: آنچه‌ تو پنداشتی‌ خطاست‌&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من‌ مرد كار زارم‌ و دانم‌ در این‌ نبرد&lt;span style=""&gt;                          &lt;/span&gt;با دشمنان‌ ملت‌ ما آشتی‌ خطاست‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بگذار با گلوله‌ بیگانه‌ جان‌ دهم‌&lt;span style=""&gt;                               &lt;/span&gt;در راه‌ فتح‌ مردم‌ رزم‌ آزمای‌ خویش‌&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;... آنگاه‌ همچو سیل‌ خورشید و بانگ‌ زد&lt;span style=""&gt;              &lt;/span&gt;در راه‌ رستخیز، عزیزان‌ من‌ ـ به‌ پیش‌ (9)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دو روز پس‌ از شهادت‌ سردار كمیته‌ای‌ كه‌ تشكیل‌ شده‌ بود جنازه‌ مطهرش‌ را بر روی‌ توپی‌ گذاشته‌ و با تشریفات‌ خاصی‌&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تشیع‌ و سپس‌ در شاه‌ عبدالعظیم‌ تهران‌ به‌ خاك‌ سپرده‌اند. اما گوئی‌ دشمنان‌ قسم‌ خورده‌ آزادی‌ از مقبره‌ سردار ملی‌ هم‌ بیم‌داشتند چرا كه‌ &gt;آرامگاه‌ سردار تا سال‌ 1324 شمسی‌، وضع‌ حقیرانه‌ داشت‌. در این‌ سال‌ آزادی‌خواهان‌ متینگ‌ پرشوری‌ برسر قبر سردار ملی‌ تشكیل‌ می‌دهند و بعد برای‌ او یك‌ آرامگاه‌ موقتی‌ ساخته‌ می‌شود. آرامگاه‌ موقتی‌ سردار دیری‌ نمی‌پاید،چون‌ یك‌ سال‌ بعد سیاه‌ دلان‌، آن‌ را با خاك‌ یكسان‌ می‌كنند و حرمت‌ تربت‌ را نگه‌ نمی‌دارند. گویی‌ جسد پوسیده‌ سردار را،بلای‌ جان‌ خود می‌یابند...&lt;(10) خدمات‌ این‌ پیشقراول‌ آزادی‌ بر هیچ‌ كس‌ پوشیده‌ نیست‌. میرزا مهدی‌ خان‌ علیم‌ السلطنه‌،منشی‌باشی‌ شیرازی‌ تا به‌ ستارخان‌ می‌رسد می‌نویسد: &gt;و اول‌ كسی‌ كه‌ در اعاده‌ مشروطیت‌ و حفظ ناموس‌ ملت‌ و مملكت‌پای‌ ثبات‌ فشرد و گوی‌ مسیقت‌ از شجاعان‌ و ابطال‌ روزگار برد حضرت‌ ستارخان‌ بود كه‌ در آذربایجان‌ بعد از واقعه‌ تدمیرمجلس‌ مقدس‌ هوای‌ وطن‌ پرستی‌ و نشاء غیرت‌ و ناموس‌ چنان‌ در دماغش‌ رسوخ‌ كرد كه‌ از جان‌ و هستی‌ درگذشت‌ با عدم‌ذخائر جنگی‌ گران‌ افراشت‌ و به‌ یدان‌ نیك‌ نامی‌ پای‌ استبطار گذاشت‌. به‌ معاونی‌ جنگجو چون‌ حضرت‌ باقرخان‌ و به‌مساعدت‌ سلحشوران‌ آذربایجانی‌ چندان‌ در مقابل‌ اردوی‌ نظامی‌ محمدعلی‌ میرزا كه‌ به‌ ریاست‌ عین‌الدوله‌ در حول‌ شهرتبریز با توپهای‌ ته‌ پر و مسلسل‌ تشكیل‌ یافته‌ و توپ‌ و مسلسل‌ و سواران‌ رحیم‌خان‌ و اقبال‌سلطنه‌ و صمدخان‌ و دوزدان‌خانگی‌ مثل‌ میرزا حسن‌ آقا و سیدهاشم‌ كه‌ اطراف‌ آنها را گرفته‌ بوده‌اند مقاومت‌ نموده‌، قریب‌ به‌ هشت‌ ماه‌ جنگهای‌ نمایان‌كرده‌ و فتح‌های‌ شایان‌ نموده‌ و هر زمان‌ مثل‌ شیر خشمناك‌ سپاه‌ دشمن‌ را در هم‌ شكسته‌، در حالتی‌ كه‌ سپاه‌ دشمن‌ شمرآذربایجان‌ را مثل‌ نكین‌ انگشتری‌ احاطه‌ و سد باغ‌ طروق‌ و شوارع‌ نموده‌، وصول‌ قوت‌ را بر آنان‌ لایصل‌ داشته‌، به‌ حدی‌ كه‌این‌ مردان‌ شجاع‌ تشنه‌ و گرسنه‌ سینه‌ را هدف‌ تیر دشمن‌ كرده‌ گاهی‌ برای‌ سد جوع‌ به‌ گیاه‌ و اوراق‌ درخت‌ قناعت‌نموده‌...&lt;(11)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اما نامه‌هایی‌ كه‌ اكنون‌ تقدیم‌ می‌گردد به‌ سه‌ صورت‌ می‌باشد. -1 نامه‌ هایی‌ كه‌ به‌ صورت‌ تلگراف‌ می‌باشند.-2 نامه‌هایی‌كه‌ به‌ صورت‌ شعر منظوم‌ است‌ ولی‌ اصل‌ آنها در دسترس‌ نیست‌. -3 و نهایت&lt;span lang="FA"&gt;ٹ&lt;/span&gt; نامه‌هایی‌ كه‌ به‌ مهر ستارخان‌ می‌باشند. در ابتدانامه‌ایی‌ كه‌ توسط مرحوم‌ محمود تندری‌ (شیوا) به‌ نظم‌ در آمده‌ و در جواب‌ نامه‌ رحیم‌خان‌ می‌باشد تقدیم‌ می‌گردد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چو سردار نامه‌ سراسر بخواند&lt;span style=""&gt;                               &lt;/span&gt;از آن‌ یاوه‌ها در شگفتی‌ بماند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مر آن‌ نامه‌ را داد پاسخ‌ چنین‌&lt;span style=""&gt;                                 &lt;/span&gt;كه‌ بر چون‌ تو هرگز مباد آفرین‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو را برده‌ از راه‌ فرمان‌ دیو&lt;span style=""&gt;                                      &lt;/span&gt;كه‌ ببریده‌ای‌ دل‌ زكیهان‌ خدیو &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نباشد تو را جزء فریب‌ و دروغ‌&lt;span style=""&gt;                             &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;چراغت‌ بود نزد ما بی‌فروغ‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مر این‌ نامه‌ات‌ بود سر تا به‌ بن‌&lt;span style=""&gt;                               &lt;/span&gt;زبیهوده‌ لاف‌ و گزافه‌ سخن‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مگر این‌ دل‌ و زور و فر و هنر&lt;span style=""&gt;                                   &lt;/span&gt;كه‌ امروز ما را دهی‌زان‌ خبر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نبودت‌ به‌ همره‌ به‌ هر رزمگاه‌&lt;span style=""&gt;      &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;                           &lt;/span&gt;كه‌ می‌یافتی‌ بر هزیمت‌ تو راه‌&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شناسیم‌ ما روز كین‌ مرد را&lt;span style=""&gt;                                   &lt;/span&gt;هنرور سواران‌ آورد را &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو را مردی‌ و زورمندی‌ كجاست‌&lt;span style=""&gt;                              &lt;/span&gt;به‌ پیش‌ یلان‌ ارجمندی‌ كجاست‌&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میان‌ دلیران‌ تو را پایه‌ نیست‌ ÷&lt;span style=""&gt;                              &lt;/span&gt;زگردی‌ و گردنكشی‌ مایه‌ نیست‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنرهات‌ باشد به‌ ایوان‌ و بزم‌&lt;span style=""&gt;                                 &lt;/span&gt;تو را مایه‌ نبود به‌ میدان‌ رزم‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ندیدی‌ تو جز روز هیجا به‌ پیش‌&lt;span style=""&gt;                               &lt;/span&gt;فرو مایگان‌ را هماورد خویش‌&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو چنگال‌ شیران‌ نورزیده‌ای‌&lt;span style=""&gt;                                   &lt;/span&gt;زتیغ‌ دلیران‌ نلرزیده‌ای‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نپیموده‌ای‌ پهنه‌ كارزار&lt;span style=""&gt;                                           &lt;/span&gt;تو نپسوده‌ای‌ پنجه‌ زوردار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كنون‌ لب‌ زگفتار لاف‌ و گزاف‌&lt;span style=""&gt;                                   &lt;/span&gt;فروبند و بگشای‌ روز مصاف‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ببینیم‌ تا خود چه‌ داری‌ به‌ كار&lt;span style=""&gt;                                &lt;/span&gt;چه‌ می‌دانی‌ از شیوه‌ كارزار (12)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اما نامه‌ دوم‌، پاسخ‌ سردار به‌ نامه‌ استبدادیان‌ می‌باشد كه‌ توسط مرحوم‌ شیوا به‌ نظم‌ كشیده‌ شده‌ كه‌ به‌ اتفاق‌ می‌خوانیم‌.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چو سردار و سالار گردن‌ فراز&lt;span style=""&gt;                                  &lt;/span&gt;بر انجمن‌ نامه‌ كردند باز &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مراو را بخواندند سر تا به‌ بن‌&lt;span style=""&gt;                                  &lt;/span&gt;در او بد زهرگونه‌ یاوه‌ سخن‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در آن‌ انجمن‌ خنده‌ اندر گرفت‌&lt;span style=""&gt;                                 &lt;/span&gt;از آن‌ یاوه‌ها مانده‌اند اندر شگفت‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كه‌ برخاست‌ بیغاره‌ و خنده‌ را&lt;span style=""&gt;                                 &lt;/span&gt;مر این‌ نامه‌ این‌ نگارنده‌ را &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بود این‌ سخن‌ها زدیوانگان‌&lt;span style=""&gt;                                                &lt;/span&gt;نماند به‌ گفتار فرزانگان‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و گرنه‌ گروهی‌ كه‌ از یك‌ نهیب‌&lt;span style=""&gt;            &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;                     &lt;/span&gt;فرازش‌ در آید زما بر نشیب‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همیشه‌ شده‌ خسته‌ از جنگ‌ ما&lt;span style=""&gt;                            &lt;/span&gt;به‌ جنگنده‌ چون‌ موم‌ در چنگ‌ ما &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كنونشان‌ كه‌ باید سران‌ سپاه‌&lt;span style=""&gt;                                &lt;/span&gt;ابا ناله‌ و زاری‌ و داد و آه‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بجویند از ما به‌ جان‌ زینهار&lt;span style=""&gt;                                    &lt;/span&gt;بباشند بالا به‌ پوزش‌ گزار &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به‌ ما بر فروشند مردی‌ و زور&lt;span style=""&gt;                                   &lt;/span&gt;سپاه‌ و كلاه‌ و زر و سیم‌ و هور&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خردمند را همچو كردار نیست‌&lt;span style=""&gt;                                &lt;/span&gt;نگارنده‌ را بر خردیار نیست‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پس‌ آنكه‌ یكی‌ گفت‌ زان‌ انجمن‌&lt;span style=""&gt;                              &lt;/span&gt;سخن‌ را به‌ پاسخ‌ بباید سخن‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مر آن‌ نامه‌ را می‌نگارند بر&lt;span style=""&gt;                                     &lt;/span&gt;سخن‌ها به‌ پاسخ‌ سزاوارتر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بفرمود سردار گردن‌ فراز&lt;span style=""&gt;                                        &lt;/span&gt;به‌ پاسخ‌ یكی‌ نامه‌ كردند باز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سرنامه‌ بد نام‌ یزدان‌ پاك‌&lt;span style=""&gt;                                       &lt;/span&gt;كز اوی‌ ست‌ هر تیره‌ و تابناك‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;براندند زان‌ پس‌ چنین‌ گفتگوی‌&lt;span style=""&gt;                               &lt;/span&gt;كه‌ای‌ خیره‌ سر مردم‌ یاوه‌ جوی‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شما را هنرمندی‌ و زور و فر&lt;span style=""&gt;                 &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;                  &lt;/span&gt;بر آن‌ ست‌ كاو هست‌ بی‌چاره‌تر &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به‌ آورد گردان‌ ندارید پای‌&lt;span style=""&gt;                                        &lt;/span&gt;به‌ بی‌چاره‌گانید زور آزمای‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هراسد نه‌ ما را دل‌ از جوش‌ و جنگ‌&lt;span style=""&gt;                                    &lt;/span&gt;نه‌ از نعره‌ توپ‌ و بانگ‌ تفنگ‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نه‌ از ناله‌ كوس‌ و آوای‌ نای‌&lt;span style=""&gt;                                     &lt;/span&gt;نه‌ از بانگ‌ شیپور و سرغین‌ درای‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ولی‌ دل‌ زبیم‌ است‌ ما را تباه‌&lt;span style=""&gt;                                 &lt;/span&gt;زافغان‌ بی‌چاره‌ بی‌گناه‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مجاهد كه‌ دارد سری‌ پر زشور&lt;span style=""&gt;                                &lt;/span&gt;دلش‌ دور باشد زبیداد و زور &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شما چون‌ به‌ سر برگ‌ گردان‌ نهید&lt;span style=""&gt;                           &lt;/span&gt;زایوان‌ سپه‌ سوی‌ میدان‌ كشید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همین‌ شیوه‌ دانید در كارزار&lt;span style=""&gt;                                   &lt;/span&gt;كه‌ بندید یكسر ز تاراج‌ بار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نترسید از ناله‌ بی‌گناه‌&lt;span style=""&gt;                                   &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;       &lt;/span&gt;بدان‌ گه‌ كه‌ بردارد از جور آه‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همان‌ نعره‌ جنگیان‌ در نبرد&lt;span style=""&gt;                                                &lt;/span&gt;شما را دل‌ از بیم‌ دارد به‌ درد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نتابید با مردم‌ جنگجوی‌&lt;span style=""&gt;                                        &lt;/span&gt;زآورد گردان‌ بتابید روی‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شما را بود پای‌ مردی‌ زشاه‌&lt;span style=""&gt;                                  &lt;/span&gt;شهی‌ كاو زبیداد جسته‌ است‌ راه‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زبیداد او شد دگر گونه‌ كار&lt;span style=""&gt;                                     &lt;/span&gt;شما را دگرگون‌ كند روزگار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نه‌ ما راست‌ اندیشه‌ برگ‌ و مرگ‌&lt;span style=""&gt;                             &lt;/span&gt;ابا نام‌ نیكو چه‌ مرگ‌ و چه‌ برگ‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چو با پاك‌ یزدان‌ بود كار ما&lt;span style=""&gt;                                     &lt;/span&gt;بود آشكار و نهان‌ یار ما&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;خدا چون‌ به‌ ما پای‌ مردی‌ دهد&lt;span style=""&gt;                              &lt;/span&gt;شما را از آن‌ رنگ‌ زردی‌ دهد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نخواهیم‌ ما گنج‌ آراسته‌&lt;span style=""&gt;                                        &lt;/span&gt;ز كس‌ بدره‌ و برده‌ و خواسته‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نخواهیم‌ ما گنج‌ آراسته‌&lt;span style=""&gt;                                        &lt;/span&gt;زكس‌ بدره‌ و برده‌ و خواسته‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دهد بر مجاهد به‌ پاداش‌ كار&lt;span style=""&gt;                                  &lt;/span&gt;روا هر چه‌ داند خداوندگار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نباشیم‌ دزد و نه‌ تاراجگر&lt;span style=""&gt;                            &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;           &lt;/span&gt;نه‌ دژخیم‌ خوی‌ و نه‌ بیهوده‌ سر &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به‌ ما كیش‌ و كشور بود پادشای‌&lt;span style=""&gt;                             &lt;/span&gt;خردمند را غیر از این‌ نیست‌ رای‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شما را نه‌ هوش‌ و نه‌ رای‌ و خرد&lt;span style=""&gt;                             &lt;/span&gt;نگردید هرگز به‌ جزء گرد بد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به‌ فردا بر آید چو گیتی‌ فروز&lt;span style=""&gt;                                   &lt;/span&gt;زهر دو سپه‌ مردم‌ كینه‌ توز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بباید سخن‌ها به‌ پای‌ آورند&lt;span style=""&gt;                                    &lt;/span&gt;همه‌ گفتگوها به‌ جای‌ آورند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كه‌ گفت‌ كدامین‌ بود راستی‌&lt;span style=""&gt;                                  &lt;/span&gt;جدا راستی‌ گردد از كاستی‌.(13)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اما آخرین‌ مكتوب‌ منظوم‌ با عنوان‌ "تلگراف‌ سردار به‌ محمدعلی‌ شاه‌" از زبان‌ شاعر &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چو سردار گردید پیروزمند به&lt;span style=""&gt;                                  &lt;/span&gt;فرمان‌ یزدان‌ بی‌ چون‌ و چند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زدشمن‌ تهی‌ ساخت‌ تبریز را&lt;span style=""&gt;                                 &lt;/span&gt;مرآن‌ مرز و بوم‌ هنرخیز را &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فرستاد لشكر به‌ هر كوه‌ و در&lt;span style=""&gt;                                 &lt;/span&gt;كه‌ بودند زان‌ مردم‌ خیره‌ سر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كه‌ هر كس‌ پی‌ افشرد در كارزار&lt;span style=""&gt;                              &lt;/span&gt;گرفتند و بستند و كشتند خوار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در آن‌ سرزمین‌ نامداری‌ نماند&lt;span style=""&gt;                                 &lt;/span&gt;كه‌ سردار از پیش‌ تیغش‌ نراند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همه‌ سوی‌ تبریز آرام‌ گشت‌&lt;span style=""&gt;                                   &lt;/span&gt;به‌ هر جای‌ بد سركشی‌ رام‌ گشت‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چو ملت‌ به‌ پیروزی‌ و دستگاه‌&lt;span style=""&gt;                                 &lt;/span&gt;برآورد بر چرخ‌ گردان‌ كلاه‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سوی‌ شه‌ یكی‌ نامه‌ بنمود باز&lt;span style=""&gt;                     &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;          &lt;/span&gt;كه‌ای‌ جنگجو خسرو سرفراز &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو دیدی‌ به‌ كین‌ آتش‌ تیز را&lt;span style=""&gt;                                    &lt;/span&gt;نهیب‌ دلیران‌ تبریز را &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كه‌ از صد هزاران‌ دلیران‌ جنگ‌&lt;span style=""&gt;                                 &lt;/span&gt;كه‌ شان‌ بود صحرای‌ تبریز تنگ‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یكی‌ توسن‌ كامرانی‌ نراند&lt;span style=""&gt;           &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;                          &lt;/span&gt;و زآنان‌ تو را آب‌ شاهی‌ نماند &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كنون‌ هوش‌ تو گر به‌ جای‌ آمده‌ست‌&lt;span style=""&gt;                        &lt;/span&gt;ستم‌ كارگی‌ها به‌ پای‌ آمده‌ است‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به‌ منشور مشروطه‌ برزن‌ نگین‌&lt;span style=""&gt;                               &lt;/span&gt;میفزای‌ این‌ كینه‌ را بیش‌ از این‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كه‌ پرورد هركس‌ جهانش‌ به‌ ناز&lt;span style=""&gt;                               &lt;/span&gt;بر آن‌ ناز پرورده‌ شد كینه‌ ساز &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بدان‌ تا كه‌ این‌ گنبد تیز گرد&lt;span style=""&gt;                                    &lt;/span&gt;به‌ تیزی‌ برآرد زپرورده‌ گرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زمانه‌ نیرزد به‌ كردار بد&lt;span style=""&gt;                                          &lt;/span&gt;جهان‌ را نشاید جهان‌ دار بد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درشتی‌ به‌ ملت‌ نباشد روای‌&lt;span style=""&gt;                                 &lt;/span&gt;تو آن‌ كن‌ كه‌ باشد ز شاهان‌ سزای‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ندانی‌ كه‌ این‌ گنبد تیز گرد&lt;span style=""&gt;                                &lt;/span&gt;برآرد زبیدادگر مردگرد. (14)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اكنون‌ نامه‌ایی‌ می‌خوانیم‌ از مرحوم‌ ستارخان‌ كه‌ به‌ شاهزاده‌ عین‌ الدوله‌ نوشته‌. كاتب‌ این‌ نامه‌ مرحوم‌ امیرخیزی‌ بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&gt;... بهتر است‌ حضرت‌ والا دست‌ از این‌ جنگ‌ برداشته‌ و با مردم‌ آذربایجان‌ كه‌ سالیان‌ دراز از خوان‌ نعمت‌ ایشان‌ متنعم‌بوده‌اند از در مخاصمت‌ برنیایند و دیگر آن‌ كه‌ این‌ خادم‌ ملت‌ بر حسب‌ وظیفه‌ ملیت‌ و ایرانی‌ بودن‌ قدم‌ به‌ عرصه‌ مجاهدت‌گذاشته‌ام‌، اگر خدا نخواسته‌ البته‌ كه‌ نخواهد خواست‌ حضرت‌ والا غالب‌ شدند برای‌ من‌ مایه‌ ننگ‌ و ندامت‌ نخواهد بود زیراكه‌، جای‌ تعجب‌ نیست‌ كه‌ حضرت‌ والا با آن‌ همه‌ قدرت‌ و شوكت‌ به‌ ستار قره‌داغی‌ غلبه‌ جویند و اگر انشاا... بنده‌ غالب‌شده‌ام‌ و البته‌ هم‌ غالب‌ خواهم‌ شد حضرت‌ والا مادام‌ العمر مورد ملامت‌ و تمسخر خواهند گردید و هر كس‌ خواهد گفت‌ كه‌شاهزاده‌ عین‌الدوله‌ باسی‌ هزار قشون‌ جرار از ستار قره‌داغی‌ شكست‌ خوردند.&lt; (15) در كنار نامه‌های‌ ستارخان‌ گاهی‌اوقات‌ به‌ تلگراف‌های‌ وی‌ نیز برمی‌خوریم‌ كه‌ بی‌شك‌ خواندن‌ آنها نیز خالی‌ از لطف‌ نیستند. به‌ عنوان‌ مثال‌ در زیر تلگراف‌این‌ دلاور مرد آذربایجان‌ را به‌ شاه‌ مبنی‌ بر لشكر از موافقتنامه‌ مقاصد ملی‌ و اعطای‌ مشروطیت‌ می‌خوانیم‌:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مجاهدت‌ فدوی‌ فقط راجع‌ با آزادی‌ ملت‌ بود اكنون‌ كه‌ اعلیحضرت‌ همایونی‌ انجام‌ مقاصد ملیه‌ را مورد توجه‌ شاهان‌ قرارداده‌اند جان‌ نثار دست‌ از هر گونه‌ مجاهدت‌ برداشته‌ از پی‌ كار خود خواهم‌ رفت‌.&lt; (16) در اینجا نیز جواب‌ نامه‌ای‌ را كه‌ستارخان‌ برای‌ امیر بهادر جنگ‌ نوشته‌ می‌خوانیم‌ كه‌ &gt;بسیار سعادتمند و سپاسگزارم‌ كه‌ شخصی‌ بی‌ نام‌ و نشان‌ و سربازساده‌ای‌ چون‌ من‌ افتخار خویشاوندی‌ با شما را دارد و اینكه‌ من‌ در آینده‌ مشمول‌ مراحم‌ حكمدار ایران‌ خواهم‌ بود. حرف‌ برسر آن‌ است‌ كه‌ ما و شا هر یك‌ بر روی‌ یك‌ تخته‌ جداگانه‌ ایستاده‌ایم‌ و همدیگر را نمی‌هواهیم‌ بفهمیم‌. من‌ در واقع‌ همچون‌بیانگر خواست‌ مردم‌ آذربایجان‌ به‌ منظور رفع‌ شر چپاول‌ و قلدری‌ از سر مردمی‌ كه‌ می‌خواهند در آرامش‌ زندگی‌ كنند به‌ پاخواسته‌ام‌ اگر نه‌ آن‌ می‌بود كه‌ قشون‌ اعلیحضرت‌ به‌ نام‌ تامین‌ آسایش‌ مردم‌ آذربایجان‌ نقش‌ چپاول‌ و قلدری‌ را ایفاء كرد ماهم‌ اكنون‌ هواست‌ و آرمان‌ خلق‌ را برآورده‌ بودی‌. حوادث‌ بعدی‌ و روش‌ شش‌ ماهه‌ شاه‌ بنام‌ رهائی‌ مردم‌ از انقلاب‌ بر ماروشن‌ ساخته‌ است‌ كه‌ عجالت&lt;span lang="FA"&gt;ٹ&lt;/span&gt; موقع‌ برای‌ زمین‌ گذاشتن‌ اسلحه‌ ناسب‌ نیست‌. و از این‌ رو به‌ عالی‌ جناب‌ می‌گویم‌ ما را به‌الطاف‌ و مراحم‌ شاهانه‌ و اداره‌ امور املاك‌ او نیازی‌ نیست‌. ما به‌ مشروطیت‌ نیازمندیم‌. شخصیت‌ ستارخان‌ نه‌ تنها در ایران‌بلكه‌ در كل‌ جهان‌ مطرح‌ و قابل‌ احترام‌ بود.&lt;(17) در زیر نامه‌ای‌ از ستارخان‌ می‌خوانیم‌ كه‌ به‌ یك‌ بازرگان‌ تبریزی‌ مقیم‌استانبول‌ كه‌ تحت‌ عنوان‌: سواد مكتوب‌ حضرت‌ سردار ملی‌ در مورخه‌ بیست‌ و پنجم‌ ربیع‌ الاخر 1328 ه‌.ق‌ و در شماره‌ 3روزنامه‌ حكمت‌ منطبعه‌ استانبول‌ چاپ‌ و منتشر گردیده‌ است‌.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;]مرقومه‌ محترمه‌ 16 صفر زیب‌ وصول‌ داد. مندرجات‌ محبت‌آمیزش‌ مایه‌ امیدواری‌ گردید. شكر خدا را كه‌ در این‌ دوره‌تمدن‌ از ابناء ایران‌ نیز شخصی‌ بوده‌ است‌ كه‌ به‌ اقاویل‌ كاذبه‌ خود غرضان‌ باور ننموده‌ مطالب‌ را از منشاء اصلی‌ استطاع‌مینماید.از آنجا كه‌ مدتها بود منتظر این‌ بهانه‌ بودم‌ اینك‌ تمام‌ هموطنان‌ محترم‌ را مخاطب‌ داشته‌ باواز بلند بمسامع‌ ایشان‌میرساند. و در این‌ زمینه‌ وجدان‌ هم‌ مسلكان‌ خود را حكم‌ قرار داده‌ بشهادت‌ میطلبم‌،[ (18) آیا شخصی‌ كه‌ به‌ آن‌ چنین‌ كارناآشنا در مقابل‌ چهل‌ هزار لشكر دولتی‌ جان‌ خود را به‌ طبق‌ اخلاص‌ گذارده‌ نثار راه‌ حریت‌ كنند هیچ‌ زندگی‌ خود را جای‌می‌دارد؟ جاییكه‌ به‌ حیات‌ خود گمان‌ نمی‌رود ممكن‌ است‌ سودای‌ ریاستی‌ یا هوای‌ هوس‌ دیگری‌ در سر داشته‌ باشد؟شهداله‌ غلام‌ از بدو امر تاكنون‌ مرامی‌ غیر از تشیید مبانی‌ مشروطیت‌ نداشته‌ و ندارم‌ و در این‌ باب‌ بر احدی‌ منت‌ نمی‌گذارم‌زیرا كه‌ هر چه‌ مجاهدت‌ كنم‌ وظیفه‌ خود را به‌ جا نیاورده‌ام‌ بعلاوه‌ بر مقصد خود هم‌ نرسیده‌ام‌ چه‌ اشخاصی‌ كه‌ پارسال‌ همین‌روزها به‌ مقابله‌ با این‌ خادم‌ ملت‌ و سایر جانبداران‌ حریت‌ طرف‌ گشته‌ مشغول‌ جنگ‌ و جدال‌ ظاهر بودند، حالیا مسلك‌خودشان‌ را تغییر داده‌ به‌ دعوای‌ سیاسی‌ اشتغال‌ و از هر گونه‌ جد و جهد فروگذاری‌ نمی‌كنند روز و شب‌ در صدد آنند كه‌شرافت‌ مكتبه‌ی‌ این‌ خام‌ ملت‌ را به‌ هدر داده‌ آب‌ را گل‌آلود نموده‌ بلكه‌ بتوانند به‌ آسانی‌ ماهی‌ صید نمایند. همه‌ می‌داننداشخاصی‌ كه‌ منظور نظرند پارسال‌ كه‌ قساوتها به‌ خرج‌ داده‌ و آلان‌ هم‌ از ایفای‌ هیچگونه‌ افساد، مضایقه‌ نمی‌كنند كه‌ ذكراسمشان‌ باعث‌ تطویل‌ است‌. و قسمت‌ دیگری‌ از كهنه‌ پرستان‌ پدر و یا برادر كشته‌، بواسطه‌ی‌ نشر شایعات‌ بی‌اصل‌ در ضایع‌نمودن‌ شرافت‌ مكتبه‌ی‌ این‌ خادم‌ ملت‌ ساعی‌ و جاهدند. مثلا ارازل‌ را تطمیع‌ و تحریك‌ می‌كنند مهری‌ بنامم‌ ساخته‌اخطارات‌ عیرقانونی‌ از قولهم‌ نوشته‌ به‌ اطراف‌ نشر می‌سازند. چنانكه‌ سه‌ از ایشان‌ دو روز قبل‌ گرفتار شده‌ و به‌ عدلیه‌ مركزی‌جلب‌ گردیده‌، فعلا در تحت‌ استنطاق‌اند در حقیقت‌ پیمانه‌ی‌ حوصله‌ آدمی‌ لبریز خونابه‌ی‌ اتفاقات‌ غیر منتظره‌ گردیده‌هنگامی‌ كه‌ ایضاح‌ مطلبی‌ را می‌خواهد می‌پسندد در ضمن‌ آنچه‌ نهفتنی‌ است‌ گفتم‌. خوب‌ است‌ به‌ مختصر كفایت‌ ورزیده‌،فهم‌ كلیه‌ی‌ مساله‌ را به‌ خطانت‌ و،جودت‌ فطری‌ هم‌ وطنان‌ چیز فهم‌ واگذار نمایم‌. خادم‌ ملت‌ ، ستار.(19)&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از فحوای‌ این‌ نامه‌نیز چنین‌ استنباط می‌گردد كه‌ گویا مهر ستارخان‌ را جعل‌ كرده‌اند. در اینجا نامه‌ای‌ دیگر از ستارخان‌ می‌خوانیم‌ 29 جمادی‌الاولی‌ 1328 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مقام‌ منیع‌ مقدس‌ نیابت‌ سلطنت‌ عظم‌ دامت‌ شوكته‌ العالی‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از &gt;بمباردمان‌&lt;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ستار (20)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در اینجا سه‌ نامه‌ ستارخان‌ شهید را به‌ سید حسن‌ تقی‌زاده‌ به‌ اتفاق‌ می‌خوانیم‌:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از تبریز به‌ طهران‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمره‌ 9 - عدد كلمات‌ 130 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;2 شعبان‌ 1327 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;توسط جناب‌ مستطاب‌ آقای‌ تقی‌ زاده‌ دامت‌ بركاته‌،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حضور مبارك‌ بندگان‌ حضرت‌ مستطاب‌ اجل‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای‌ سپهدار اعظم‌ مدظله‌ العالی‌. معتمد السلطان‌ یار محمدخان‌ وحسین‌ خان‌ كرمانشاهی‌ كه‌ در این‌ مدت‌ با یك‌ غیرت‌ فوق‌ العاده‌ در مقابل‌ جنود استبداد با این‌ خادم‌ ملت‌ دادمردی‌ داده‌ و ازاشخاصی‌ هستند كه‌ تمام‌ جراید حتی‌ حضرت‌ آقای‌ تقی‌زاده‌ تصدیق‌ بر مجاهدت‌ حقیقی‌ او دارند چند روز قبل‌ در انجمن‌مقدس‌ ایالتی‌ هم‌ توصیه‌ مشارالیهما را نموده‌ این‌ خادم‌ ملت‌ نیز استدعای‌ مخصوص‌ از حضور مبارك‌ می‌نماید كه‌ محض‌جبران‌ فداكاریهای‌ صادقانه‌ مشارالیهما كه‌ همه‌ نوع‌ لیاقت‌ خدمت‌ گذاری‌ را دارند به‌ ریاست‌ سواره‌ یا افواج‌ نظامی‌ حدودكرمانشاهان‌ و منصب‌ شایانی‌ مفتخر و سرافراز فرمائید، مشغول‌ خدمتگزاری‌ بوده‌ باشند. مایه‌ امیدواری‌ عموم‌ مجاهدین‌خواهد بود. خادم‌ ملت‌، ستار (21)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از تبریز به‌ طهران‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمره‌ 8 - عدد كلمات‌ 90 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;2 شعبان‌ 1327&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خدمت‌ ذیشرافت‌ جناب‌ مستطاب‌ آقای‌ تقی‌ زاده‌ دامت‌ بركاته‌، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر تعرفه‌ و طرفدار مجاهدین‌ ایران‌ و تمام‌ كره‌ ارض‌ خود حضرت‌ عالی‌ هستید كه‌ هیچ‌ محتاج‌ به‌ توصیه‌ نیست‌. مع‌هذا من‌باب‌ پاس‌ حقوق‌ تصدیع‌ می‌دهد: مجاهدین‌ كرمانشاهان‌ كه‌ خدمات‌ همدان‌ و سایر نقاطشان‌ كالشمس‌ فی‌ رابعه‌ النهار نمایان‌است‌ حالا در طهران‌ هستند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تمنی‌ مخصوص‌ از حضرت‌ عالی‌ و سایر اولیای‌ امور آن‌ است‌ كه‌ در انجاح‌ مطالب‌ و مقاصد حقه‌شان‌ توجه‌ فرموده‌ در آنجا ویا در كرمانشاه‌ مستظهر&lt;span lang="FA"&gt;ٹ&lt;/span&gt; مشغول‌ خدمات‌ دولت‌ و ملت‌ بوده‌ باشید. خادم‌ وطن‌، ستار (22)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از تبریز به‌ تهران‌ - حضوری‌ است‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;23 صفر 1328&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متاسفم‌ از اینكه‌ تمام‌ فداكاری‌ و خدمات‌ این‌ خادم‌ ملت‌ فقط برای‌ ایجاد اتحاد معنوی‌ ما بین‌ تمام‌ افراد ملت‌ و آحاد اهالی‌مملكت‌ و در حفظ شئونات‌ مجامع‌ ملیه‌ و ایالت‌ قانونی‌ است‌. حال‌ حضرات‌ آقایان‌ كه‌ این‌ خادم‌ ملت‌ را به‌ اتحاد و موافقت‌توصیه‌ می‌فرمائید (23) موجب‌ بسی‌ تحسر می‌شود. صریح&lt;span lang="FA"&gt;ٹ&lt;/span&gt; اظهار می‌دارم‌ كه‌ این‌ خادم‌ ملت‌ موفقیت‌ ملت‌ و ازدیاد شوكت‌دولت‌ و رفاه‌ رعیت‌ را خواهانم‌. خود را ابد&lt;span lang="FA"&gt;ٹ&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt; رقیب‌ مسند متكیان‌ و آلوده‌ ریاست‌ نمی‌دانم‌. حضرات‌ مدیران‌ جراید حاضرین‌تلگرافخانه‌ را سلام‌ می‌رسانم‌ و توجهات‌ قلمیه‌ ایشان‌ را به‌ عرایض‌ منصفانه‌ خود جلب‌ می‌كنم‌ كه‌ آثار قلمیه‌ خودشان‌ را درتحریر مطالب‌ حقه‌ و تشویق‌ آحاد ملت‌ به‌ تقبل‌ مساعدت‌ در استخلاص‌ قومیت‌ مشحون‌ فرمایند.خادم‌ ملت‌، ستار (24)&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در اینجا نامه‌ و به‌ عبارتی‌ رنج‌ نامه‌ایی‌ دیگر از ستارخان‌ را می‌خوانیم‌:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مقام‌ منیع‌ رفیع‌ محترم‌ هیات‌ وزراء عظام‌ مد ظلهم‌ العالی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عموم‌ اهالی‌ داخله‌ خاصه‌ و عامه‌، سیما(ی‌) اولیای‌ امور و روسای‌ عظام‌ كرام‌ فخام‌ و اهالی‌ ممالك‌ خارجه‌ كاملا مسبوق‌ ومستحضرند كه‌ این‌ بنده‌ عاصی‌ ستار، برای‌ اجرای‌ احكام‌ شریعت‌ غراء احمدی‌ و حفظ بیضه‌ اسلام‌ مطابق‌ احكام‌ صادره‌علماء اعلام‌ عظام‌ مرجع‌ تقلید شیعه‌، از جان‌ و مال‌ و اولاد و هستی‌ خود صرف‌ نظر كرده‌ فوق‌ الطاقه‌ كوشیده‌ تا دولت‌ جابره‌تبدیل‌ بر دولت‌ عادله‌ به‌ عبارت‌ آخری‌ دولت‌ شورویه‌ دایر شود، تا مگر آب‌ رفته‌ به‌ جو باز گردد و قوانین‌ حضرت‌ سیدالمرسلین‌ كه‌ سر مشق‌ اهل‌ كره‌ از كفار و غیره‌ گردیده‌ رویه‌ و مسلك‌ اهل‌ اسلام‌ و كافه‌ مسلمین‌ و مسلمات‌ بشود و برای‌معرفی‌ خود به‌ اهل‌ عالم‌ پس‌ از تبدیل‌ دولت‌ جابر، اطاعت‌ اوامر مطاعه‌ دولت‌ عادله‌ را كرده‌ به‌ مركز كه‌ پایتخت‌ ایران‌شناخته‌ شود حاضر شده‌ و برای‌ تاكید &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بر معرفی‌ خود به عالمیان‌ در گوشه‌ انزوا و عزلت‌ هر قسم‌ تعدیات‌ وارده‌ را متحمل‌، دراین‌ موقع‌ برای‌ پیشرفت‌ قانون‌، مظلومیت‌ اختیار نمود. حالیه‌ مدتی‌ است‌ از خارجه‌ به‌ دست‌ داخله‌ هر مصیبتی‌ را كه‌ گوش‌آدمیان‌ نتواند بشنود بر مظلومین‌ اهل‌ تبریز آورده‌ شد. آنچه‌ كه‌ هیات‌ محترم‌ می‌دانند و جزییات‌ و كلیات‌ مصایب‌ وارده‌ راعالمند فامیل‌ و اهل‌ مرا جان&lt;span lang="FA"&gt;ٹ&lt;/span&gt; و مالا پایمال‌ و املاك‌ مرا خارجه‌ توقیف‌ نمود. این‌ مدت‌ صبر كرد كه‌ شاید دست‌ قدرت‌حضرت‌ پروردگار هیاتی‌ از وزرای‌ فعال‌ برای‌ اجرای‌ قوانین‌ حقه‌ برقرار گردد، امروز به‌ حمد الله‌ والمنه‌ آن‌ هیات‌ محترم‌ رادست‌ قدرت‌ تشكیل‌ فرمود فحمد&lt;span lang="FA"&gt;ٹ&lt;/span&gt; له‌ ثم‌حمداله‌ این‌ است‌ كه‌ ضبط املاك‌ خود را در دست‌ خوارج‌ با این‌ زحمات‌ و خسارات‌و ایثار جان‌ و مال‌ نمی‌تواند صبر و تحمل‌ كند. آنچه‌ را كه‌ لازمه‌ صبر و تحمل‌ و مظلومیت‌ بوقت‌ و اقتضای‌ خود بود این‌توقیف‌ و تصرف‌ مظلومیت‌ بوقت‌ نامید نمی‌شود كه‌ به‌ تواند تامل‌ كنددست‌ تصرف‌ خوارج‌ در مال‌ من‌ اگر ساكت‌ بنشینم‌ بی‌غیرتی‌ نامیده‌ می‌شود. استدعا از وجه‌ آن‌ پاك‌ هیات‌ محترم‌ وزراء فعال‌ كه‌ املاك‌ مرا از توقیف‌ خوارج‌ محفوظ و محروس‌بدارند و الا جواب‌ یصح‌ السكوت‌ مرحمت‌ فرمایند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تكلیف‌ چاكر معلوم‌ شود ادام‌ الله‌ ظلهم‌ العالی‌&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;1329 ]خادم‌ ملت‌ ستار [(25)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در اینجا نامه‌ای‌ دیگر از ستارخان‌ می‌خوانیم‌ كه‌ در جواب‌ امیر بهادر سپهسالار نوشته‌ شده‌.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تهران‌ حضرت‌ اشرف‌ سپهسالار اعظم‌. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تلگراف‌ مشوقانه‌ حضرت‌ عالی‌ رسید. متشكر از نصایح‌ پدرانه‌ گردیدم‌. سمت‌ چاكری‌ و نمك‌ خوارگی‌ بنده‌ و پدرانم‌ را به‌تاج‌ و تخت‌ سلطنت‌ ایران‌ تصدیق‌ فرموده‌اند. مزید بر افتخار گردید. اینك‌ آرزوی‌ عام‌ و خاص‌ جز چاكری‌ و خدمت‌ به‌ تاج‌و تخت‌ سلطنت‌ ایران‌ منظوری‌ نداشته‌ و ندارند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اینك‌ جنگ‌ تبریز را نزاع‌ محل‌ به‌ حضور مبارك‌ قلمداد كرده‌اند از روی‌ اشتباه‌ كاری‌ بوده‌. مناقشه‌ ملت‌ آذربایجان‌ از آغازتاكنون‌ حقوقی‌ بوده‌ و اینك‌ نیز حقوقی‌ است‌. ابد&lt;span lang="FA"&gt;ٹ&lt;/span&gt; مبانیت‌ و مخالفتی‌ ملت‌ و دولت‌ ندارند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چاكر ذمه‌ دارم‌ كه‌ اگر همین‌ امروز حقوق‌ مغضوبه‌ ملت‌ استرداد شود هیچگونه‌ محالفتی‌ در تمام‌ صوبه‌ آذربایجان‌ از ملت‌باقی‌ نماند. مرحمت‌ مخصوص‌ ذات‌ اقدس‌ شاهانه‌ ارواحنافداه‌ را در حق‌ چاكر وعده‌ فرموده‌اید، به‌ عقیده‌ چاكر خوب‌ است‌مرحمت‌ همایونی‌ را عمومی‌ فرمایند، یعنی‌ در حق‌ جمیع‌ افراد ملت‌ تا رفع‌ كلیه‌ مناقشات‌ بشود. ورنه‌ فرض&lt;span lang="FA"&gt;ٹ&lt;/span&gt; هم‌ ستار برودقهار می‌آید و نتیجه‌ مطلوبه‌ حاصل‌ نمی‌گردد. اینكه‌ اشاره‌ به‌ حقوق‌ سلطنت‌ فرموده‌اند. چاكر هرگز انكار از این‌ معنی‌ نداشته‌و ندارم‌ و یقین‌ است‌ حضرت‌ عالی‌ هم‌ تصدیق‌ دارند كه‌ پاس‌ حقوق‌ مذهب‌ بر هر مسلم‌ مقدم‌ است‌. نسبت‌ به‌ پاس‌ حقوق‌سلطنت‌ حضرتعالی‌ گویا از مفاد احكام‌ حضرات‌ آیات‌ الله‌ نجف‌ اشرف‌ مدظلالهم‌ كه‌ نواب‌ امام‌ عجل‌الله‌ فرجه‌ و مقتدیان‌چاكر و حضرت‌ عالی‌ بلكه‌ ذات‌ اقدس‌ شهریاری‌ ارواحنافداه‌ می‌باشند مسبوق‌ نیستند. ورنه‌ با آن‌ خصال‌ پسندیده‌ دیانت‌ ئتقدیس‌ كه‌ در حضرتت‌ سراغ‌ دارم‌ هرگز گمان‌ نمی‌نمایم‌ كه‌ چاكر را به‌ ترك‌ این‌ مجاهدت‌ امر می‌فرمائید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اینكه‌ فرموده‌اند اگر خوف‌ از آمدن‌ به‌ طهران‌ دارم‌ در محل‌ خود به‌ ضابطی‌ املاك‌ و ریاست‌ سواران‌ خاصه‌ همایونی‌ارواحنافداه‌ مشغول‌ گردم‌. حضرتعالی‌ بهتری‌ دانید كه‌ نسبت‌ خوف‌ دادن‌ آن‌ هم‌ در طریق‌ مجاهدات‌ مذهبی‌ و حقوق‌ ملی‌ كه‌به‌ فتوای‌ پیشوایان‌ دین‌ در شمار شهداء و مجاهدین‌ فی‌ سبیل‌ الله‌ محسوبند بالاترین‌ تهمت‌ است‌ به‌ چاكر جه‌ ترك‌ مال‌ وترك‌ جان‌ ]را[ در اول‌ وهله‌ گفته‌، در این‌ میدان‌ امتحان‌ دیانت‌ شعاری‌ قدم‌ گذارده‌ام‌.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نه‌ تنها بنده‌ بلكه‌ تمام‌ ملت‌ آذربایجان‌ آرزویشان‌ آمدن‌ به‌ طهران‌ و پاسبانی‌ قوائم‌ اساس‌ سلطنت‌ شیعه‌ است‌ كه‌ حضرتعالی‌هم‌ دعوت‌ فرموده‌، مزید بر قوت‌ قلب‌ و شرف‌ و افتخار شد..&gt;از تو به‌ یك‌ اشاره‌ از ما به‌ سردویدن‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خادم‌ ملت‌، ستار. (26)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قبل‌ از پرداختن‌ به‌ آخرین‌ نامه‌ سردار اشاره‌ای‌ نیز به‌ كاتب‌ نامه‌ها داشته‌ باشیم‌. اكثر نامه‌های‌ ستارخان‌ به‌ انشا و قلم‌مرحومین‌ غنی‌زاده‌ و امیرخیزی‌ بودند.&gt;غنی‌زاده‌ در اوایل‌ سال‌ 1326 ه‌.ق‌، دو ماه‌ به‌ كودتای‌ محمد علی‌ میرزا و توپ‌ بستن‌مجلس‌ مانده‌، به‌ دعوت‌ دوستانش‌ به‌ تبریز آمد و در روزنامه‌ شورای‌ ایران‌ مقالاتی‌ نوشت‌ و پس‌ از چندی‌ ستارخان‌ سردارملی‌ وی‌ را، كه‌ منشی‌ مخصوصش‌ بود به‌ نمایندگی‌ انجمن‌ ایالتی‌ تعیین‌ كرد...&lt; (27) مرحوم‌ امیرحیزی‌ نیز راجع‌ به‌ منشی‌سردار می‌نویسد: &gt;از ابتدای‌ كار از طرف‌ انجمن‌ به‌ سمن‌ نظارت‌ برای‌ مرحوم‌ ستارخان‌ انتخاب‌ شدم‌. منشی‌ سردار كسی‌دیگر بود.&lt;(28) اما استاد زنده‌ یاد سید محمد حسین‌ شهریار كه‌ خود از شاگردان‌ مرحوم‌ امیرخیزی‌ بود در قطعه‌ای‌ با عنوان‌&gt;تصویری‌ از استاد فقید بزرگوارم‌ مرحوم‌ حاج‌ اسماعیل‌ آقا امیر خیزی‌ می‌نویسد كه‌:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وزنه‌ انقلاب‌ مشروطه‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رهبر حزب‌ و منشی‌ سردار &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مورد اعتماد عامه‌ خلق‌ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صدر احرار و محرم‌ اسرار (29)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در فرجام‌ آخرین‌ رنج‌ نامه‌ ستارخان‌ را به‌ اتفاق‌ می‌خوانیم‌. ستارخانی‌ كه‌ به‌ حق‌ &gt;مشروطه‌ خواهان‌ ایران‌ وی‌ را سردار ملی‌و مطبوعات‌ روس‌ و اروپای‌ غربی‌ بوگاچف‌ آذربایجان‌ و گاریبالدی‌ ایران‌ نامیدند.&lt;(30)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مقام‌ منیع‌ ریاست‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ دامت‌ شوكه‌&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تلگراف‌ مرحمتی‌ جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ عالی‌ كه‌ حاوی‌ مراحم‌ عالیه‌ بود این‌ فدوی‌ را بی‌اندازه‌ امیدوار نموده‌ كه‌ مبادرت‌ به‌عرض‌ این‌ مختصر مینماید عرایض‌ مفصله‌ توسط وكلای‌ محترم‌ بعرض‌ رسیده‌ و مستحضرید مقصود این‌ خادم‌ وطن‌ نه‌ این‌است‌ كه‌ خدمات‌ و زحمات‌ طاقت‌ فرسای‌ بنده‌ را اولیای‌... (31) منظور داشته‌ و شغلی‌ در ازاء آن‌ معین‌ كنند بلكه‌ غرص‌اصلیم‌ این‌ بوده‌ است‌ كه‌ مرا بلاتكلیف‌ تگذارند یا شغلی‌ معین‌ كنند یا جواب‌ یاس‌ بدهند آن‌ وقت‌ بنده‌ نیز تكلیف‌ خود رادانسته‌ از پی‌ كار خود می‌روم‌ و چنانكه‌ مدتی‌ است‌ كه‌ خود را بسته‌ و متعلقان‌ خود را به‌ عتبات‌ فرستاده‌ام‌ باز یا خانه‌نشینی‌اختیار كرده‌ یا مسافرتی‌ مینمایم‌. امیدوارم‌ كه‌ جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ عالی‌ به‌ اقتضای‌ مرحمتی‌ كه‌ به‌ بنده‌ دارند اسباب‌آسودگی‌ مرا فراهم‌ آورده‌ و از اینگونه‌ گرفتاریهای‌ گوناگون‌ بنده‌ را مستخلص‌ خواهند فرمود. و وضع‌ حاضر آذربایجان‌بدیهی‌ است‌ كه‌ معلوم‌ خدمت‌ است‌ تا چه‌ اندازه‌ رشته‌ انتظام‌ امورات‌ از هم‌ گسسته‌ و در رفته‌ است‌ و انگشت‌ بیگانه‌ به‌ توی‌كار آمده‌ از هر گونه‌ مداخلات‌ غیر مشروع‌ دریغ‌ ندارند هر روز به‌ نحوی‌ اسباب‌ چینی‌ مینمایند. ایالت‌ جلیله‌ و انجمن‌ ایالتی‌را نیز آن‌ فراغت‌ در خور نیست‌ كه‌ توجهی‌ در اینخصوص‌ بنماید تا چه‌ رسد به‌ آنكه‌ از حال‌ فدوی‌ اطلاع‌ داشته‌ باشند].[شهدالله‌ صداقت‌ و درستكاری‌ فدوی‌ در خصوص‌ خدمت‌ به‌ وطن‌ مقدس‌ خود مجبورم‌ میدارد كه‌ معروض‌ میدارم‌ آنچه‌ رامیدانم‌ اولیای‌ دولت‌ و ملت‌...(32) كه‌ توجه‌ خاصی‌ درباره‌ آذربایجان‌ معطوف‌ فرمایند. اینهمه‌ تولید اختلافات‌ فقط بواسطه‌بی‌مبادلاتی‌ بوده‌ است‌. وطن‌ گرفتار خطرات‌ عظیمه‌ای‌ است‌. این‌ خاك‌ را نباید از نظر محو كرد و امورات‌ را به‌ مجاری‌طبیعی‌ خود وا گذاشت‌. همانا اشاره‌ در اینخصوص‌ نموده‌ باقی‌ را به‌ فطانت‌ فطری‌ جناب‌ اجل‌ عالی‌ واگذار كردم‌ ایام‌توفیقات‌ مستدام‌ باد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چاكر وطن‌ ستار - (33)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;2 ذیحجه‌ الحرام‌ 1327&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;------------------------------------&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منابع‌ ، ماخذ و توضیحات‌ :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-1 نامه‌ای‌ از ستارخان‌ سردار ملی‌، سیروس‌ - برادران‌ شكوهی‌، پگاه‌ بشماره‌ -1 رضا مهدوی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-2 روزنامه‌ انجمن‌ - سال‌ سیم‌، نمره‌ 42، یكشنبه‌ صفر المظفر 1327&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-3 روزنامه‌ انجمن‌، شماره‌ 46، سال‌ سیم‌، شنبه‌ 9 شهر جمادی‌ الاول‌ 1327&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-4 روزنامه‌ ایران‌، اسفند 1375، ص‌ 6، ایران‌ فقط تهران‌ نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-5 همان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-6 سخنگویان‌ سه‌ گانه‌ آذربایجان‌ در انقلاب‌ مشروطیت‌، نصرت‌ الله‌ فتحی‌، 2536. صص‌ 288 - 287 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-7 خاطرات‌ پراكنده‌ از انقلاب‌ مشروطیت‌ ایران‌، سید حسن‌ تقی‌زاده‌ - بیست‌ و ششمین‌ سالنامه‌ دنیا، 1349. ص‌ 262&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-8 ستارخان‌ سردار ملی‌ و نهضت‌ مشروطه‌، پناهی‌ سمنانی‌. نشر كتاب‌ نمونه‌، 1376 تهران‌. ص‌ 506&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-9 پیشین‌، صص‌، 508-509&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-10 دو مبارز جنبش‌ مشروطه‌، رحیم‌ رئیس‌نیا، عبدالحسین‌ ناهید. تهران‌ نشر آگاه‌ 2537 ص‌ 162&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-11 دفتر تاریخ‌، جلد اول‌. مجموعه‌ اسناد و منابع‌ تاریخی‌ به‌ كوشش‌ ایرج‌ افشار - جلد اول‌ 1380، در این‌ مجموعه‌مقاله‌ها، یادداشتهای‌ مرحوم‌ علیم‌ السلطنه‌ با عنوان‌ برگهای‌ مشروطه‌ درج‌ گردیده‌ كه‌ مطلب‌ فوق‌ از صص‌ 365 - 366 نقل‌گردید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-12 جنگ‌ نامه‌ تبریز - محمود تندری‌ &gt;صمصام‌ السلطنه‌&lt;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-13 همان‌ - صص‌ 190-192 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-14 پیشین‌ - صص‌ 213-214&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-15 قیام‌ آذربایجان‌ و ستارخان‌، اسمعیل‌ امیر خیزی‌ - نشر كتاب‌ فروشی‌ تهران‌ - تبریز 1339- ص‌ 197&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-16 امیر خیزی‌، پیشین‌ ص‌ 368&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-17 برخی‌ ملاحظات‌ پیرامون‌ تاریخ‌ انقلاب‌ مشروطیت‌، رحیم‌ نامور، نشر چاپار، تیر 1352. ص‌ 205&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-18 كلماتی‌ چند از آغاز نامه‌ متاسفانه‌ از بین‌ رفته‌ است‌. خوشبختانه‌ این‌ قسمت‌ از صفحه‌ كتاب‌ مستطاب‌ تاریخچه‌ و وجه‌تسمیه‌ مدارس‌ تبریز به‌ قلم‌ رضا امین‌ سبحانی‌ نقل‌ گردید.(ماخذ نویسنده‌ كتاب‌ وجه‌ تسمیه‌ مدارس‌ تبریز چنین‌ است‌،روزنامه‌ شمس‌ استانبول‌، شماره‌ 30، سال‌ دوم‌، 19 ربیع‌ الاخر 1328 بوده‌)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-19 ماخذ اول‌ صص‌ 25-27&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-20 روزنامه‌ ایران‌، 21 اسفند 1375&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-21 زندگانی‌ طوفانی‌، خاطرات‌ سید حسن‌ تقی‌ زاده‌، به‌ كوشش‌ ایرج‌ افشار، چاپ‌ دوم‌ بهار 1372، نشر علمی‌ تهران‌ - و یااوراق‌ تازه‌ یاب‌ مشروطیت‌ و نقش‌ تقی‌زاده‌، به‌ كوشش‌ ایرج‌ افشار، چاپ‌ اول‌ 1359، نشر جاویدان‌ صص‌ 136-137&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-22 پیشین&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-23 اشاره‌ است‌ به‌ اختلافاتی‌ كه‌ میان‌ ستارخان‌ و مسئولان‌ امور تهران‌ به‌ تدریج‌ پیش‌ می‌آمد و منجر به‌ آمدن‌ سردار به‌تهران‌ شد و به‌ عاقبت‌ بدی‌ منتهی‌ گردید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-24 ماخذ 19&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-25 روزنامه‌ ایران‌، 17 فروردین‌ 1375، ص‌ 6&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-26 ماخذ 9. صص‌ 396-397&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-27 از صبا تا نیما، یحیی‌ آرین‌ پور، نشر زوار، 1372 تهران‌ - ج‌ 2 - ص‌ 325&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-28 رجال‌ آذربایجان‌ در عصر مشروطیت‌، مهدی‌ مجتهدی‌ به‌ كوشش‌ غلامرضا طباطبائی‌ مجد، چاپ‌ دوم‌ نشر زرین‌،بی‌تا، صص‌ 56-57&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-29 كلیات‌ دیوان‌ شهریار، جلد 2، چاپ‌ یازدهم‌، تهران‌ زرین‌ و نگاه‌، ص‌ 1123&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-30 آرین‌پور، پیشین‌، ص‌ 57&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-31 قرائت‌ نقطه‌ چینها برای‌ بنده‌ مقدور نگردید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-32 ایض&lt;span lang="FA"&gt;ٹ&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-33 هفته‌ نامه‌ احرار - دوشنبه‌ 28 آذر 1373 - اسناد پراكنده‌ آذربایجان‌، سندی‌ از ستارخان‌. نامه‌ به‌ مستشارالدوله‌ رئیس‌مجلس‌ دوم‌. ه‌.هاشمیان‌ - از&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آقای‌ بهرام‌ حق‌پرست‌ به‌ جهت‌ كمك‌ در قرائت‌ نامه‌ فوق‌ بسیار سپاس‌ گذارم‌.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right; font-family: arial;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p  style="text-align: right;font-family:arial;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="" dir="ltr"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7791165308174649935-6475579871880791962?l=sami-sattarkhan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/feeds/6475579871880791962/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7791165308174649935&amp;postID=6475579871880791962' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/6475579871880791962'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7791165308174649935/posts/default/6475579871880791962'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sami-sattarkhan.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='نامه‌ های‌ ستارخان‌ و دورنمایی‌ از شهادت‌ دلخراش‌ و جانسوز وی'/><author><name>سامي سردارملي09143157076</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11458657083376211371</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7791165308174649935.post-5147632160351896111</id><published>2007-07-21T16:54:00.000+03:30</published><updated>2008-11-07T09:34:35.725+03:30</updated><title type='text'>رنج نامه ستارخان سردارملّی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_lzOhyAjStao/RqIJQkk8dcI/AAAAAAAAAP0/PCkHGPNTDAA/s1600-h/sattarkan-atabak.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_lzOhyAjStao/RqIJQkk8dcI/AAAAAAAAAP0/PCkHGPNTDAA/s320/sattarkan-atabak.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5089640709183272386" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt; &lt;div  style="border-style: none none dotted; padding: 0cm 0cm 7pt; text-align: right;color:-moz-use-text-color -moz-use-text-color windowtext;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="border: medium none ; padding: 0cm;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Arial;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="border: medium none ; padding: 0cm;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Arial;"&gt;مطلب و عکس زیر در روزنامه ایران شماره 625-تاریخ 17 فروردین 1375 منتشر شده بود:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;h2 style="line-height: 150%; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;اگر ساکت بنشینیم، بی غیرتی است &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;div  style="border-style: none none dotted; padding: 0cm 0cm 1pt; text-align: right;color:-moz-use-text-color -moz-use-text-color windowtext;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="border: medium none ; padding: 0cm; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:Arial;font-size:12;"  lang="FA" &gt;سالدات ها &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و صمد خان بعد از عاشورا تبریز هر چه توانستند با جان و مال مجاهدان و دلاوران آذربایجانی کردند، هر روز چوبه داری برپا کردند و خانه هیچ آزادیخواهی غارت نشده نماند، چنان که خانه باقرخان را منفجر کردند و داراییها همه خاندان ستارخان را غارت کردند،این دو در تهران بودند و به سوختن و ویرانی سرزمینی می نگریستند که مهد دلیران و شیران بود. سخت تر از همه خبر دار زدن دو برادرزاده ستارخان بود،دو جوان گرد که در همه سالهای بعد از استبداد صغیر تفنگ به دوش در خدمت مردم بودند. در چنین احوالی به ستارخان چه می گذشت.نامه ای از او در دست است که خبر از غوغای درون او می دهد. ستارخان در این نامه به بهانه آنکه مال و اموالش را طلب می کند از تلخی ایام می نالد. او می نویسد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;font-size:12;"  lang="FA" &gt;مقام منبع رفیع محترم هیات وزرا عظام مد ظلهم العالی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;font-size:12;"  lang="FA" &gt;عموم اهالی داخله خاصه و عامه، سیما اولیای امور و رؤسای عظام کرام فخام و اهالی ممالک خارجه کاملا مسبوق و مستحضرند که این بنده عاصی ستار، برای اجرای حکم شریعت غراء احمدی و حفظ بیضه اسلام مطابق احکام صادره علما اعلام عظام مرجع تقلید شیعه، از جان و مال و اولاد و هستی خود صرف نظر کرده فوق الطاقه کوشیده تا دولت جابره تبدیل بر دولت عادله به عبارت آخری دولت شورویه دایر شود، تا مگرآب رفته به جو بازگردد و قوانین حضرت سیدالمرسلین که سرمشق اهل کره از کفار و غیره گردیده رویه و مسلک اهل اسلام و کافه مسلمین و مسلمات بشود و برای معرفی خود به اهل عالم پس از تبدیل دولت جابره اطاعت اوامر مطاعه دولت عادله را کرده به مرکز که پایتخت ایران شناخته شود حاضر شده و برای تاکید بر معرفی خود به عالمیان در گوشه انزوا و عزلت هر قسم تعدیات وارده را محتمل، در این موقع برای پیشرفت قانون ، مظلومیت اختیار نمود. حالیه مدتی است از خارجه به دست داخله هر مصیبتی را که گوش آدمیان نتواند بشنود بر مظلومین اهل تبریز آورده شد آنچه که هیات محترم می دانند و جزییات و کلیات مصائب وارده را عالمند فامیل و اهل مرا جاناً و مالاً پایمال و املاک مرا خارجه توقیف نمود این مدت صبر کرد که شاید دست قدرت حضرت پروردگار هیاتی از وزرای فعال برای اجرای قوانین حقه بر قرار گردد، امروز دست قدرت تشکیل فرمود فحمداً له ثم حمداً له این است که ضبط املاک خود را در دست خوارج با این زحمات و خسارات و ایثار جان و مال نمی تواند صبر و تحمل کند آنچه را که لازمه صبر و تحمل و مظلومیت بوقت و اقتضای خود بود این توقیف و تصرف مظلومیت بوقت نامیده نمی شود که بتواند تامل کند دست تصرف خوارج در مال من اگر ساکت بنشینم بی غیرتی نامیده می شود استدعا از وجه آن پاک هیات محترم وزرا فعال که املاک مرا از توقیف خوارج محفوظ و محروس بدارند والّا جواب یصح السکوت مرحمت فرمایند تکلیف چاکر معلوم شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;font-size:12;"  lang="FA" &gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ادام الله ظلهم العالی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:Arial;font-size:12;"  lang="FA" &gt;دردناکترین بخش این نامه آن جاست که می نویسد &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:&amp;quot;;font-size:12;"  lang="FA" &gt;«برای تاکید معرفی خود به عالمیان در گوشه انزوا و غربت همه قسم تعدیات وارده را متحمل، در این موقع برای پیشرفت قانون مظلومیت اختیار کردم.»&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:Arial;font-size:12;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:Arial;font-size:12;"  lang="FA" &gt;نکته باریک در ذیل نامه نوشته علاءالسلطنه نخست وزیر است که از منشورالملک وزیر اداره خارجه می خواهد که از طریق شریف الدوله کارگذار وزارت خارجه در تبریز، درباره اموال سردارملی تحقیق کند.این نشان می دهد که روسها، در این زمان (سال1291ش) به منظور خود رسیده و تا حد زیادی بند تبریز را از تهران بریده اند ورنه به قاعده نخست وزیر باید از طریق وزارت داخله اجرا را تعقیب می کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;font-family:Arial;font-size:12;"  lang="FA" &gt;ستارخان سردارملی در روز 25 آبان 1293 در همان خانه اجاره ای در تهران بدرود حیات گفت در حالی که فقط 48 سال داشت، سخت تر از عمری که به معامله اسب در تبریز گذراند و دو سالی که در جنگ گلوله بر سرش می بارید و بیم جان در پی بود،نزدیک پنج سال پایانی عمرش دور از تبریز گذشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt; &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;
