۱۳۸۶ شهریور ۱۸, یکشنبه

نامه‌ های‌ ستارخان‌ و دورنمایی‌ از شهادت‌ دلخراش‌ و جانسوز وی

نامه‌ های‌ ستارخان‌ و دورنمایی‌ از شهادت‌ دلخراش‌ و جانسوز وی

پاره‌های‌ جگر فرو ریزی‌ دامنش رااگر بیفشاری

E.mail:r_hamraz@yahoo.com

رویت‌ نامه‌ها و به‌ بیان‌ دیگر رنج‌ نامه‌های‌ ستارخان‌ سردار ملی‌ این‌ گرد آزادی‌ و شیر مرد آذربایجان‌ بدون‌ شك‌ نه‌ تنها برای‌حقیر، بلكه‌ برای‌ خیلی‌ها خوش‌ آیند خواهد بود. چرا كه‌ >زندگی‌ ساده‌ و مرگ‌ زودرس‌ او طوری‌ نسلهای‌ بعد از خود راشیفته‌ شخصیت‌ و زندگانی‌اش‌ ساخت‌ كه‌ با وجود دهها كتاب‌ و صدها نوشته‌ و مقاله‌ هنوز هم‌ جزیی‌تری‌ خبر و نوشته‌درباره‌ او مشتاقانش‌ را خوشحال‌ می‌كند< (1) از مطالعه‌ این‌ نامه‌ها بسیاری‌ از موارد و تظلمی‌ كه‌ در حق‌ آذربایجان‌ وآذربایجانی‌ گردیده‌ از پرده‌ خفا بیرون‌ كشیده‌ شده‌ و دل‌ آدمی‌ خون‌ می‌شود. بررسی‌ نامه‌های‌ ستارخان‌ این‌ مرد با غیرت‌ و باشجاعت‌ آذربایجان‌ خود حكایت‌ و حدیث‌ مفصل‌ می‌طلبد كه‌ شاید این‌ اندك‌ فتح‌بابی‌ باشد برای‌ محققینی‌ كه‌ انشاا... دنباله‌و انجام‌ كار را به‌ دست‌ خواهند گرفت‌. از این‌ رو بر خود فرض‌ دانستم‌ كه‌ بیشتر از این‌ نزارم‌ اندیشه‌ آزادی‌ خواهی‌ این‌ پاكبازدر لابلای‌ اسناد غنوده‌ شود و بر تاریخ‌ پژوهان‌ آذربایجان‌ تلنگری‌ بزنیم‌ كه‌ فرصت‌ را بیشتر از این‌ از دست‌ ندهند. ای‌ بسانامه‌ های‌ ستارخان‌ و ستارخانها اكنون‌ در روی‌ رف‌ ها و یا زیر قالیچه‌های‌ ریز بافت‌ نگهداری‌ می‌شوند تا بلكه‌ درمعامله‌های‌ میلیونی‌ به‌ كلكسیون‌ فلان‌ آقا یا فلان‌ به‌ اصطلاح‌ موسسه‌ و یا فلان‌ استاد منتقل‌ گردد.

ستارخان‌ در این‌ نامه‌ها با ژست‌ یك‌ دیپلمات‌ و گاهی‌ در تیپ‌ یك‌ شخص‌ با عاطفه‌ و دلسوز ظاهر می‌شود. از این‌ رونمی‌شود این‌ نامه‌ها را طبقه‌ بندی‌ كرد كه‌ آیا اینها نامه‌ها غیر رسمی‌ / دوستانه‌، یا اداری‌ / رسمی‌ هستند. در لابلای‌ این‌یادداشتها ماشاهد كشمكش‌های‌ متعدد تاریخ‌ معاصر می‌باشیم‌. اهمیت‌ این‌ آثار بدون‌ تردید بسیار زیاد است‌. چرا كه‌ نقاطناگفته‌ چندی‌ از آن‌ زمان‌ در اختیار ما می‌گذارد. ستارخانی‌ كه‌ روزی‌ از وجود مبارك‌ و بیمش‌ دشمنان‌ آزادی‌ به‌ دنبال‌سوراخی‌ بودند تا در آن‌ بخزند در آخر عمر در خانه‌ایی‌ اجاره‌ایی‌ در محله‌ جنت‌ گلشن‌ تهران‌ با آن‌ وضعیت‌ اسفبار دستش‌از دار بقا كوتاه‌ می‌شود. و چه‌ مظلومانه‌ و غریبانه‌ .

به‌ چند فقره‌ از نامه‌های‌ ستارخان‌ در كتابها و مقالات‌ اشاره‌ رفته‌ ولی‌ متن‌ آنها متاسفانه‌ تا حال‌ مدون‌ نگردیده‌ و ارائه‌نشده‌اند. مثلا در یادداشتی‌ از مرحوم‌ آخوند خراسانی‌ به‌ سردار و سالار چنین‌ مستفاد میگردد كه‌ بین‌ آنها نامه‌های‌ چندی‌رد و بدل‌ گردیده‌. اصل‌ یكی‌ از این‌ نامه‌ها كه‌ متعلق‌ به‌ كتابخانه‌ شخصی‌ حجه‌ الاسلام‌ محمد كمالی‌ وحدت‌ است‌ به‌ اتفاق‌می‌خوانیم‌ >بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحیم‌ - جنابان‌ جلالتمابان‌ عمدتی‌ الامراه‌ النظام‌ سردار و سالار ملی‌ اید هما ا... تعالی‌، هرچند مدتی‌ گذشته‌ كه‌ از آن‌ جنابان‌ مكتوب‌ و تلگرافی‌ نرسیده‌ لاكن‌ بحمدالله‌ تعالی‌ همواره‌ از مجاهدات‌ اسلام‌ پرستانه‌ واقدامات‌ وطن‌ پرورانه‌ مستحضر و امید است‌ كه‌ انشاءا... تعالی‌ پیوسته‌ بمزید تائید و تسدید مخصوص‌ و در موجبات‌ اتحادكلمه‌ ملیه‌ و اجراء صلح‌ عمومی‌ فیمابین‌ طبقات‌ و جلب‌ قلوب‌ تمام‌ امراء و خوانین‌ و ایلات‌ آذربایجان‌ خاصه‌ شاهسون‌ وقرجه‌داغ‌ و تجنب‌ همگی‌ از رحیم‌ خان‌ مفسد محارب‌ و پسر ملعونش‌ كه‌ دشمن‌ بزرگ‌ دین‌ و وطن‌ اسلامی‌اند كمال‌ مراقبت‌خوهند فرمود انشاءا... تعالی‌ محمد كاظم‌ خراسانی‌<>مشاق‌ از روزنامه‌ (نودیه‌ ز.ا.ق‌) نقل‌ میكند كه‌ روزنامه‌مذكور كاغذی‌ از ستارخان‌ گرفته‌ كه‌ تبریز بیشتر از سابق‌ دارای‌ استحكام‌ بوده‌ و فتح‌ آنجا برای‌ قشون‌ استبداد از جمله‌محالات‌ است‌. ستارخان‌ مینویسد كه‌ باور كنید اگر ما در واقع‌ شكست‌ خورده‌ بودیم‌، آنوقت‌ عین‌ الدوله‌ فورٹ بتمام‌ ممالك‌دنیا اعلام‌ میداد كه‌ او حاكم‌ و فرمانفرمای‌ كل‌ مملكت‌ آذربایجان‌ است‌ ولی‌ بر عكس‌ این‌ فرمانفرمای‌ مستقل‌ (؟) حالاهشتمین‌ ماه‌ است‌ كه‌ سرگشته‌ و حیران‌ دور سر تبریز میگردد.< (2) دریغا كه‌ این‌ چنین‌ نامه‌هایی‌ اكنون‌ در دسترس‌ نیستند.همچنین‌ در روزنامه‌ انجمن‌ می‌خوانیم‌: >جناب‌ جلالتماب‌ ستارخان‌ سردار ملی‌ بمناسبت‌ شمول‌ مراحم‌ شاهانه‌ و اعطای‌مشروطیت‌ و قانون‌ اساسی‌ تلگرافا از حضور اعلیحضرت‌ همایونی‌ تشكر و حسیات‌ خالصانه‌ خویش‌ را تقدیم‌ و بصدوردستخط جوابیه‌ قرین‌ مباهات‌ گردیدند صورت‌ هر دو تلگراف‌ را در نمره‌ آتیه‌ انشاا... درج‌ و بنظر قارئین‌ محترم‌ خواهیم‌رساند.< (3) ولی‌ چه‌ سود كه‌ این‌ شماره‌ آخرین‌ شماره‌ انجمن‌ می‌شود و متاسفانه‌ دیگر روزنامه‌ انجمن‌ از انتشار باز می‌ماند.همچنین‌ در حوادث‌ سال‌ 1290 شمسی‌ كه‌ >دیگر هیچ‌ عاملی‌ نمی‌توانست‌ جلوی‌ مردم‌ شهر را بگیرد، مردم‌ بازارها راتعطیل‌ كرده‌ و به‌ خیابان‌ ریختند. تلگرافی‌ برای‌ ستارخان‌ فرستاده‌، قهرمان‌ پا و دل‌ شكسته‌ تبریزی‌، از عزلتگاه‌ خود درتهران‌ نامه‌یی‌ برای‌ تبریز فرستاد كه‌ بایستید و نامه‌یی‌ برای‌ مجلس‌ كه‌ برای‌ دفع‌ محمدعلی‌ میرزا آماده‌ جانبازیم‌. دوباره‌چشم‌ها به‌ سوی‌ تبریز برگشت‌. چهارشنبه‌ یازدهم‌ مرداد 1290 را روزی‌ بزرگ‌ نوشته‌اند< (4) ستارخان‌ در نامه‌هایی‌ كه‌ دردست‌ است‌ خود را (خادم‌ ملت‌) می‌نویسد. او بارها می‌گفت‌ >من‌ سگ‌ این‌ ملتم‌، آرزو دارم‌ بمیرم‌ و نبینم‌ كه‌ اجنبی‌ تبریز راگرفته‌< (5)

عتاب‌ خطاب‌ سردار ملی‌ در این‌ نامه‌ها رجال‌ و بزرگانی‌ هستند كه‌ گاهی‌ اوقات‌ آنها را در امور ایالت‌ قرار داده‌ و یا جواب‌نامه‌ آنها را می‌دهد. اكثر این‌ نامه‌ها به‌ انشاء و قلم‌ مرحومین‌ غنی‌زاده‌ و امیرخیزی‌ هستند. نكته‌ای‌ را نیز كه‌ نمی‌خواهم‌پوشیده‌ گذارم‌ این‌ كه‌ خوب‌ می‌دانیم‌ كه‌ رفتن‌ ستارخان‌ به‌ تهران‌ از موارد دلپذیری‌ نیست‌. چرا كه‌ در نهایت‌ جز ادبار وناكامی‌ و در نهایت‌ شهادت‌ حاصل‌ دیگری‌ به‌ همراه‌ نداشت‌. مرحوم‌ نصرت‌ الله‌ فتحی‌ در كتاب‌ ارزشمند (سخنگویان‌سه‌گانه‌ آذربایجان‌) از زبان‌ مرحوم‌ ناطق‌ می‌نویسد: >در اوایل‌ پائیز 1328 هجری‌ بود كه‌ به‌ تهران‌ وارد شدم‌، پس‌ از دو روزنشانی‌ محل‌ سكونت‌ ستارخان‌ را گرفتم‌، گفتند در خانه‌ مختارالسلطنه‌ قره‌باغی‌ است‌، وارد شدم‌ خودش‌ به‌ تركی‌ گفت‌>كیمدی‌؟<>یدالله‌ خان‌< style=""> نهادند بالمال‌ مثل‌ مردمان‌ كوفه‌ مرا بدین‌ روز سیاه‌ نشانیدند. می‌بینی‌ این‌ طهرانیها مرا چگونه‌ زجركش‌ می‌كنند؟ درحالی‌ كه‌ حرف‌ میزد مشامم‌ پر از بوی‌ عفنی‌ شده‌ بود كه‌ سخت‌ آزارنده‌ می‌بود. پرسیدم‌ این‌ بوی‌ چیه‌؟ گفت‌: من‌ نه‌ یك‌پرستار دارم‌ و نه‌ یك‌ طبیب‌ هست‌ كه‌ به‌ معالجه‌ من‌ اقدام‌ كند، ابراهیم‌ بمن‌ گفت‌ یك‌ بزغاله‌ای‌ را بكشم‌ و پوست‌ آنرا گرم‌ گرم‌روی‌ زخم‌ به‌ پیچم‌، مطابق‌ دستور او عمل‌ كرده‌ام‌ ولی‌ پوست‌ گندیده‌، نمی‌دانم‌ چه‌ بكنم‌، تمام‌ آنهائی‌ كه‌ برای‌ پر كردن‌ جیب‌خود دور مرا گرفته‌ بودند، پس‌ از حصول‌ به‌ مقصود از اطراف‌ من‌، حتی‌ میر جعفر پسر سید اسلام‌ هم‌ مرا ترك‌ گفته‌ است‌.نزدیك‌تر رفتم‌ دیدم‌ پایش‌ ورم‌ كرده‌ و چهل‌ درجه‌ تب‌ دارد<(6) آری‌ این‌ همان‌ فرزند نامدار آذربایجان‌ است‌ كه‌ در تبریزندای‌ مشروطه‌ سرداده‌. آن‌ هم‌ زمانی‌ كه‌ حتی‌ بعضی‌ها و به‌ عبارت‌ صحیح‌ خیلی‌ها نام‌ مشروطه‌ را نه‌ شنیده‌ بودند و نه‌می‌دانستند كه‌ چه‌ صیغه‌ای‌ است‌. سیدحسن‌ تقی‌زاده‌ كه‌ خود در انقلاب‌ مشروطه‌ بود در پیشتاز بودن‌ مردم‌ تبریز برای‌ اعاده‌مشروطیت‌ می‌نویسد: >اگر این‌ قیام‌ و هیجان‌ تبریز واقع‌ نشده‌ بود اصلا مشروطیت‌ كامل‌ برقرار نمی‌شد. و دولت‌ اعتنائی‌ به‌مجلس‌ نداشت‌ و وزراء به‌ حضور در مجلس‌ تن‌ نمی‌دادند و قبول‌ مسئولیت‌ در مقابل‌ مجلس‌ نداشتند و حتی‌ در طهران‌ كلمه‌مشروطیت‌ در میان‌ نبود و من‌ یاد دارم‌ كه‌ وقتیكه‌ من‌ در اولین‌ نطق‌ خودم‌ در مجلس‌ سخن‌ از مشروطیت‌ گفتم‌ وقتیكه‌ بیرون‌آمدم‌ مردم‌ بمن‌ گفتندشما عجب‌ جراتی‌ كردید و این‌ كلمه‌ را برزبان‌ راندید<(7)

آری‌ آن‌ گلوله‌ای‌ كه‌ توسط یاغیان‌ به‌ پای‌ ستار خورده‌ بود كارش‌ را بلاخره‌ كرد و این‌ محبوب‌ القلوب‌ خلق‌، اندك‌ اندك‌همچو شمع‌ رو به‌ خاموشی‌ گذاشت‌. >عصر روز سه‌شنبه‌ 25 آبانماه‌ 1293 شسی‌ (28 ذیحجه‌ 1332 ق‌) قلب‌ ستارخان‌ ازحركت‌ باز ایستاد. ]قلبی‌ كه‌ در آن‌ محبت‌ مردمی‌ به‌ این‌ بزرگی‌ در آن‌ جای‌ گرفته‌ بود.[ در تصویر لحظه‌های‌ بازپسین‌ حیات‌سردار ملی‌، از قلم‌ نویسنده‌ حماسه‌اش‌ كمك‌ بگیریم‌. سردار نیرویش‌ جمع‌ كرد. دستش‌ را از زیر پتو بیرون‌ آورد. روی‌ شانه‌محمود گذاشت‌ و گفت‌: گوش‌ كن‌، من‌ به‌ هوش‌ هستم‌، وصیتم‌ كوتاه‌ است‌. من‌ توی‌ رختخواب‌ می‌میرم‌. گلوله‌، در نبردبی‌درنگ‌ مرا از پای‌ در نیاورد. باقر ]خان‌[ جور دیگری‌ مرد. فقط تو مانده‌ای‌. چگونه‌ زندگی‌ خواهی‌ كرد؟ چگونه‌ پیكارخواهی‌ كرد؟... مسله‌ مهم‌ این‌ است‌: تسلیم‌ نشوید، تن‌ به‌ بردگی‌ مدهید، مانند سنگ‌، مانند آهن‌ و فولاد باشید... من‌ درباره‌گفتگویم‌ با پیرمردی‌ در زنجان‌ شرح‌ داده‌ام‌. از او پرسیدم‌: بابا بزرگ‌ مردم‌ آذربایجان‌ پیش‌ از هر چیز به‌ چی‌ نیازمندند؟ اوبه‌ من‌ جواب‌ داد: آزادی‌، فرزندم‌ آزادی‌... پشت‌ پنجره‌ بادی‌ طوفانی‌ می‌وزید. سپس‌ رگبار پائیزی‌ باریدن‌ گرفت‌. قطره‌های‌درشت‌ باران‌ به‌ شیشه‌ها می‌خوردند. در سر و صدای‌ طوفان‌، صدای‌ سردار خاموش‌ شد...<(8) محمود پاینده‌ لنگرودی‌ درشعر ستارخان‌ خود چه‌ زیبا و حزن‌انگیز مرگ‌ ققنوس‌ را به‌ تصویر كشیده‌:

فریاد خشم‌ مردم‌ تبریز قهرمان‌ چون‌ بانگ‌ رعد در دل‌ افلاك‌ می‌شكست‌

و زهر غریو غرش‌ رگبار سرب‌ داغ‌ جان‌ دلاوری‌ به‌ دل‌ خاك‌ می‌نشست‌

می‌بست‌ دلمه‌ بر تن‌ تبدار رزمگاه‌ خون‌های‌ زخم‌ پیكر از دست‌ رفتگان‌

دود سیاه‌ آتش‌ و باروت‌ می‌دوید در چشم‌های‌ خسته‌ سنگر گرفتگان‌

میدان‌ شهر كهنه‌، چو خورشید شامگاه‌ می‌شست‌ تشنه‌كام‌، به‌ خون‌ دست‌ و روی‌ خویش‌

تا رنگ‌ خشم‌ گیرد و تا زد به‌ سوی‌ خصم‌ همپای‌ رزم‌ مرد پیكار جوی‌ خویش‌

هر كوچه‌ می‌سرود، سرود بزرگ‌ را هر گوشه‌ بود سنگر آزاد مردمان‌

تا پیش‌ تاخت‌ سوی‌ شتربان‌ ننگ‌ خیز ستارخان‌ زكوی‌ امیرخیز قهرمان‌

اردوی‌ ارتجاع‌، چو خس‌ از تهیب‌ سیل‌ دزدانه‌ می‌گریخت‌ به‌ دامان‌ چاله‌ها...

فریاد می‌كشید خیابان‌ جنگجو: تبریز نیست‌ جای‌ تلاش‌ زباله‌ها

فرمانده‌ بزرگ‌ صف‌ ضد انقلاب‌ درمان‌ كار را به‌ دم‌ گرم‌ حیله‌ دید

تا وارهد زحمله‌ سخت‌ مجاهدان‌ ناگاه‌ سوی‌ سنگر ستارخان‌ دوید

بالا به‌ گفت‌: ]حیف‌ از این‌ رزم‌ بی‌دریغ‌ بیهوده‌ جان‌ خویش‌ در این‌ ره‌ تلف‌ كنی‌

آشوب‌ چیست‌؟ پول‌ و حكومت‌ نثارتست‌ گر ترك‌ این‌ گروه‌ به‌ ناخلف‌ كنی‌[

سردار با شهامت‌ آزادگان‌، زخشم‌ خندید و گفت‌: آنچه‌ تو پنداشتی‌ خطاست‌

من‌ مرد كار زارم‌ و دانم‌ در این‌ نبرد با دشمنان‌ ملت‌ ما آشتی‌ خطاست‌

بگذار با گلوله‌ بیگانه‌ جان‌ دهم‌ در راه‌ فتح‌ مردم‌ رزم‌ آزمای‌ خویش‌

... آنگاه‌ همچو سیل‌ خورشید و بانگ‌ زد در راه‌ رستخیز، عزیزان‌ من‌ ـ به‌ پیش‌ (9)

دو روز پس‌ از شهادت‌ سردار كمیته‌ای‌ كه‌ تشكیل‌ شده‌ بود جنازه‌ مطهرش‌ را بر روی‌ توپی‌ گذاشته‌ و با تشریفات‌ خاصی‌

تشیع‌ و سپس‌ در شاه‌ عبدالعظیم‌ تهران‌ به‌ خاك‌ سپرده‌اند. اما گوئی‌ دشمنان‌ قسم‌ خورده‌ آزادی‌ از مقبره‌ سردار ملی‌ هم‌ بیم‌داشتند چرا كه‌ >آرامگاه‌ سردار تا سال‌ 1324 شمسی‌، وضع‌ حقیرانه‌ داشت‌. در این‌ سال‌ آزادی‌خواهان‌ متینگ‌ پرشوری‌ برسر قبر سردار ملی‌ تشكیل‌ می‌دهند و بعد برای‌ او یك‌ آرامگاه‌ موقتی‌ ساخته‌ می‌شود. آرامگاه‌ موقتی‌ سردار دیری‌ نمی‌پاید،چون‌ یك‌ سال‌ بعد سیاه‌ دلان‌، آن‌ را با خاك‌ یكسان‌ می‌كنند و حرمت‌ تربت‌ را نگه‌ نمی‌دارند. گویی‌ جسد پوسیده‌ سردار را،بلای‌ جان‌ خود می‌یابند...<(10) خدمات‌ این‌ پیشقراول‌ آزادی‌ بر هیچ‌ كس‌ پوشیده‌ نیست‌. میرزا مهدی‌ خان‌ علیم‌ السلطنه‌،منشی‌باشی‌ شیرازی‌ تا به‌ ستارخان‌ می‌رسد می‌نویسد: >و اول‌ كسی‌ كه‌ در اعاده‌ مشروطیت‌ و حفظ ناموس‌ ملت‌ و مملكت‌پای‌ ثبات‌ فشرد و گوی‌ مسیقت‌ از شجاعان‌ و ابطال‌ روزگار برد حضرت‌ ستارخان‌ بود كه‌ در آذربایجان‌ بعد از واقعه‌ تدمیرمجلس‌ مقدس‌ هوای‌ وطن‌ پرستی‌ و نشاء غیرت‌ و ناموس‌ چنان‌ در دماغش‌ رسوخ‌ كرد كه‌ از جان‌ و هستی‌ درگذشت‌ با عدم‌ذخائر جنگی‌ گران‌ افراشت‌ و به‌ یدان‌ نیك‌ نامی‌ پای‌ استبطار گذاشت‌. به‌ معاونی‌ جنگجو چون‌ حضرت‌ باقرخان‌ و به‌مساعدت‌ سلحشوران‌ آذربایجانی‌ چندان‌ در مقابل‌ اردوی‌ نظامی‌ محمدعلی‌ میرزا كه‌ به‌ ریاست‌ عین‌الدوله‌ در حول‌ شهرتبریز با توپهای‌ ته‌ پر و مسلسل‌ تشكیل‌ یافته‌ و توپ‌ و مسلسل‌ و سواران‌ رحیم‌خان‌ و اقبال‌سلطنه‌ و صمدخان‌ و دوزدان‌خانگی‌ مثل‌ میرزا حسن‌ آقا و سیدهاشم‌ كه‌ اطراف‌ آنها را گرفته‌ بوده‌اند مقاومت‌ نموده‌، قریب‌ به‌ هشت‌ ماه‌ جنگهای‌ نمایان‌كرده‌ و فتح‌های‌ شایان‌ نموده‌ و هر زمان‌ مثل‌ شیر خشمناك‌ سپاه‌ دشمن‌ را در هم‌ شكسته‌، در حالتی‌ كه‌ سپاه‌ دشمن‌ شمرآذربایجان‌ را مثل‌ نكین‌ انگشتری‌ احاطه‌ و سد باغ‌ طروق‌ و شوارع‌ نموده‌، وصول‌ قوت‌ را بر آنان‌ لایصل‌ داشته‌، به‌ حدی‌ كه‌این‌ مردان‌ شجاع‌ تشنه‌ و گرسنه‌ سینه‌ را هدف‌ تیر دشمن‌ كرده‌ گاهی‌ برای‌ سد جوع‌ به‌ گیاه‌ و اوراق‌ درخت‌ قناعت‌نموده‌...<(11)

و اما نامه‌هایی‌ كه‌ اكنون‌ تقدیم‌ می‌گردد به‌ سه‌ صورت‌ می‌باشد. -1 نامه‌ هایی‌ كه‌ به‌ صورت‌ تلگراف‌ می‌باشند.-2 نامه‌هایی‌كه‌ به‌ صورت‌ شعر منظوم‌ است‌ ولی‌ اصل‌ آنها در دسترس‌ نیست‌. -3 و نهایتٹ نامه‌هایی‌ كه‌ به‌ مهر ستارخان‌ می‌باشند. در ابتدانامه‌ایی‌ كه‌ توسط مرحوم‌ محمود تندری‌ (شیوا) به‌ نظم‌ در آمده‌ و در جواب‌ نامه‌ رحیم‌خان‌ می‌باشد تقدیم‌ می‌گردد.

چو سردار نامه‌ سراسر بخواند از آن‌ یاوه‌ها در شگفتی‌ بماند

مر آن‌ نامه‌ را داد پاسخ‌ چنین‌ كه‌ بر چون‌ تو هرگز مباد آفرین‌

تو را برده‌ از راه‌ فرمان‌ دیو كه‌ ببریده‌ای‌ دل‌ زكیهان‌ خدیو

نباشد تو را جزء فریب‌ و دروغ‌ چراغت‌ بود نزد ما بی‌فروغ‌

مر این‌ نامه‌ات‌ بود سر تا به‌ بن‌ زبیهوده‌ لاف‌ و گزافه‌ سخن‌

مگر این‌ دل‌ و زور و فر و هنر كه‌ امروز ما را دهی‌زان‌ خبر

نبودت‌ به‌ همره‌ به‌ هر رزمگاه‌ كه‌ می‌یافتی‌ بر هزیمت‌ تو راه‌

شناسیم‌ ما روز كین‌ مرد را هنرور سواران‌ آورد را

تو را مردی‌ و زورمندی‌ كجاست‌ به‌ پیش‌ یلان‌ ارجمندی‌ كجاست‌

میان‌ دلیران‌ تو را پایه‌ نیست‌ ÷ زگردی‌ و گردنكشی‌ مایه‌ نیست‌

هنرهات‌ باشد به‌ ایوان‌ و بزم‌ تو را مایه‌ نبود به‌ میدان‌ رزم‌

ندیدی‌ تو جز روز هیجا به‌ پیش‌ فرو مایگان‌ را هماورد خویش‌

تو چنگال‌ شیران‌ نورزیده‌ای‌ زتیغ‌ دلیران‌ نلرزیده‌ای‌

نپیموده‌ای‌ پهنه‌ كارزار تو نپسوده‌ای‌ پنجه‌ زوردار

كنون‌ لب‌ زگفتار لاف‌ و گزاف‌ فروبند و بگشای‌ روز مصاف‌

ببینیم‌ تا خود چه‌ داری‌ به‌ كار چه‌ می‌دانی‌ از شیوه‌ كارزار (12)

و اما نامه‌ دوم‌، پاسخ‌ سردار به‌ نامه‌ استبدادیان‌ می‌باشد كه‌ توسط مرحوم‌ شیوا به‌ نظم‌ كشیده‌ شده‌ كه‌ به‌ اتفاق‌ می‌خوانیم‌.

چو سردار و سالار گردن‌ فراز بر انجمن‌ نامه‌ كردند باز

مراو را بخواندند سر تا به‌ بن‌ در او بد زهرگونه‌ یاوه‌ سخن‌

در آن‌ انجمن‌ خنده‌ اندر گرفت‌ از آن‌ یاوه‌ها مانده‌اند اندر شگفت‌

كه‌ برخاست‌ بیغاره‌ و خنده‌ را مر این‌ نامه‌ این‌ نگارنده‌ را

بود این‌ سخن‌ها زدیوانگان‌ نماند به‌ گفتار فرزانگان‌

و گرنه‌ گروهی‌ كه‌ از یك‌ نهیب‌ فرازش‌ در آید زما بر نشیب‌

همیشه‌ شده‌ خسته‌ از جنگ‌ ما به‌ جنگنده‌ چون‌ موم‌ در چنگ‌ ما

كنونشان‌ كه‌ باید سران‌ سپاه‌ ابا ناله‌ و زاری‌ و داد و آه‌

بجویند از ما به‌ جان‌ زینهار بباشند بالا به‌ پوزش‌ گزار

به‌ ما بر فروشند مردی‌ و زور سپاه‌ و كلاه‌ و زر و سیم‌ و هور

خردمند را همچو كردار نیست‌ نگارنده‌ را بر خردیار نیست‌

پس‌ آنكه‌ یكی‌ گفت‌ زان‌ انجمن‌ سخن‌ را به‌ پاسخ‌ بباید سخن‌

مر آن‌ نامه‌ را می‌نگارند بر سخن‌ها به‌ پاسخ‌ سزاوارتر

بفرمود سردار گردن‌ فراز به‌ پاسخ‌ یكی‌ نامه‌ كردند باز

سرنامه‌ بد نام‌ یزدان‌ پاك‌ كز اوی‌ ست‌ هر تیره‌ و تابناك‌

براندند زان‌ پس‌ چنین‌ گفتگوی‌ كه‌ای‌ خیره‌ سر مردم‌ یاوه‌ جوی‌

شما را هنرمندی‌ و زور و فر بر آن‌ ست‌ كاو هست‌ بی‌چاره‌تر

به‌ آورد گردان‌ ندارید پای‌ به‌ بی‌چاره‌گانید زور آزمای‌

هراسد نه‌ ما را دل‌ از جوش‌ و جنگ‌ نه‌ از نعره‌ توپ‌ و بانگ‌ تفنگ‌

نه‌ از ناله‌ كوس‌ و آوای‌ نای‌ نه‌ از بانگ‌ شیپور و سرغین‌ درای‌

ولی‌ دل‌ زبیم‌ است‌ ما را تباه‌ زافغان‌ بی‌چاره‌ بی‌گناه‌

مجاهد كه‌ دارد سری‌ پر زشور دلش‌ دور باشد زبیداد و زور

شما چون‌ به‌ سر برگ‌ گردان‌ نهید زایوان‌ سپه‌ سوی‌ میدان‌ كشید

همین‌ شیوه‌ دانید در كارزار كه‌ بندید یكسر ز تاراج‌ بار

نترسید از ناله‌ بی‌گناه‌ بدان‌ گه‌ كه‌ بردارد از جور آه‌

همان‌ نعره‌ جنگیان‌ در نبرد شما را دل‌ از بیم‌ دارد به‌ درد

نتابید با مردم‌ جنگجوی‌ زآورد گردان‌ بتابید روی‌

شما را بود پای‌ مردی‌ زشاه‌ شهی‌ كاو زبیداد جسته‌ است‌ راه‌

زبیداد او شد دگر گونه‌ كار شما را دگرگون‌ كند روزگار

نه‌ ما راست‌ اندیشه‌ برگ‌ و مرگ‌ ابا نام‌ نیكو چه‌ مرگ‌ و چه‌ برگ‌

چو با پاك‌ یزدان‌ بود كار ما بود آشكار و نهان‌ یار ما

خدا چون‌ به‌ ما پای‌ مردی‌ دهد شما را از آن‌ رنگ‌ زردی‌ دهد

نخواهیم‌ ما گنج‌ آراسته‌ ز كس‌ بدره‌ و برده‌ و خواسته‌

نخواهیم‌ ما گنج‌ آراسته‌ زكس‌ بدره‌ و برده‌ و خواسته‌

دهد بر مجاهد به‌ پاداش‌ كار روا هر چه‌ داند خداوندگار

نباشیم‌ دزد و نه‌ تاراجگر نه‌ دژخیم‌ خوی‌ و نه‌ بیهوده‌ سر

به‌ ما كیش‌ و كشور بود پادشای‌ خردمند را غیر از این‌ نیست‌ رای‌

شما را نه‌ هوش‌ و نه‌ رای‌ و خرد نگردید هرگز به‌ جزء گرد بد

به‌ فردا بر آید چو گیتی‌ فروز زهر دو سپه‌ مردم‌ كینه‌ توز

بباید سخن‌ها به‌ پای‌ آورند همه‌ گفتگوها به‌ جای‌ آورند

كه‌ گفت‌ كدامین‌ بود راستی‌ جدا راستی‌ گردد از كاستی‌.(13)

و اما آخرین‌ مكتوب‌ منظوم‌ با عنوان‌ "تلگراف‌ سردار به‌ محمدعلی‌ شاه‌" از زبان‌ شاعر

چو سردار گردید پیروزمند به فرمان‌ یزدان‌ بی‌ چون‌ و چند

زدشمن‌ تهی‌ ساخت‌ تبریز را مرآن‌ مرز و بوم‌ هنرخیز را

فرستاد لشكر به‌ هر كوه‌ و در كه‌ بودند زان‌ مردم‌ خیره‌ سر

كه‌ هر كس‌ پی‌ افشرد در كارزار گرفتند و بستند و كشتند خوار

در آن‌ سرزمین‌ نامداری‌ نماند كه‌ سردار از پیش‌ تیغش‌ نراند

همه‌ سوی‌ تبریز آرام‌ گشت‌ به‌ هر جای‌ بد سركشی‌ رام‌ گشت‌

چو ملت‌ به‌ پیروزی‌ و دستگاه‌ برآورد بر چرخ‌ گردان‌ كلاه‌

سوی‌ شه‌ یكی‌ نامه‌ بنمود باز كه‌ای‌ جنگجو خسرو سرفراز

تو دیدی‌ به‌ كین‌ آتش‌ تیز را نهیب‌ دلیران‌ تبریز را

كه‌ از صد هزاران‌ دلیران‌ جنگ‌ كه‌ شان‌ بود صحرای‌ تبریز تنگ‌

یكی‌ توسن‌ كامرانی‌ نراند و زآنان‌ تو را آب‌ شاهی‌ نماند

كنون‌ هوش‌ تو گر به‌ جای‌ آمده‌ست‌ ستم‌ كارگی‌ها به‌ پای‌ آمده‌ است‌

به‌ منشور مشروطه‌ برزن‌ نگین‌ میفزای‌ این‌ كینه‌ را بیش‌ از این‌

كه‌ پرورد هركس‌ جهانش‌ به‌ ناز بر آن‌ ناز پرورده‌ شد كینه‌ ساز

بدان‌ تا كه‌ این‌ گنبد تیز گرد به‌ تیزی‌ برآرد زپرورده‌ گرد

زمانه‌ نیرزد به‌ كردار بد جهان‌ را نشاید جهان‌ دار بد

درشتی‌ به‌ ملت‌ نباشد روای‌ تو آن‌ كن‌ كه‌ باشد ز شاهان‌ سزای‌

ندانی‌ كه‌ این‌ گنبد تیز گرد برآرد زبیدادگر مردگرد. (14)

اكنون‌ نامه‌ایی‌ می‌خوانیم‌ از مرحوم‌ ستارخان‌ كه‌ به‌ شاهزاده‌ عین‌ الدوله‌ نوشته‌. كاتب‌ این‌ نامه‌ مرحوم‌ امیرخیزی‌ بود.

>... بهتر است‌ حضرت‌ والا دست‌ از این‌ جنگ‌ برداشته‌ و با مردم‌ آذربایجان‌ كه‌ سالیان‌ دراز از خوان‌ نعمت‌ ایشان‌ متنعم‌بوده‌اند از در مخاصمت‌ برنیایند و دیگر آن‌ كه‌ این‌ خادم‌ ملت‌ بر حسب‌ وظیفه‌ ملیت‌ و ایرانی‌ بودن‌ قدم‌ به‌ عرصه‌ مجاهدت‌گذاشته‌ام‌، اگر خدا نخواسته‌ البته‌ كه‌ نخواهد خواست‌ حضرت‌ والا غالب‌ شدند برای‌ من‌ مایه‌ ننگ‌ و ندامت‌ نخواهد بود زیراكه‌، جای‌ تعجب‌ نیست‌ كه‌ حضرت‌ والا با آن‌ همه‌ قدرت‌ و شوكت‌ به‌ ستار قره‌داغی‌ غلبه‌ جویند و اگر انشاا... بنده‌ غالب‌شده‌ام‌ و البته‌ هم‌ غالب‌ خواهم‌ شد حضرت‌ والا مادام‌ العمر مورد ملامت‌ و تمسخر خواهند گردید و هر كس‌ خواهد گفت‌ كه‌شاهزاده‌ عین‌الدوله‌ باسی‌ هزار قشون‌ جرار از ستار قره‌داغی‌ شكست‌ خوردند.< (15) در كنار نامه‌های‌ ستارخان‌ گاهی‌اوقات‌ به‌ تلگراف‌های‌ وی‌ نیز برمی‌خوریم‌ كه‌ بی‌شك‌ خواندن‌ آنها نیز خالی‌ از لطف‌ نیستند. به‌ عنوان‌ مثال‌ در زیر تلگراف‌این‌ دلاور مرد آذربایجان‌ را به‌ شاه‌ مبنی‌ بر لشكر از موافقتنامه‌ مقاصد ملی‌ و اعطای‌ مشروطیت‌ می‌خوانیم‌:

مجاهدت‌ فدوی‌ فقط راجع‌ با آزادی‌ ملت‌ بود اكنون‌ كه‌ اعلیحضرت‌ همایونی‌ انجام‌ مقاصد ملیه‌ را مورد توجه‌ شاهان‌ قرارداده‌اند جان‌ نثار دست‌ از هر گونه‌ مجاهدت‌ برداشته‌ از پی‌ كار خود خواهم‌ رفت‌.< (16) در اینجا نیز جواب‌ نامه‌ای‌ را كه‌ستارخان‌ برای‌ امیر بهادر جنگ‌ نوشته‌ می‌خوانیم‌ كه‌ >بسیار سعادتمند و سپاسگزارم‌ كه‌ شخصی‌ بی‌ نام‌ و نشان‌ و سربازساده‌ای‌ چون‌ من‌ افتخار خویشاوندی‌ با شما را دارد و اینكه‌ من‌ در آینده‌ مشمول‌ مراحم‌ حكمدار ایران‌ خواهم‌ بود. حرف‌ برسر آن‌ است‌ كه‌ ما و شا هر یك‌ بر روی‌ یك‌ تخته‌ جداگانه‌ ایستاده‌ایم‌ و همدیگر را نمی‌هواهیم‌ بفهمیم‌. من‌ در واقع‌ همچون‌بیانگر خواست‌ مردم‌ آذربایجان‌ به‌ منظور رفع‌ شر چپاول‌ و قلدری‌ از سر مردمی‌ كه‌ می‌خواهند در آرامش‌ زندگی‌ كنند به‌ پاخواسته‌ام‌ اگر نه‌ آن‌ می‌بود كه‌ قشون‌ اعلیحضرت‌ به‌ نام‌ تامین‌ آسایش‌ مردم‌ آذربایجان‌ نقش‌ چپاول‌ و قلدری‌ را ایفاء كرد ماهم‌ اكنون‌ هواست‌ و آرمان‌ خلق‌ را برآورده‌ بودی‌. حوادث‌ بعدی‌ و روش‌ شش‌ ماهه‌ شاه‌ بنام‌ رهائی‌ مردم‌ از انقلاب‌ بر ماروشن‌ ساخته‌ است‌ كه‌ عجالتٹ موقع‌ برای‌ زمین‌ گذاشتن‌ اسلحه‌ ناسب‌ نیست‌. و از این‌ رو به‌ عالی‌ جناب‌ می‌گویم‌ ما را به‌الطاف‌ و مراحم‌ شاهانه‌ و اداره‌ امور املاك‌ او نیازی‌ نیست‌. ما به‌ مشروطیت‌ نیازمندیم‌. شخصیت‌ ستارخان‌ نه‌ تنها در ایران‌بلكه‌ در كل‌ جهان‌ مطرح‌ و قابل‌ احترام‌ بود.<(17) در زیر نامه‌ای‌ از ستارخان‌ می‌خوانیم‌ كه‌ به‌ یك‌ بازرگان‌ تبریزی‌ مقیم‌استانبول‌ كه‌ تحت‌ عنوان‌: سواد مكتوب‌ حضرت‌ سردار ملی‌ در مورخه‌ بیست‌ و پنجم‌ ربیع‌ الاخر 1328 ه‌.ق‌ و در شماره‌ 3روزنامه‌ حكمت‌ منطبعه‌ استانبول‌ چاپ‌ و منتشر گردیده‌ است‌.

]مرقومه‌ محترمه‌ 16 صفر زیب‌ وصول‌ داد. مندرجات‌ محبت‌آمیزش‌ مایه‌ امیدواری‌ گردید. شكر خدا را كه‌ در این‌ دوره‌تمدن‌ از ابناء ایران‌ نیز شخصی‌ بوده‌ است‌ كه‌ به‌ اقاویل‌ كاذبه‌ خود غرضان‌ باور ننموده‌ مطالب‌ را از منشاء اصلی‌ استطاع‌مینماید.از آنجا كه‌ مدتها بود منتظر این‌ بهانه‌ بودم‌ اینك‌ تمام‌ هموطنان‌ محترم‌ را مخاطب‌ داشته‌ باواز بلند بمسامع‌ ایشان‌میرساند. و در این‌ زمینه‌ وجدان‌ هم‌ مسلكان‌ خود را حكم‌ قرار داده‌ بشهادت‌ میطلبم‌،[ (18) آیا شخصی‌ كه‌ به‌ آن‌ چنین‌ كارناآشنا در مقابل‌ چهل‌ هزار لشكر دولتی‌ جان‌ خود را به‌ طبق‌ اخلاص‌ گذارده‌ نثار راه‌ حریت‌ كنند هیچ‌ زندگی‌ خود را جای‌می‌دارد؟ جاییكه‌ به‌ حیات‌ خود گمان‌ نمی‌رود ممكن‌ است‌ سودای‌ ریاستی‌ یا هوای‌ هوس‌ دیگری‌ در سر داشته‌ باشد؟شهداله‌ غلام‌ از بدو امر تاكنون‌ مرامی‌ غیر از تشیید مبانی‌ مشروطیت‌ نداشته‌ و ندارم‌ و در این‌ باب‌ بر احدی‌ منت‌ نمی‌گذارم‌زیرا كه‌ هر چه‌ مجاهدت‌ كنم‌ وظیفه‌ خود را به‌ جا نیاورده‌ام‌ بعلاوه‌ بر مقصد خود هم‌ نرسیده‌ام‌ چه‌ اشخاصی‌ كه‌ پارسال‌ همین‌روزها به‌ مقابله‌ با این‌ خادم‌ ملت‌ و سایر جانبداران‌ حریت‌ طرف‌ گشته‌ مشغول‌ جنگ‌ و جدال‌ ظاهر بودند، حالیا مسلك‌خودشان‌ را تغییر داده‌ به‌ دعوای‌ سیاسی‌ اشتغال‌ و از هر گونه‌ جد و جهد فروگذاری‌ نمی‌كنند روز و شب‌ در صدد آنند كه‌شرافت‌ مكتبه‌ی‌ این‌ خام‌ ملت‌ را به‌ هدر داده‌ آب‌ را گل‌آلود نموده‌ بلكه‌ بتوانند به‌ آسانی‌ ماهی‌ صید نمایند. همه‌ می‌داننداشخاصی‌ كه‌ منظور نظرند پارسال‌ كه‌ قساوتها به‌ خرج‌ داده‌ و آلان‌ هم‌ از ایفای‌ هیچگونه‌ افساد، مضایقه‌ نمی‌كنند كه‌ ذكراسمشان‌ باعث‌ تطویل‌ است‌. و قسمت‌ دیگری‌ از كهنه‌ پرستان‌ پدر و یا برادر كشته‌، بواسطه‌ی‌ نشر شایعات‌ بی‌اصل‌ در ضایع‌نمودن‌ شرافت‌ مكتبه‌ی‌ این‌ خادم‌ ملت‌ ساعی‌ و جاهدند. مثلا ارازل‌ را تطمیع‌ و تحریك‌ می‌كنند مهری‌ بنامم‌ ساخته‌اخطارات‌ عیرقانونی‌ از قولهم‌ نوشته‌ به‌ اطراف‌ نشر می‌سازند. چنانكه‌ سه‌ از ایشان‌ دو روز قبل‌ گرفتار شده‌ و به‌ عدلیه‌ مركزی‌جلب‌ گردیده‌، فعلا در تحت‌ استنطاق‌اند در حقیقت‌ پیمانه‌ی‌ حوصله‌ آدمی‌ لبریز خونابه‌ی‌ اتفاقات‌ غیر منتظره‌ گردیده‌هنگامی‌ كه‌ ایضاح‌ مطلبی‌ را می‌خواهد می‌پسندد در ضمن‌ آنچه‌ نهفتنی‌ است‌ گفتم‌. خوب‌ است‌ به‌ مختصر كفایت‌ ورزیده‌،فهم‌ كلیه‌ی‌ مساله‌ را به‌ خطانت‌ و،جودت‌ فطری‌ هم‌ وطنان‌ چیز فهم‌ واگذار نمایم‌. خادم‌ ملت‌ ، ستار.(19) از فحوای‌ این‌ نامه‌نیز چنین‌ استنباط می‌گردد كه‌ گویا مهر ستارخان‌ را جعل‌ كرده‌اند. در اینجا نامه‌ای‌ دیگر از ستارخان‌ می‌خوانیم‌ 29 جمادی‌الاولی‌ 1328

مقام‌ منیع‌ مقدس‌ نیابت‌ سلطنت‌ عظم‌ دامت‌ شوكته‌ العالی‌

بعد از >بمباردمان‌<>

ستار (20)

در اینجا سه‌ نامه‌ ستارخان‌ شهید را به‌ سید حسن‌ تقی‌زاده‌ به‌ اتفاق‌ می‌خوانیم‌:

از تبریز به‌ طهران‌

نمره‌ 9 - عدد كلمات‌ 130

2 شعبان‌ 1327

توسط جناب‌ مستطاب‌ آقای‌ تقی‌ زاده‌ دامت‌ بركاته‌،

حضور مبارك‌ بندگان‌ حضرت‌ مستطاب‌ اجل‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای‌ سپهدار اعظم‌ مدظله‌ العالی‌. معتمد السلطان‌ یار محمدخان‌ وحسین‌ خان‌ كرمانشاهی‌ كه‌ در این‌ مدت‌ با یك‌ غیرت‌ فوق‌ العاده‌ در مقابل‌ جنود استبداد با این‌ خادم‌ ملت‌ دادمردی‌ داده‌ و ازاشخاصی‌ هستند كه‌ تمام‌ جراید حتی‌ حضرت‌ آقای‌ تقی‌زاده‌ تصدیق‌ بر مجاهدت‌ حقیقی‌ او دارند چند روز قبل‌ در انجمن‌مقدس‌ ایالتی‌ هم‌ توصیه‌ مشارالیهما را نموده‌ این‌ خادم‌ ملت‌ نیز استدعای‌ مخصوص‌ از حضور مبارك‌ می‌نماید كه‌ محض‌جبران‌ فداكاریهای‌ صادقانه‌ مشارالیهما كه‌ همه‌ نوع‌ لیاقت‌ خدمت‌ گذاری‌ را دارند به‌ ریاست‌ سواره‌ یا افواج‌ نظامی‌ حدودكرمانشاهان‌ و منصب‌ شایانی‌ مفتخر و سرافراز فرمائید، مشغول‌ خدمتگزاری‌ بوده‌ باشند. مایه‌ امیدواری‌ عموم‌ مجاهدین‌خواهد بود. خادم‌ ملت‌، ستار (21)

از تبریز به‌ طهران‌

نمره‌ 8 - عدد كلمات‌ 90

2 شعبان‌ 1327

خدمت‌ ذیشرافت‌ جناب‌ مستطاب‌ آقای‌ تقی‌ زاده‌ دامت‌ بركاته‌،

اگر تعرفه‌ و طرفدار مجاهدین‌ ایران‌ و تمام‌ كره‌ ارض‌ خود حضرت‌ عالی‌ هستید كه‌ هیچ‌ محتاج‌ به‌ توصیه‌ نیست‌. مع‌هذا من‌باب‌ پاس‌ حقوق‌ تصدیع‌ می‌دهد: مجاهدین‌ كرمانشاهان‌ كه‌ خدمات‌ همدان‌ و سایر نقاطشان‌ كالشمس‌ فی‌ رابعه‌ النهار نمایان‌است‌ حالا در طهران‌ هستند.

تمنی‌ مخصوص‌ از حضرت‌ عالی‌ و سایر اولیای‌ امور آن‌ است‌ كه‌ در انجاح‌ مطالب‌ و مقاصد حقه‌شان‌ توجه‌ فرموده‌ در آنجا ویا در كرمانشاه‌ مستظهرٹ مشغول‌ خدمات‌ دولت‌ و ملت‌ بوده‌ باشید. خادم‌ وطن‌، ستار (22)

از تبریز به‌ تهران‌ - حضوری‌ است‌

23 صفر 1328

متاسفم‌ از اینكه‌ تمام‌ فداكاری‌ و خدمات‌ این‌ خادم‌ ملت‌ فقط برای‌ ایجاد اتحاد معنوی‌ ما بین‌ تمام‌ افراد ملت‌ و آحاد اهالی‌مملكت‌ و در حفظ شئونات‌ مجامع‌ ملیه‌ و ایالت‌ قانونی‌ است‌. حال‌ حضرات‌ آقایان‌ كه‌ این‌ خادم‌ ملت‌ را به‌ اتحاد و موافقت‌توصیه‌ می‌فرمائید (23) موجب‌ بسی‌ تحسر می‌شود. صریحٹ اظهار می‌دارم‌ كه‌ این‌ خادم‌ ملت‌ موفقیت‌ ملت‌ و ازدیاد شوكت‌دولت‌ و رفاه‌ رعیت‌ را خواهانم‌. خود را ابدٹ رقیب‌ مسند متكیان‌ و آلوده‌ ریاست‌ نمی‌دانم‌. حضرات‌ مدیران‌ جراید حاضرین‌تلگرافخانه‌ را سلام‌ می‌رسانم‌ و توجهات‌ قلمیه‌ ایشان‌ را به‌ عرایض‌ منصفانه‌ خود جلب‌ می‌كنم‌ كه‌ آثار قلمیه‌ خودشان‌ را درتحریر مطالب‌ حقه‌ و تشویق‌ آحاد ملت‌ به‌ تقبل‌ مساعدت‌ در استخلاص‌ قومیت‌ مشحون‌ فرمایند.خادم‌ ملت‌، ستار (24)

در اینجا نامه‌ و به‌ عبارتی‌ رنج‌ نامه‌ایی‌ دیگر از ستارخان‌ را می‌خوانیم‌:

مقام‌ منیع‌ رفیع‌ محترم‌ هیات‌ وزراء عظام‌ مد ظلهم‌ العالی

عموم‌ اهالی‌ داخله‌ خاصه‌ و عامه‌، سیما(ی‌) اولیای‌ امور و روسای‌ عظام‌ كرام‌ فخام‌ و اهالی‌ ممالك‌ خارجه‌ كاملا مسبوق‌ ومستحضرند كه‌ این‌ بنده‌ عاصی‌ ستار، برای‌ اجرای‌ احكام‌ شریعت‌ غراء احمدی‌ و حفظ بیضه‌ اسلام‌ مطابق‌ احكام‌ صادره‌علماء اعلام‌ عظام‌ مرجع‌ تقلید شیعه‌، از جان‌ و مال‌ و اولاد و هستی‌ خود صرف‌ نظر كرده‌ فوق‌ الطاقه‌ كوشیده‌ تا دولت‌ جابره‌تبدیل‌ بر دولت‌ عادله‌ به‌ عبارت‌ آخری‌ دولت‌ شورویه‌ دایر شود، تا مگر آب‌ رفته‌ به‌ جو باز گردد و قوانین‌ حضرت‌ سیدالمرسلین‌ كه‌ سر مشق‌ اهل‌ كره‌ از كفار و غیره‌ گردیده‌ رویه‌ و مسلك‌ اهل‌ اسلام‌ و كافه‌ مسلمین‌ و مسلمات‌ بشود و برای‌معرفی‌ خود به‌ اهل‌ عالم‌ پس‌ از تبدیل‌ دولت‌ جابر، اطاعت‌ اوامر مطاعه‌ دولت‌ عادله‌ را كرده‌ به‌ مركز كه‌ پایتخت‌ ایران‌شناخته‌ شود حاضر شده‌ و برای‌ تاكید

بر معرفی‌ خود به عالمیان‌ در گوشه‌ انزوا و عزلت‌ هر قسم‌ تعدیات‌ وارده‌ را متحمل‌، دراین‌ موقع‌ برای‌ پیشرفت‌ قانون‌، مظلومیت‌ اختیار نمود. حالیه‌ مدتی‌ است‌ از خارجه‌ به‌ دست‌ داخله‌ هر مصیبتی‌ را كه‌ گوش‌آدمیان‌ نتواند بشنود بر مظلومین‌ اهل‌ تبریز آورده‌ شد. آنچه‌ كه‌ هیات‌ محترم‌ می‌دانند و جزییات‌ و كلیات‌ مصایب‌ وارده‌ راعالمند فامیل‌ و اهل‌ مرا جانٹ و مالا پایمال‌ و املاك‌ مرا خارجه‌ توقیف‌ نمود. این‌ مدت‌ صبر كرد كه‌ شاید دست‌ قدرت‌حضرت‌ پروردگار هیاتی‌ از وزرای‌ فعال‌ برای‌ اجرای‌ قوانین‌ حقه‌ برقرار گردد، امروز به‌ حمد الله‌ والمنه‌ آن‌ هیات‌ محترم‌ رادست‌ قدرت‌ تشكیل‌ فرمود فحمدٹ له‌ ثم‌حمداله‌ این‌ است‌ كه‌ ضبط املاك‌ خود را در دست‌ خوارج‌ با این‌ زحمات‌ و خسارات‌و ایثار جان‌ و مال‌ نمی‌تواند صبر و تحمل‌ كند. آنچه‌ را كه‌ لازمه‌ صبر و تحمل‌ و مظلومیت‌ بوقت‌ و اقتضای‌ خود بود این‌توقیف‌ و تصرف‌ مظلومیت‌ بوقت‌ نامید نمی‌شود كه‌ به‌ تواند تامل‌ كنددست‌ تصرف‌ خوارج‌ در مال‌ من‌ اگر ساكت‌ بنشینم‌ بی‌غیرتی‌ نامیده‌ می‌شود. استدعا از وجه‌ آن‌ پاك‌ هیات‌ محترم‌ وزراء فعال‌ كه‌ املاك‌ مرا از توقیف‌ خوارج‌ محفوظ و محروس‌بدارند و الا جواب‌ یصح‌ السكوت‌ مرحمت‌ فرمایند

تكلیف‌ چاكر معلوم‌ شود ادام‌ الله‌ ظلهم‌ العالی‌ 1329 ]خادم‌ ملت‌ ستار [(25)

در اینجا نامه‌ای‌ دیگر از ستارخان‌ می‌خوانیم‌ كه‌ در جواب‌ امیر بهادر سپهسالار نوشته‌ شده‌.

تهران‌ حضرت‌ اشرف‌ سپهسالار اعظم‌.

تلگراف‌ مشوقانه‌ حضرت‌ عالی‌ رسید. متشكر از نصایح‌ پدرانه‌ گردیدم‌. سمت‌ چاكری‌ و نمك‌ خوارگی‌ بنده‌ و پدرانم‌ را به‌تاج‌ و تخت‌ سلطنت‌ ایران‌ تصدیق‌ فرموده‌اند. مزید بر افتخار گردید. اینك‌ آرزوی‌ عام‌ و خاص‌ جز چاكری‌ و خدمت‌ به‌ تاج‌و تخت‌ سلطنت‌ ایران‌ منظوری‌ نداشته‌ و ندارند.

اینك‌ جنگ‌ تبریز را نزاع‌ محل‌ به‌ حضور مبارك‌ قلمداد كرده‌اند از روی‌ اشتباه‌ كاری‌ بوده‌. مناقشه‌ ملت‌ آذربایجان‌ از آغازتاكنون‌ حقوقی‌ بوده‌ و اینك‌ نیز حقوقی‌ است‌. ابدٹ مبانیت‌ و مخالفتی‌ ملت‌ و دولت‌ ندارند.

چاكر ذمه‌ دارم‌ كه‌ اگر همین‌ امروز حقوق‌ مغضوبه‌ ملت‌ استرداد شود هیچگونه‌ محالفتی‌ در تمام‌ صوبه‌ آذربایجان‌ از ملت‌باقی‌ نماند. مرحمت‌ مخصوص‌ ذات‌ اقدس‌ شاهانه‌ ارواحنافداه‌ را در حق‌ چاكر وعده‌ فرموده‌اید، به‌ عقیده‌ چاكر خوب‌ است‌مرحمت‌ همایونی‌ را عمومی‌ فرمایند، یعنی‌ در حق‌ جمیع‌ افراد ملت‌ تا رفع‌ كلیه‌ مناقشات‌ بشود. ورنه‌ فرضٹ هم‌ ستار برودقهار می‌آید و نتیجه‌ مطلوبه‌ حاصل‌ نمی‌گردد. اینكه‌ اشاره‌ به‌ حقوق‌ سلطنت‌ فرموده‌اند. چاكر هرگز انكار از این‌ معنی‌ نداشته‌و ندارم‌ و یقین‌ است‌ حضرت‌ عالی‌ هم‌ تصدیق‌ دارند كه‌ پاس‌ حقوق‌ مذهب‌ بر هر مسلم‌ مقدم‌ است‌. نسبت‌ به‌ پاس‌ حقوق‌سلطنت‌ حضرتعالی‌ گویا از مفاد احكام‌ حضرات‌ آیات‌ الله‌ نجف‌ اشرف‌ مدظلالهم‌ كه‌ نواب‌ امام‌ عجل‌الله‌ فرجه‌ و مقتدیان‌چاكر و حضرت‌ عالی‌ بلكه‌ ذات‌ اقدس‌ شهریاری‌ ارواحنافداه‌ می‌باشند مسبوق‌ نیستند. ورنه‌ با آن‌ خصال‌ پسندیده‌ دیانت‌ ئتقدیس‌ كه‌ در حضرتت‌ سراغ‌ دارم‌ هرگز گمان‌ نمی‌نمایم‌ كه‌ چاكر را به‌ ترك‌ این‌ مجاهدت‌ امر می‌فرمائید.

اینكه‌ فرموده‌اند اگر خوف‌ از آمدن‌ به‌ طهران‌ دارم‌ در محل‌ خود به‌ ضابطی‌ املاك‌ و ریاست‌ سواران‌ خاصه‌ همایونی‌ارواحنافداه‌ مشغول‌ گردم‌. حضرتعالی‌ بهتری‌ دانید كه‌ نسبت‌ خوف‌ دادن‌ آن‌ هم‌ در طریق‌ مجاهدات‌ مذهبی‌ و حقوق‌ ملی‌ كه‌به‌ فتوای‌ پیشوایان‌ دین‌ در شمار شهداء و مجاهدین‌ فی‌ سبیل‌ الله‌ محسوبند بالاترین‌ تهمت‌ است‌ به‌ چاكر جه‌ ترك‌ مال‌ وترك‌ جان‌ ]را[ در اول‌ وهله‌ گفته‌، در این‌ میدان‌ امتحان‌ دیانت‌ شعاری‌ قدم‌ گذارده‌ام‌.

نه‌ تنها بنده‌ بلكه‌ تمام‌ ملت‌ آذربایجان‌ آرزویشان‌ آمدن‌ به‌ طهران‌ و پاسبانی‌ قوائم‌ اساس‌ سلطنت‌ شیعه‌ است‌ كه‌ حضرتعالی‌هم‌ دعوت‌ فرموده‌، مزید بر قوت‌ قلب‌ و شرف‌ و افتخار شد..>از تو به‌ یك‌ اشاره‌ از ما به‌ سردویدن‌

خادم‌ ملت‌، ستار. (26)

قبل‌ از پرداختن‌ به‌ آخرین‌ نامه‌ سردار اشاره‌ای‌ نیز به‌ كاتب‌ نامه‌ها داشته‌ باشیم‌. اكثر نامه‌های‌ ستارخان‌ به‌ انشا و قلم‌مرحومین‌ غنی‌زاده‌ و امیرخیزی‌ بودند.>غنی‌زاده‌ در اوایل‌ سال‌ 1326 ه‌.ق‌، دو ماه‌ به‌ كودتای‌ محمد علی‌ میرزا و توپ‌ بستن‌مجلس‌ مانده‌، به‌ دعوت‌ دوستانش‌ به‌ تبریز آمد و در روزنامه‌ شورای‌ ایران‌ مقالاتی‌ نوشت‌ و پس‌ از چندی‌ ستارخان‌ سردارملی‌ وی‌ را، كه‌ منشی‌ مخصوصش‌ بود به‌ نمایندگی‌ انجمن‌ ایالتی‌ تعیین‌ كرد...< (27) مرحوم‌ امیرحیزی‌ نیز راجع‌ به‌ منشی‌سردار می‌نویسد: >از ابتدای‌ كار از طرف‌ انجمن‌ به‌ سمن‌ نظارت‌ برای‌ مرحوم‌ ستارخان‌ انتخاب‌ شدم‌. منشی‌ سردار كسی‌دیگر بود.<(28) اما استاد زنده‌ یاد سید محمد حسین‌ شهریار كه‌ خود از شاگردان‌ مرحوم‌ امیرخیزی‌ بود در قطعه‌ای‌ با عنوان‌>تصویری‌ از استاد فقید بزرگوارم‌ مرحوم‌ حاج‌ اسماعیل‌ آقا امیر خیزی‌ می‌نویسد كه‌:

وزنه‌ انقلاب‌ مشروطه‌

رهبر حزب‌ و منشی‌ سردار

مورد اعتماد عامه‌ خلق‌

صدر احرار و محرم‌ اسرار (29)

در فرجام‌ آخرین‌ رنج‌ نامه‌ ستارخان‌ را به‌ اتفاق‌ می‌خوانیم‌. ستارخانی‌ كه‌ به‌ حق‌ >مشروطه‌ خواهان‌ ایران‌ وی‌ را سردار ملی‌و مطبوعات‌ روس‌ و اروپای‌ غربی‌ بوگاچف‌ آذربایجان‌ و گاریبالدی‌ ایران‌ نامیدند.<(30)

مقام‌ منیع‌ ریاست‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ دامت‌ شوكه‌

تلگراف‌ مرحمتی‌ جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ عالی‌ كه‌ حاوی‌ مراحم‌ عالیه‌ بود این‌ فدوی‌ را بی‌اندازه‌ امیدوار نموده‌ كه‌ مبادرت‌ به‌عرض‌ این‌ مختصر مینماید عرایض‌ مفصله‌ توسط وكلای‌ محترم‌ بعرض‌ رسیده‌ و مستحضرید مقصود این‌ خادم‌ وطن‌ نه‌ این‌است‌ كه‌ خدمات‌ و زحمات‌ طاقت‌ فرسای‌ بنده‌ را اولیای‌... (31) منظور داشته‌ و شغلی‌ در ازاء آن‌ معین‌ كنند بلكه‌ غرص‌اصلیم‌ این‌ بوده‌ است‌ كه‌ مرا بلاتكلیف‌ تگذارند یا شغلی‌ معین‌ كنند یا جواب‌ یاس‌ بدهند آن‌ وقت‌ بنده‌ نیز تكلیف‌ خود رادانسته‌ از پی‌ كار خود می‌روم‌ و چنانكه‌ مدتی‌ است‌ كه‌ خود را بسته‌ و متعلقان‌ خود را به‌ عتبات‌ فرستاده‌ام‌ باز یا خانه‌نشینی‌اختیار كرده‌ یا مسافرتی‌ مینمایم‌. امیدوارم‌ كه‌ جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ عالی‌ به‌ اقتضای‌ مرحمتی‌ كه‌ به‌ بنده‌ دارند اسباب‌آسودگی‌ مرا فراهم‌ آورده‌ و از اینگونه‌ گرفتاریهای‌ گوناگون‌ بنده‌ را مستخلص‌ خواهند فرمود. و وضع‌ حاضر آذربایجان‌بدیهی‌ است‌ كه‌ معلوم‌ خدمت‌ است‌ تا چه‌ اندازه‌ رشته‌ انتظام‌ امورات‌ از هم‌ گسسته‌ و در رفته‌ است‌ و انگشت‌ بیگانه‌ به‌ توی‌كار آمده‌ از هر گونه‌ مداخلات‌ غیر مشروع‌ دریغ‌ ندارند هر روز به‌ نحوی‌ اسباب‌ چینی‌ مینمایند. ایالت‌ جلیله‌ و انجمن‌ ایالتی‌را نیز آن‌ فراغت‌ در خور نیست‌ كه‌ توجهی‌ در اینخصوص‌ بنماید تا چه‌ رسد به‌ آنكه‌ از حال‌ فدوی‌ اطلاع‌ داشته‌ باشند].[شهدالله‌ صداقت‌ و درستكاری‌ فدوی‌ در خصوص‌ خدمت‌ به‌ وطن‌ مقدس‌ خود مجبورم‌ میدارد كه‌ معروض‌ میدارم‌ آنچه‌ رامیدانم‌ اولیای‌ دولت‌ و ملت‌...(32) كه‌ توجه‌ خاصی‌ درباره‌ آذربایجان‌ معطوف‌ فرمایند. اینهمه‌ تولید اختلافات‌ فقط بواسطه‌بی‌مبادلاتی‌ بوده‌ است‌. وطن‌ گرفتار خطرات‌ عظیمه‌ای‌ است‌. این‌ خاك‌ را نباید از نظر محو كرد و امورات‌ را به‌ مجاری‌طبیعی‌ خود وا گذاشت‌. همانا اشاره‌ در اینخصوص‌ نموده‌ باقی‌ را به‌ فطانت‌ فطری‌ جناب‌ اجل‌ عالی‌ واگذار كردم‌ ایام‌توفیقات‌ مستدام‌ باد.

چاكر وطن‌ ستار - (33)

2 ذیحجه‌ الحرام‌ 1327

------------------------------------

منابع‌ ، ماخذ و توضیحات‌ :

-1 نامه‌ای‌ از ستارخان‌ سردار ملی‌، سیروس‌ - برادران‌ شكوهی‌، پگاه‌ بشماره‌ -1 رضا مهدوی

-2 روزنامه‌ انجمن‌ - سال‌ سیم‌، نمره‌ 42، یكشنبه‌ صفر المظفر 1327

-3 روزنامه‌ انجمن‌، شماره‌ 46، سال‌ سیم‌، شنبه‌ 9 شهر جمادی‌ الاول‌ 1327

-4 روزنامه‌ ایران‌، اسفند 1375، ص‌ 6، ایران‌ فقط تهران‌ نیست

-5 همان

-6 سخنگویان‌ سه‌ گانه‌ آذربایجان‌ در انقلاب‌ مشروطیت‌، نصرت‌ الله‌ فتحی‌، 2536. صص‌ 288 - 287

-7 خاطرات‌ پراكنده‌ از انقلاب‌ مشروطیت‌ ایران‌، سید حسن‌ تقی‌زاده‌ - بیست‌ و ششمین‌ سالنامه‌ دنیا، 1349. ص‌ 262

-8 ستارخان‌ سردار ملی‌ و نهضت‌ مشروطه‌، پناهی‌ سمنانی‌. نشر كتاب‌ نمونه‌، 1376 تهران‌. ص‌ 506

-9 پیشین‌، صص‌، 508-509

-10 دو مبارز جنبش‌ مشروطه‌، رحیم‌ رئیس‌نیا، عبدالحسین‌ ناهید. تهران‌ نشر آگاه‌ 2537 ص‌ 162

-11 دفتر تاریخ‌، جلد اول‌. مجموعه‌ اسناد و منابع‌ تاریخی‌ به‌ كوشش‌ ایرج‌ افشار - جلد اول‌ 1380، در این‌ مجموعه‌مقاله‌ها، یادداشتهای‌ مرحوم‌ علیم‌ السلطنه‌ با عنوان‌ برگهای‌ مشروطه‌ درج‌ گردیده‌ كه‌ مطلب‌ فوق‌ از صص‌ 365 - 366 نقل‌گردید.

-12 جنگ‌ نامه‌ تبریز - محمود تندری‌ >صمصام‌ السلطنه‌<>

-13 همان‌ - صص‌ 190-192

-14 پیشین‌ - صص‌ 213-214

-15 قیام‌ آذربایجان‌ و ستارخان‌، اسمعیل‌ امیر خیزی‌ - نشر كتاب‌ فروشی‌ تهران‌ - تبریز 1339- ص‌ 197

-16 امیر خیزی‌، پیشین‌ ص‌ 368

-17 برخی‌ ملاحظات‌ پیرامون‌ تاریخ‌ انقلاب‌ مشروطیت‌، رحیم‌ نامور، نشر چاپار، تیر 1352. ص‌ 205

-18 كلماتی‌ چند از آغاز نامه‌ متاسفانه‌ از بین‌ رفته‌ است‌. خوشبختانه‌ این‌ قسمت‌ از صفحه‌ كتاب‌ مستطاب‌ تاریخچه‌ و وجه‌تسمیه‌ مدارس‌ تبریز به‌ قلم‌ رضا امین‌ سبحانی‌ نقل‌ گردید.(ماخذ نویسنده‌ كتاب‌ وجه‌ تسمیه‌ مدارس‌ تبریز چنین‌ است‌،روزنامه‌ شمس‌ استانبول‌، شماره‌ 30، سال‌ دوم‌، 19 ربیع‌ الاخر 1328 بوده‌)

-19 ماخذ اول‌ صص‌ 25-27

-20 روزنامه‌ ایران‌، 21 اسفند 1375

-21 زندگانی‌ طوفانی‌، خاطرات‌ سید حسن‌ تقی‌ زاده‌، به‌ كوشش‌ ایرج‌ افشار، چاپ‌ دوم‌ بهار 1372، نشر علمی‌ تهران‌ - و یااوراق‌ تازه‌ یاب‌ مشروطیت‌ و نقش‌ تقی‌زاده‌، به‌ كوشش‌ ایرج‌ افشار، چاپ‌ اول‌ 1359، نشر جاویدان‌ صص‌ 136-137

-22 پیشین

-23 اشاره‌ است‌ به‌ اختلافاتی‌ كه‌ میان‌ ستارخان‌ و مسئولان‌ امور تهران‌ به‌ تدریج‌ پیش‌ می‌آمد و منجر به‌ آمدن‌ سردار به‌تهران‌ شد و به‌ عاقبت‌ بدی‌ منتهی‌ گردید.

-24 ماخذ 19

-25 روزنامه‌ ایران‌، 17 فروردین‌ 1375، ص‌ 6

-26 ماخذ 9. صص‌ 396-397

-27 از صبا تا نیما، یحیی‌ آرین‌ پور، نشر زوار، 1372 تهران‌ - ج‌ 2 - ص‌ 325

-28 رجال‌ آذربایجان‌ در عصر مشروطیت‌، مهدی‌ مجتهدی‌ به‌ كوشش‌ غلامرضا طباطبائی‌ مجد، چاپ‌ دوم‌ نشر زرین‌،بی‌تا، صص‌ 56-57

-29 كلیات‌ دیوان‌ شهریار، جلد 2، چاپ‌ یازدهم‌، تهران‌ زرین‌ و نگاه‌، ص‌ 1123

-30 آرین‌پور، پیشین‌، ص‌ 57

-31 قرائت‌ نقطه‌ چینها برای‌ بنده‌ مقدور نگردید.

-32 ایضٹ

-33 هفته‌ نامه‌ احرار - دوشنبه‌ 28 آذر 1373 - اسناد پراكنده‌ آذربایجان‌، سندی‌ از ستارخان‌. نامه‌ به‌ مستشارالدوله‌ رئیس‌مجلس‌ دوم‌. ه‌.هاشمیان‌ - از آقای‌ بهرام‌ حق‌پرست‌ به‌ جهت‌ كمك‌ در قرائت‌ نامه‌ فوق‌ بسیار سپاس‌ گذارم‌.

۱۳۸۶ تیر ۳۰, شنبه

رنج نامه ستارخان سردارملّی



مطلب و عکس زیر در روزنامه ایران شماره 625-تاریخ 17 فروردین 1375 منتشر شده بود:

اگر ساکت بنشینیم، بی غیرتی است

سالدات ها و صمد خان بعد از عاشورا تبریز هر چه توانستند با جان و مال مجاهدان و دلاوران آذربایجانی کردند، هر روز چوبه داری برپا کردند و خانه هیچ آزادیخواهی غارت نشده نماند، چنان که خانه باقرخان را منفجر کردند و داراییها همه خاندان ستارخان را غارت کردند،این دو در تهران بودند و به سوختن و ویرانی سرزمینی می نگریستند که مهد دلیران و شیران بود. سخت تر از همه خبر دار زدن دو برادرزاده ستارخان بود،دو جوان گرد که در همه سالهای بعد از استبداد صغیر تفنگ به دوش در خدمت مردم بودند. در چنین احوالی به ستارخان چه می گذشت.نامه ای از او در دست است که خبر از غوغای درون او می دهد. ستارخان در این نامه به بهانه آنکه مال و اموالش را طلب می کند از تلخی ایام می نالد. او می نویسد:

مقام منبع رفیع محترم هیات وزرا عظام مد ظلهم العالی

عموم اهالی داخله خاصه و عامه، سیما اولیای امور و رؤسای عظام کرام فخام و اهالی ممالک خارجه کاملا مسبوق و مستحضرند که این بنده عاصی ستار، برای اجرای حکم شریعت غراء احمدی و حفظ بیضه اسلام مطابق احکام صادره علما اعلام عظام مرجع تقلید شیعه، از جان و مال و اولاد و هستی خود صرف نظر کرده فوق الطاقه کوشیده تا دولت جابره تبدیل بر دولت عادله به عبارت آخری دولت شورویه دایر شود، تا مگرآب رفته به جو بازگردد و قوانین حضرت سیدالمرسلین که سرمشق اهل کره از کفار و غیره گردیده رویه و مسلک اهل اسلام و کافه مسلمین و مسلمات بشود و برای معرفی خود به اهل عالم پس از تبدیل دولت جابره اطاعت اوامر مطاعه دولت عادله را کرده به مرکز که پایتخت ایران شناخته شود حاضر شده و برای تاکید بر معرفی خود به عالمیان در گوشه انزوا و عزلت هر قسم تعدیات وارده را محتمل، در این موقع برای پیشرفت قانون ، مظلومیت اختیار نمود. حالیه مدتی است از خارجه به دست داخله هر مصیبتی را که گوش آدمیان نتواند بشنود بر مظلومین اهل تبریز آورده شد آنچه که هیات محترم می دانند و جزییات و کلیات مصائب وارده را عالمند فامیل و اهل مرا جاناً و مالاً پایمال و املاک مرا خارجه توقیف نمود این مدت صبر کرد که شاید دست قدرت حضرت پروردگار هیاتی از وزرای فعال برای اجرای قوانین حقه بر قرار گردد، امروز دست قدرت تشکیل فرمود فحمداً له ثم حمداً له این است که ضبط املاک خود را در دست خوارج با این زحمات و خسارات و ایثار جان و مال نمی تواند صبر و تحمل کند آنچه را که لازمه صبر و تحمل و مظلومیت بوقت و اقتضای خود بود این توقیف و تصرف مظلومیت بوقت نامیده نمی شود که بتواند تامل کند دست تصرف خوارج در مال من اگر ساکت بنشینم بی غیرتی نامیده می شود استدعا از وجه آن پاک هیات محترم وزرا فعال که املاک مرا از توقیف خوارج محفوظ و محروس بدارند والّا جواب یصح السکوت مرحمت فرمایند تکلیف چاکر معلوم شود.

ادام الله ظلهم العالی

دردناکترین بخش این نامه آن جاست که می نویسد «برای تاکید معرفی خود به عالمیان در گوشه انزوا و غربت همه قسم تعدیات وارده را متحمل، در این موقع برای پیشرفت قانون مظلومیت اختیار کردم.»

نکته باریک در ذیل نامه نوشته علاءالسلطنه نخست وزیر است که از منشورالملک وزیر اداره خارجه می خواهد که از طریق شریف الدوله کارگذار وزارت خارجه در تبریز، درباره اموال سردارملی تحقیق کند.این نشان می دهد که روسها، در این زمان (سال1291ش) به منظور خود رسیده و تا حد زیادی بند تبریز را از تهران بریده اند ورنه به قاعده نخست وزیر باید از طریق وزارت داخله اجرا را تعقیب می کرد.

ستارخان سردارملی در روز 25 آبان 1293 در همان خانه اجاره ای در تهران بدرود حیات گفت در حالی که فقط 48 سال داشت، سخت تر از عمری که به معامله اسب در تبریز گذراند و دو سالی که در جنگ گلوله بر سرش می بارید و بیم جان در پی بود،نزدیک پنج سال پایانی عمرش دور از تبریز گذشت.

ستارخان پیش از مرگ سیّد جلیل اردبیلی را مسئول و مباشر عزاداری خود برگزید و به او گفته بود «نگذارید[جنازه من] بسیار خوار شود.

جنازه سردار به شکوه تمام و بر دوش مردم قرار گرفت.هزاران تن به دنبالش روان بودند.دولت، مجلس رسمی گذاشت و مستوفی الممالک که نخست وزیر بود خود در ختم شرکت کرد.جسدش را در باغ طوطی حضرت عبدالعظیم به خاک سپردند.گوشه ای محقر .تا آنکه در سال 1324 آزادیخواهان بر آن بنایی کردند.اما آن بنا را به بهانه یی در سال 1325 عده یی دیگر خراب کردند.تا آنکه بعدها امیرخیزی و دیگر همرزمانش سنگ قبری برای آرامگاه او تهیه کردند و قبرش را از عزلت بدرآوردند...

سه سند افشاگر از سال 1327 (1288 شمسی)

بر سردارملّی و سالارملّی چه گذشت

] این مطلب روز سه شنبه 21 اسفندماه 1375- شماره 617 روزنامه ایران چاپ شده[

نود سال می گذرد ، هنوز تاریخ نویسان بر این ماجرا گفت و گو دارند که حادثه حمله به پارک اتابک ، در حالی که ستارخان و باقرخان در آن بودند چگونه رخ داد ، چرا اتفاق افتاد ، تهرانی ها خوش پیشواز و بدرقه بودند – چنانکه بعضی نوشته اند – یا آنکه از میان مجاهدان کسانی خودپرستی کردند.قدر مسلم آن است که بعضی می خواستند در ازای مجاهدت های کسانی که جان خود را سرمایه آزادی ایران کرده بودند ، به آنان پاداش داده شود ، مقام و تیول و مال می خواستند. کاری که ستارخان و باقرخان از آن بیزار بودند.

سه سند موجود می تواند در راه گشودن این گره تاریخی به کار آید. سند نخست بعد از حمله به پارک اتابک است ، مردم آذربایجان نگران جان سرداران خود هستند ، غم خود را که گرفتار دشمن متجاوز شده اند فراموش کرده ، به تلگراف خانه تبریز ریخته و از نمایندگان خود گزارش می طلبند.

نمایندگان آذربایجان از آن جمله شیخ محمد خیابانی ، در تلگراف خانه حاضرند و گزارش می دهند. سند دوم برای پاسخگویی به آنهاست که در مورد خطاب به نایب السلطنه که علاوه بر سردار و سالارملی و ضرغام السلطنه بختیاری و سردارمحیی هم آن را مهر کرده اند که درخواست روشنی دارند به تعقیب کسانی که با ترورهای پی در پی اوضاع سیاسی مملکت را نا امن کرده بودند. اما سند سوم فقط امضای ستارخان را دارد ، خطاب به نایب السلطنه که 5/2 ماه قبل از واقعه پارک اتابک نوشته شده. ستارخان می گوید افراد مغرض حق مداخله در امور پارلمان را ندارد و وکلای مردم وظیفه خود را بهتر می دانند.

این اسناد ، جز روشن شدن فضای آن سالها گه مقدمه ای بود بر حوادث سال 1290 نقش و شخصیت ستارخان را بازگو می کند.

از طهران به تبریز

حضوری

خدمت جنابان آقایان حاضرین تلگراف خانه دامت برکاتهم.وقایع دیروزی به طریق اجمال ، دیروز وقت غروب عرض شد . تفصیل و شرح آن از این قرار است. بعد از قتل مرحوم بهبهانی و مرحومین آقا میرزا علی محمد خان و آقا سید عبدالرزاق خان و اتفاقات ناگوار طهران که تماما ناشی از فساد مفسدین بود ، اولیای امور متفقاً چنین صلاح دیدند که فورا خلع سلاح از عموم مجاهدین و غیره هم بشود. بر حسب تصویب مجلس مقدس و حکم هیأت وزرا عظام در روز جمعه اعلان شد که عموماً تا دو روز خلع سلاح نمایند. اسلحه دولتی را به دولت تسلیم و مال شخصی را هم با قیمت معین که در اعلان درج است به دولت داده ، وجهش را دریافت نمایند.به تمام نمایندگان خارجه هم رسماً اعلان تبلیغ شده عده ای از مجاهدین سردار محیی که تقریباً سیصد نفر بودند و این حکم دولت مغایر سلیقه و رفتار آنها بود از خلع سلاح امتناع ورزیده و رفته در پارک اتابک که منزل جناب سردارملی بود متحصّن شدند و حتی اعلام از طرف ریاست مجلس مقدس محض حفظ شئونات و احترامات سردار و سالارملی ، آقایان خیابانی ، نوبری ، معین الرعایا با معتمدالتجار مأمور شده و نزد آنها رفته تبلیغ حکم دولت را کردند و خودش هم که تمام سردارها به مجلس دعوت کرده و همه در آنجا متعهد شدند که اطاعت حکم دولت را نموده ، خلع سلاح از طرف خود و کسانشان بنمایند.روز شنبه قبل از ظهر باز هیأتی مرکب از آقایان هشترودی ، معین الرعایا معتمد التجار ، حاجی میرزا رضاخان و اسدالله خان کردستانی به پارک نزد سالارملی رفته توسط آنها به عموم متحصنین پارک نصایح لازمه کردند که کم مانده بود آقایان را در آنجا تلف نمایند و عموماً از خلع سلاح امتنا ورزیدند.بعد از روز همان روز محض حفظ احترام فقط دو نفر نزد سردار و سالارملی باز هیأتی مرکب از جناب هشترودی و آقای اسدالله میرزا وزیر پست و تلگراف و تلفن و جناب حاجی سید نصرالله از طرف ریاست مجلس و هیات وزرا نزد سردارین رفته و به آنها گفتند که اسلحه خود و کسانشان را خودشان جمع کرده و نرد خودشان نگاهدارند و به سایر مجاهدان امر نمایند که به اوامر دولت اطاعت کرده ، فوراً اسلحه را تسلیم ، قیمت آنها را با بقیه مواجب خود از دولت بگیرند این حضرات خواست اظهارات هیات را قبول نموده و قرار شده بود که وجه را برده در پارک به مجاهدین داده و در همان جا اسلحه را تحویل بگیرند. وقتی غروب روز شنبه جناب حاج میرزا رضاخان با حاجی محمد اسماعیل کاشف و مامور نظمیه پول را حمل پارک نمودند ولی مجدداً حضرات فسخ رأی از تسلیم و خلع اسلحه کرده هیات را عودت داده بودند. دیروز که مدت اعلان منقضی بود و حتماً بایستی از طرف دولت به اجرای مدلول اعلان منتشره اقدامات بشود ، باز محض این که شاید مجاهدین به خود آیند ، تا چهار به غروب مانده اقداماتی نشد و در این بین باز مکرر اتمام حجت از طرف اولیای امور گردید ولی از چهار طرف قشون دولتی پارک را محاصره کرده بودند تا این که بالضروره از چهار به غروب مانده شروع شلیک شد و پارک «بمبارده» گردید تا دو ساعت از شب گذشت جنگ دوام کرد ، بالاخره با قهر و غلبه داخل پارک شده تمام متحصنین را گرفتار و جبراً خلع اسلحه نمودند و شد آنچه نبایستی بشود و جمعی در این هنگامه از طرفین مقتول شدند . متاسفانه کسان سردارین خودمان هم در این جنگ چون شرکت نمودند تماماً گرفتار و فعلاً در نظمیه محبوس می باشند و از قرار اطلاعاتی که حاصل شده از کسان سردارین کسی تلف نشده است. سردارملی هم زخمی شده و حالا مشارالیه و سالارملی در منزل جناب آقای صمصام السطنه محترماً هستند.به پای سردار معالجه می شود. این واقعه و مخصوصاً حادثه که به سردارین خودمان شده ، روی داده است خیلی اسباب پریشانی و تأسف این خادمان شده ولی خدا می داند که در این مدت در نصیحت و صلاح و خیر اندیشی آنها ابداً از این خادمان قصوری نشده است. مع التأسف بی اثر مانده و در هر کاری گفته فسادآمیز مفسدین را که شب و روز در تضییع این دو سردار دامن همت به کمر زده بودند به نصایح مشفقانه این خادمان ترجیح دادند و حالا اینگونه خودمان مواظب حال سرداران هستیم که انشاءالله تعالی به کلی بهبودی حاصل شود. تلگراف نصیحت آمیز جناب عالی هم که خطاب به سرداران بود ، صبح رسید و این خادمان هم ملاحظه نمودیم. البته در هر موقع ، این گونه تلگرافات مفید خواهد بود تا خداوند چه مقدر فرماید.

جنابان آقای خیابانی و معزالسلطان و قزوینی و اردبیلی و آقا میرزا محمد آقا هم حاضر ، سلام دارند. حاضرین تلگرافخانه

6 اسد 1328 به مقام منیع والا حضرت اقدس نیابت سلطنت عظمی ارواحنافداه

خدمات و جان نثاری فداییان در راه اجرای احکام شریعت مطهره و استقلال مملکت و استحکام اساس مشروطیت بر عموم اهالی ، خاصه بر حضرت اقدس معلوم و مکشوف است. پس از افتتاح دارالشورای کبرای ملی و تعیین کابینه وزرا مدتی به گوشه نشسته وناظر بودیم بلکه کارکنان ملّت و دولت جبران خرابیهای گذشته را بفرمایند.

بدبختانه برعکس انتظار فداییان ، نتیجه داده روز به روز بر اختلاف چنانکه مشهود است افزوده و خرابی ها زیاد شده و دسته های مختلفه تشکیل شده اغراض شخصی بعضی ها مانع از پیشرفت امورات گردیده ، رفته رفته کار به جاهای باریک می کشد و مغرضین به اعمال آلات ناریه ، بنا را بر تهدید گذاشته اند و این بر خاطر مبارک والا حضرت اقدس پوشیده نیست. برای آنست از جلوگیری مماطله شده است و دشمن دست به عملیات گذاشت تقریباً یک ماه قبل یک نفر را آشکارا کشتند ، جلوگیری نشد ، طرف جری گردیده دست به مقامات عالیه زدند و به قتل حجت الاسلام بهبهانی علی رؤس الاشهاد کمر بستند جهت آن هم بر همه افراد هموطنان معلوم است ، تا امروز کردند آنچه نباید کرد دیگر طاقت بر فدویان طاق شده و به هیچ وجه جای درنگ نیست.

مکرر حضوراً درخواست دستگیری قتله را نمودیم وعده فرمودند پس از تشکیل کابینه وزرا این امر مهم جاری خواهد شد.حال جای شکر است کانینه وزرا تشکیل شد و چند روز هم از تشکیل کابینه می گذرد و به هیچ وجه گویا اقدامی نشده ، لازم آمد بوسیله این عریضه جداً از آستان مقدس استدعا نماییم که بزودی اشخاصی عمل کفرآمیز به کلمه واحده به آنها داده می شود ، امر به اخراج فرمایند و هرگاه خدای ناکرده باز کار به وعده و وعید بگذرد ، چنانچه می گذرد ، اقدام فوری نشود و هرکه بکشند سزا و جزایی در میان نباشد، گمان فداییان آن است که یکسره رشته امورات مملکتی درهم تر و برهم تر خواهد شد و جلوگیری از این مفاسد غیر ممکن است خواهد بود.

از آنجا که با نیت پاک ، فدویت خالص به شخص والا حضرت اقدس داریم لازم دانستیم قبل از آنکه کار به جاهای باریک تر و هولناک تر بکشد به حضور والاحضرت اقدس راه علاج را عرض نماییم.

21 رجب 1328 طهران

مهر ستارخان سردارملی – مهر ابراهیم بختیاری – مهر سردار محیی

29 جمادی الاولی 1328

مقام منیع مقدس نیابت سلطنت عظمی دامت شوکته العالی

بعد از «بمباردمان» مجلس ، این خادم ملت استقلال وطن عزیز خود را در خطر دیده ، جان بر کف نهاده و با تمام قوای خود در تشیید مبانی حریت و استرداد حقوق مغضوبه ملت به قدری که می توانستم کوشیدم.آخرالامر بیدق استقلال ایران را که عبارت از مشروطیت است بلند کرده و کعبه آمال مسلمین تأسیس یافت. بعد از این هم تا آخرین قطره خون خود در حفظ و حراست احترامات واجبه آن مقام مقدس بذل مجهود خواهم نمود و از هیچ گونه مجاهدت مضایقه و دریغ نخواهم کرد. اشخاص دیگر از روی غرض حق مداخله به امورات پارلمان ندارد. وکلای محترم تکلیف قانونی و وظیفه امروزی خودشان را بهتر می دانند. ایام شوکت مستدام باد.

مهر ستارخان


ستارخان و باقرخان

ستارخان

ستار خان از سرداران جنبش مشروطه‌ خواهی ایران، و ملقب به سردار ملی است. در مقاومت تبریز وی جانفشانی‌های بسیاری کرد.

مقدمه

ستار قره‌داغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال ۱۲۸۵ق (۱۸۶۸ میلادی) به دنیا آمد. او از اهالی قره‌داغ آذربایجان بود که در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان کودکی اش بر می‌گشت. او و دو برادر بزرگ‌ترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه وافری به تیراندازی و اسب سواری داشتند، اما اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری می‌شد، سرانجام او در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شد. این امر کینه‌ای در دل ستار ایجاد کرد و نسبت به ظلم درباریان و حکام قاجاری خشمگین شد.

جوانی

ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی که به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر می‌خاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به راهزنی مشغول شد، اما از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد. سپس با میانجیگری پاره‌ای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالکان حفاظت از املاک خود را به او می‌سپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار می‌داد.

مقاومت

او در مدت یازده ماه از ۲۰ جمادی الاول ۱۳۲۶ق تا هشتم ربیع الثانی ۱۳۲۷ق رهبری ِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی‌ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری که شهرت او به خارج از مرزهای کشور رسید و در غالب جراید اروپایی و امریکایی هر روز نام او با خط درشت ذکر می‌شد و درباره مقاومت‌های سرسختانه وی مطالبی انتشار می‌یافت.

در اواخر کارِ محاصره تبریز قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس به سوی تبریز آمد و راه جلفا را باز کرد. قوای دولتی با دیدن قوای روس به تهران بازگشت و محاصره تبریز پایان گرفت، اما ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی ۱۳۲۷ق (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به قنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. در منابع ذکر شده‌است که ستارخان به کنسول روس (پاختیانوف) که می‌خواست بیرقی از کنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: «ژنرال کنسول، من می‌خواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمی‌روم.»

پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاکم مستبد تبریز رحیم خان قد علم کردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندکی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حرکت کرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود.

هدف دولت مشروطه از این اقدام که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه ۷ ربیع الاول سال ۱۳۲۸ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت‌های زیبا و قالی‌های گران قیمت و چلچراغ‌های رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابان‌های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می‌شد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانی‌های مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمی جا دولت، محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محل‌های تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می‌بایست سلاح‌های خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید.»، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.

مرگ

بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق قوای دولتی، که جمعا سه هزار نفر می‌شدند به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله‌ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند (۳۰ رجب ۱۳۲۸ق).

بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشکان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲هـ. ق (۲۵ آبان ۱۲۹۳ش/ ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران دار فانی را وداع گفت و در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی که هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع می‌کردند به خاک سپرده شد. او هنگام فوت حدود 48 سال داشت.

باقرخان

باقر خان، مشهور به سالار ملّی، یکی از مبارزان تبریزی جنبش مشروطیت ایران بود.

او قبل از مشروطیت بنّا بود. پس از مشروطیت مجاهد شد. ریاست مجاهدین محله خیابان (خیابان یکی از محلات قدیمی تبریز است مشتمل بر بخش‌های واقع در جنوب رودخانه آجی در شرق شهر که تا جنوب شرقی نیز میرسید)، تبریز به دست او افتاد. پس از به توپ بستن مجلس، به دستور انجمن ایالتی مانند ستارخان دست به اسلحه برد و با قشون دولتی که تبریز را در محاصره داشت جنگ کرد. امّا پس از اوّلین شکست که از قشون دولتی خورد، سست شده در صدد تسلیم برآمد. تا کار ستّارخان که در امیرخیز، محله دیگر تبریز، با دولتیان جنگ می‌کرد قوت گرفت، وی نیز سستی را از خود دور ساخته بار دیگر به جنگ با قشون دولتی پرداخت. در اثر همکاری او با ستّارخان کار مشروطه‌طلبان پیشرفت کرد و تبریز از فشار محاصره راحت شد. انجمن ایالتی تبریز باقرخان را به لقب سالار ملی ملقب ساخت، و از او تقدیر کرد و آوازه اشتهارش در سراسر ایران پیچید.

چنانکه در تواریخ مشروطیت نوشته‌اند، در اثر مجاهدت ستّارخان و باقرخان مشروطیّت نجات یافت. اما خود تبریز دیری نگذشت که به دست قشون روس افتاد. سالار ملی و سردار ملی در تبریز نماندند و به تهران حرکت کردند. یک استقبال شاهانه از این دو مجاهد شجاع از طرف دولت مشروطه به عمل آمد.

باقرخان در تهران منزوی میزیست تا قضیه مهاجرت پیش آمد. او دیگر در تهران درنگ نکرد و دنبال مهاجرین رفت. شبی در نزدیکی قصر شیرین عده‌ای از اکراد بر سر او و رفقایش ریختند و سرشان را بریدند. (مرگ باقرخان به همراه هجده نفر از یاران و همراهانش در محرم ۱۳۳۵ قمری / آبان ۱۲۹۵ خورشیدی به دست یکی از اشرار معروف اکراد قصرشیرین به نام محمد امین طالبانی به قصد تصاحب اسب و وسائل مهمانان خود، صورت گرفت.)

باقرخان بر خلاف ستّارخان که شیخی بود، از متشرعه بود. از علمای مخالف مشروطیت که متشرعه بودند جانبداری می‌کرد و به آنها احترام می‌گذاشت. با ستارخان رقابت داشت و می‌گفت: مرد آن نیست که در امیرخیز جنگ کند. مرد منم که در ساری‌داغ با قشون دولتی جنگ کرده‌ام. (علی رغم این سخن این دو بزرگوار دو بازوی قوی و شکست ناپذیر انقلاب مشروطیت بودند)

در هر حال سالار ملّی مردی جسور و ساده بود. حق بزرگی به گردن مشروطیت ایران دارد. او و ستارخان برای مشروطیت با قوای دولتی به جنگ برخواستند و موفق شدند. این دو نفر از توده برخاسته بودند، در سخت ترین ایام با اتکاء به توده تبریز با شاه مستبد مبارزه کرده بودند؛ یک حرکت و نهضت ملی را رهبری کرده بودند، مسلمان بودند و به مشروطیت ایمان داشتند. این بود که به آسانی قهرمان ملت شناخته شدند.

دمکراتهای آذربایجان که نهضت خود را در دنباله نهضت مشروطیت و مکمل آن و خود را وارث سنن مجاهدین آن دوره می‌دانستند، مجسمه باقر خان را در میدان شهرداری تبریز تصب کردند. در ۲۴ آذر ماه ۱۳۲۵ پس از سقوط پیشه‌وری مردم تحت تأثیر احساسات آن مجسمه را که اثر دمکرات‌ها بود برانداختند. داماد باقر خان سرتیپ هاشمی است که فرمانده قوای دولتی مأمور آذربایجان بود که در طی جنگی مختصر قوای دمکرات‌ها را در قافلانکوه مغلوب کرد و در میدان جنگ به درجه سرتیپی نایل آمد.